صفحات

ه‍.ش. ۱۳۹۴ شهریور ۲۶, پنجشنبه

لطف کن مسجد که می آیی رُژت را پاک کن



لطف کن مسجد که می آیی رُژت را پاک کن
مومنان با دیدنت،حالی به حالی می شوند

خواهشا چادر نمازت تیره باشد بهتر است
با گل پیراهنت،حالی به حالی می شوند

عذر میخواهم ولی شلوار با مانتو بپوش
در هوای دامنت،حالی به حالی میشوند

این جماعت کاملا آماده گمراهی اند
با تماشا کردنت،حالی به حالی می شوند

عده ای آنقدر تعطیلند و بی ایمان،که با
تار موی خرمنت،حالی به حالی می شوند

بوی خوش بعضا به این موضوع دامن می زند
چون که با عطر تنت،حالی به حالی می شوند

هیکل خوش فُرم خود را زیر چادر دفن کن
از وجود مانکنت،حالی به حالی می شوند

عده ای ایمانشان سست است،این بیچاره ها
با نظر بر گردنت،حالی به حالی می شوند

مومنان این روزها اوضاعشان اینگونه است
یکنظر با دیدنت،حالی به حالی می شوند...

ه‍.ش. ۱۳۹۴ فروردین ۸, شنبه

ای غم بگو از دست تو آخر کجا باید شدن

ای غنچه خندان چرا خون در دل ما میکنی
خاری به خود می بندی و ما را ز سر وا میکنی
از تیر کجتابی تو آخر کمان شد قامتم
کاخت نگون باد ای فلک با ما چه بد تا میکنی
ای شمع رقصان با نسیم آتش مزن پروانه را
با دوست هم رحمی چو با دشمن مدارا میکنی
با چون منی نازک خیال ابرو کشیدن از ملال
زشت است ای وحشی غزال اما چه زیبا میکنی
امروز ما بیچارگان امید فردائیش نیست
این دانی و با ما هنوز امروز و فردا میکنی
ای غم بگو از دست تو آخر کجا باید شدن
در گوشه میخانه هم ما را تو پیدا میکنی
ما شهریارا بلبلان دیدیم بر طرف چمن
شورافکن و شیرین سخن اما تو غوغا میکنی

ه‍.ش. ۱۳۹۴ فروردین ۲, یکشنبه

مبارک باد بر تو این مسلمانی

ساقیا! بده جامی، زان شراب روحانی
تا دمی برآسایم زین حجاب جسمانی
بهر امتحان ای دوست، گر طلب کنی جان را
آنچنان برافشانم، کز طلب خجل مانی
بی‌وفا نگار من، می‌کند به کار من
خنده‌های زیر لب، عشوه‌های پنهانی
دین و دل به یک دیدن، باختیم و خرسندیم
در قمار عشق ای دل، کی بود پشیمانی؟
ما ز دوست غیر از دوست، مقصدی نمی‌خواهیم
حور و جنت ای زاهد! بر تو باد ارزانی
رسم و عادت رندیست، از رسوم بگذشتن
آستین این ژنده، می‌کند گریبانی
زاهدی به میخانه، سرخ روز می‌دیدم
گفتمش: مبارک باد بر تو این مسلمانی
زلف و کاکل او را چون به یاد می‌آرم
می‌نهم پریشانی بر سر پریشانی
خانهٔ دل ما را از کرم، عمارت کن
پیش از آنکه این خانه رو نهد به ویرانی
ما سیه گلیمان را جز بلا نمی‌شاید
بر دل بهائی نه هر بلا که بتوانی

ه‍.ش. ۱۳۹۳ اسفند ۱۴, پنجشنبه

حرامت باد گر به جای من سروی غیر دوست بنشانی

وقت را غنیمت دان آن قدر که بتوانی
حاصل از حیات ای جان این دم است تا دانی
کام بخشی گردون عمر در عوض دارد
جهد کن که از دولت داد عیش بستانی
باغبان چو من زین جا بگذرم حرامت باد
گر به جای من سروی غیر دوست بنشانی
زاهد پشیمان را ذوق باده خواهد کشت
عاقلا مکن کاری کآورد پشیمانی
محتسب نمی‌داند این قدر که صوفی را
جنس خانگی باشد همچو لعل رمانی
با دعای شبخیزان ای شکردهان مستیز
در پناه یک اسم است خاتم سلیمانی
پند عاشقان بشنو و از در طرب بازآ
کاین همه نمی‌ارزد شغل عالم فانی
یوسف عزیزم رفت ای برادران رحمی
کز غمش عجب بینم حال پیر کنعانی
پیش زاهد از رندی دم مزن که نتوان گفت
با طبیب نامحرم حال درد پنهانی
می‌روی و مژگانت خون خلق می‌ریزد
تیز می‌روی جانا ترسمت فرومانی
دل ز ناوک چشمت گوش داشتم لیکن
ابروی کماندارت می‌برد به پیشانی
جمع کن به احسانی حافظ پریشان را
ای شکنج گیسویت مجمع پریشانی
گر تو فارغی از ما ای نگار سنگین دل
حال خود بخواهم گفت پیش آصف ثانی

ه‍.ش. ۱۳۹۳ بهمن ۴, شنبه

ره میخانه و مسجد کدام است


ره میخانه و مسجد کدام استکه هر دو بر من مسکین حرام است
نه در مسجد گذارندم که رند استنه در میخانه کین خمار خام است
میان مسجد و میخانه راهی استبجوئید ای عزیزان کین کدام است
به میخانه امامی مست خفته استنمی‌دانم که آن بت را چه نام است
مرا کعبه خرابات است امروزحریفم قاضی و ساقی امام است
برو عطار کو خود می‌شناسدکه سرور کیست سرگردان کدام است

ه‍.ش. ۱۳۹۳ مهر ۱۶, چهارشنبه

مرغ دریا

آن که مست آمد و دستی به دل ما زد و رفت 
در این خانه ندانم به چه سودا زد و رفت
تنه ای بر در این خانه ی تنها زد و رفت 
قدمی چند به آهنگ تماشا زد و رفت 
گشت و فریاد کشان بال به دریا زد و رفت 
پشت پا بر هوس دولت دنیا زد و رفت 
قلم نسخ برین خط چلیپا زد و رفت 
چون شفق بال به بام شب یلدا زد و رفت 
ناله ای در غم مرغان هم آوا زد و رفت
خواست تنهایی ما را به رخ ما بکشد 
 دل تنگش سر گل چیدن ازین باغ نداشت 
 مرغ دریا خبر از یک شب توفانی داشت 
 چه هوایی به سرش بود که با دست تهی 
 بس که اوضاع جهان در هم و ناموزون دید 
 دل خورشیدی اش از ظلمت ما گشت ملول 
 همنوای دل من بود به هنگام قفس 

ه‍.ش. ۱۳۹۳ اردیبهشت ۲۰, شنبه

نگران با من استاده سحر--صبح می‌خواهد از من

می‌تراود مهتاب
می‌درخشد شبتاب،
نیست یکدم شکند خواب به چشم کس و لیک
غم این خفته چند
خواب در چشم ترم می‌شکند.
نگران با من استاده سحر
صبح می‌خواهد از من
کز مبارک دم او آورم این قوم بجان باخته را بلکه خبر
در جگر لیکن خاری
از ره این سفرم می‌شکند .
نازک آرای تن ساق گلی
که به جانش کشتم
و به جان دادمش آب
ای دریغا! به برم می‌شکند

دستها می‌سایم

تا دری بگشایم
بر عبث می‌پایم
که به در کس آید
در ودیوار بهم ریخته‌شان
بر سرم می‌شکند.

ه‍.ش. ۱۳۹۳ فروردین ۲۴, یکشنبه

امشب به قصّه‌ی دل من گـوش می‌کنی

امشب به قصّه‌ی دل من گـوش می‌کنی
فـردا مـرا چو قصـّه فـرامـوش می‌کـنـی
دستم نمی‌رسـد که در آغـوش گـیـرمـت
ای مـاه ! بـا کـه دست در آغـوش می‌کنی ؟!
در سـاغر تـو چیـست که بـا جـُرعـه‌ی نـُخـُست
هـُشـیـار و مـست را همه مـدهـوش می‌کنی ؟!
مـی جوش می‌زنـد بـه دل خـُم ، بـیـا بـبـیـن !
یـادی اگـر ز خـون سـیـاووش می‌کـنـی
گـر گـوش می‌کنی سخنی خـوش بـگـو یـمـت
بـهـتـر ز گـوهـری که تـو در گـوش می‌کـنــی
جـام جـهـان ز خون دل عـاشـقـان پـر است
حـُرمت نـگـاه دار ! اگـر نـوش می‌کـنـی
سـایـه چـو شـمـع شـعـلـه در افـکـنـده‌ای به جمع
زیــن داسـتـان کـه از لـب خـامـوش می‌کـنــی

ه‍.ش. ۱۳۹۳ فروردین ۹, شنبه

نه هر که چهره برافروخت دلبری داند

نه هر که چهره برافروخت دلبری داند
نه هر که آینه سازد سکندری داند
نه هر که طرف کله کج نهاد و تند نشست
کلاه داری و آیین سروری داند
تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن
که دوست خود روش بنده پروری داند
غلام همت آن رند عافیت سوزم
که در گداصفتی کیمیاگری داند
وفا و عهد نکو باشد ار بیاموزی
وگرنه هر که تو بینی ستمگری داند
بباختم دل دیوانه و ندانستم
که آدمی بچه‌ای شیوه پری داند
هزار نکته باریکتر ز مو این جاست
نه هر که سر بتراشد قلندری داند
مدار نقطه بینش ز خال توست مرا
که قدر گوهر یک دانه جوهری داند
به قد و چهره هر آن کس که شاه خوبان شد
جهان بگیرد اگر دادگستری داند
ز شعر دلکش حافظ کسی بود آگاه
که لطف طبع و سخن گفتن دری داند

ه‍.ش. ۱۳۹۲ بهمن ۳۰, چهارشنبه

بر کدام جنازه زار می‌زند این ساز؟


بر کدام جنازه زار می‌زند این ساز؟
بر کدام مُرده‌ی پنهان می‌گرید
این سازِ بی‌زمان؟

در کدام غار
بر کدام تاریخ می‌موید این سیم و زِه، این پنجه‌ی نادان؟


بگذار برخیزد مردمِ بی‌لبخند
بگذار برخیزد


زاری در باغچه بس تلخ است
زاری بر چشمه‌ی صافی
زاری بر لقاحِ شکوفه بس تلخ است
زاری بر شراعِ بلندِ نسیم
زاری بر سپیدارِ سبزبالا بس تلخ است.
بر برکه‌ی لاجوردینِ ماهی و باد چه می‌کند این مدیحه‌گوی تباهی؟
مطربِ گورخانه به شهر اندر چه می‌کند
زیرِ دریچه‌های بی‌گناهی؟


بگذار برخیزد مردمِ بی‌لبخند
بگذار برخیزد


 شهریورِ ۱۳۷۲