صفحات

۱۳۹۵ دی ۱۲, یکشنبه

ملکا مها نگارا صنما بتا بهارا

کس از این نمک ندارد که تو ای غلام داری
دل ریش عاشقان را نمکی تمام داری
نه من اوفتاده تنها به کمند آرزویت
همه کس سر تو دارد تو سر کدام داری
ملکا مها نگارا صنما بتا بهارا
متحیرم ندانم که تو خود چه نام داری
نظری به لشکری کن که هزار خون بریزی
به خلاف تیغ هندی که تو در نیام داری
صفت رخام دارد تن نرم نازنینت
دل سخت نیز با او نه کم از رخام داری
همه دیده‌ها به سویت نگران حسن رویت
منت آن کمینه مرغم که اسیر دام داری
چه مخالفت بدیدی که مخالطت بریدی
مگر آن که ما گداییم و تو احتشام داری
بجز این گنه ندانم که محب و مهربانم
به چه جرم دیگر از من سر انتقام داری
گله از تو حاش لله نکنند و خود نباشد
مگر از وفای عهدی که نه بردوام داری
نظر از تو برنگیرم همه عمر تا بمیرم
که تو در دلم نشستی و سر مقام داری
سخن لطیف سعدی نه سخن که قند مصری
خجلست از این حلاوت که تو در کلام داری

۱۳۹۵ آذر ۲۹, دوشنبه

جان منست او

 می توانید ترانه های این غزل را باصدای محسن چاوشی - مهدی فلاح  و مسعود  مظلوم گوش کنید
جان منست او هی مزنیدش
آن منست او هی مبریدش
آب منست او نان منست او
مثل ندارد باغ امیدش
باغ و جنانش آب روانش
سرخی سیبش سبزی بیدش
متصلست او معتدلست او
شمع دلست او پیش کشیدش
هر که ز غوغا وز سر سودا
سر کشد این جا سر ببریدش
هر که ز صهبا آرد صفرا
کاسه سکبا پیش نهیدش
عام بیاید خاص کنیدش
خام بیاید هم بپزیدش
نک شه هادی زان سوی وادی
جانب شادی داد نویدش
داد زکاتی آب حیاتی
شاخ نباتی تا به مزیدش
باده چو خورد او خامش کرد او
زحمت برد او تا طلبیدش

۱۳۹۵ آذر ۲۸, یکشنبه

آتشی در نیستان

یک شب آتش در نیستانی فتاد
سوخت چون عشقی که بر جانی فتاد

شعله تا سرگرم کار خویش شد
هر نی‌ای شمع مزار خویش شد

نی به آتش گفت: کاین آشوب چیست؟
مر تو را زین سوختن مطلوب چیست؟

گفت آتش بی‌سبب نفروختم
دعوی بی‌معنی‌ات را سوختم

زانکه می‌گفتی نی ام با صد نمود
همچنان در بند خود بودی که بود

با چنین دعوی چرا ای کم عیار
برگ خود می ساختی هر نوبهار

مرد را دردی اگر باشد خوش است
درد بی‌دردی علاجش آتش است

محمد بن‌ محمدرضا مجذوب تبریزی

۱۳۹۵ آذر ۷, یکشنبه

حصار عافیت

نسیم وصل به افسردگان چه خواهد کرد؟
بهار تازه به برگ خزان چه خواهد کرد؟
به من که سوختم از داغ مهربانی خویش
فراق و وصل تو نامهربان چه خواهد کرد؟
سرای خانه بدوشی حصار عافیت است
صبا به طایر بی آشیان چه خواهد کرد؟
ز فیض ابر چه حاصل گیاه سوخته را،
شراب با من افسرده جان چه خواهد کرد؟
مکن تلاش که نتوان گرفت دامن عمر
غبار بادیه با کاروان چه خواهد کرد؟
به باغ خلد نیاسود جان علوی ما
به حیرتم که در این خاکدان چه خواهد کرد؟
صفای باده روشن ز جوش سینه اوست
تو چاره ساز خودی آسمان چه خواهد کرد؟
به من که از دو جهان فارغم به دولت عشق
رهی ملامت اهل جهان چه خواهد کرد؟

۱۳۹۵ آبان ۲۳, یکشنبه

دل كه چركین شد چكارش می‌كنیم...؟

گیریم ،  
  خنجر حرف تو بر پهلوی باورها نشست؛
نوشدارویی
 شرابی
 شیونی
شعری
  به كارش می‌كنیم

دل كه چركین شد
چكارش می‌كنیم...؟

۱۳۹۵ مهر ۱۱, یکشنبه

بگذار بگذريم

ما يک شراب کهنه بدهکار دلبريم
گرگيم و سال هاست کسي را نمي دريم

در دور باطلي که فتاديم سرخوشيم
از ابتدا به فکر نفس هاي آخريم

مي خواستي که شرط قمارم شوي،شدي
ما آبروي رفته ي خود را نمي بريم


آنقدر خورده ايم که ترسم به روز حشر
وقت حساب يکسره بالا بياوريم


هر پيک پيکري است به پيکار در شده. . .
حالم خراب تر شده،بگذار بگذريم. .

۱۳۹۵ تیر ۲۲, سه‌شنبه

گاهي نميشود که نميشود که نميشود

گاهي گمان نميکني ولي خوب ميشود
گاهي نميشود که نميشود که نميشود

گاهي بساط عيش خودش جور ميشود
گاهي دگر تهيه بدستور ميشود

گه جور ميشود خود آن بي مقدمه
گه با دو صد مقدمه ناجور ميشود

گاهي هزار دوره دعا بي اجابت است
گاهي نگفته قرعه به نام تو ميشود

گاهي گداي گدايي و بخت با تو يار نيست
گاهي تمام شهر گداي تو ميشود

گاهي براي خنده دلم تنگ ميشود
گاهي دلم تراشه اي از سنگ ميشود

گاهي تمام آبي اين آسمان ما
يکباره تيره گشته و بي رنگ ميشود

گاهي نفس به تيزي شمشير ميشود
از هرچه زندگيست دلت سير ميشود

گويي به خواب بود جواني مان گذشت
گاهي چه زود فرصتمان دير ميشود

کاري ندارم کجايي چه ميکني
بي عشق سر مکن که دلت پير ميشود


۱۳۹۵ تیر ۲۰, یکشنبه

آن همه دویدن و سراب این همه درخشش و سیاه

نازی 
نازی مرد
آن همه دویدن و سراب
این همه درخشش و سیاه 
تا كجا من اومدم
چطوری برگردم ؟
چه درازه سایه ام
چه كبود پاهام
من كجا خوابم برد ؟
یه چیزی دستم بود! كجا از دستم رفت ؟
من می خواهم برگردم به كودكی
قول می دهم كه از خونه پامو بیرون نذارم 
سایه مو دنبال نكنم 
تلخ تلخم, 
مثل یك خارك سبز 
سردمه و می دونم هیچ زمانی دیگه خرما نمی شم 
چه غریبم روی این خوشه سرخ 
من می خوام برگردم به كودكی!!
نمی شه !! نمی شه !! نمی شه !! نمی شه !! نمی شه !!
كفش برگشت برامون كوچیكه 
پابرهنه نمی شه برگردم ؟
پل برگشت توان وزن ما را نداره! برگشتن ممكن نیست 
برای گذشتن از ناممكن , كی یو باید ببینیم؟!! 
رویا رو , رویا رو , رویا رو , رویا رو
رویا را كجا زیارت بكنم ؟
در عالم خواب 
خواب به چشمام نمی آد! 
بشمار , تا سی بشمار ... یك و دو 
یك و دو 
سه و چهار
پنج و شش
هفت و هشت
نه و ده ...

۱۳۹۵ خرداد ۱۱, سه‌شنبه

من مُرده نمی‌شویم، من خاره نمی‌خارم

تا عاشق آن یارم بی‌کارم و بر کارم
سرگشته و پابرجا ماننده پرگارم
ماننده مریخی با ماه و فلک خشمم
وز چرخ کله زرین در ننگم و در عارم
گر خویش منی یارا می بین که چه بی‌خویشم
ز اسرار چه می پرسی چون شهره و اظهارم
جز خون دل عاشق آن شیر نیاشامد
من زاده آن شیرم دلجویم و خون خوارم
رنجورم و می دانی هم فاتحه می خوانی
ای دوست نمی‌بینی کز فاتحه بیمارم
حلاج اشارت گو از خلق به دار آمد
وز تندی اسرارم حلاج زند دارم
اقرار مکن خواجه من با تو نمی‌گویم
من مرده نمی‌شویم من خاره نمی‌خارم
ای منکر مخدومی شمس الحق تبریزی
ز اقرار چو تو کوری بیزارم و بیزارم

۱۳۹۵ اردیبهشت ۱۱, شنبه

مرغ آمین


  مرغ آمین در اعتقاد عامه پرنده ویا فرشته ای است که در هوا پروازمی کند و همیشه آمین می گوید و هر دعایی که به آمینش می رسد مستجاب می شود.


مرغ آمین درد آلودی است کاواره بمانده
رفته تا آنسوی این بیداد خانه
باز گشته رغبتش دیگر ز رنجوری نه سوی آب و دانه.
نوبت روز گشایش را
در پی چاره بمانده.

می شناسد آن نهان بین نهانان ( گوش پنهان جهان دردمند ما)
جور دیده مردمان را.
با صدای هر دم آمین گفتنش، آن آشنا پرورد،
می دهد پیوندشان در هم
می کند از یاس خسران بار آنان کم
می نهد نزدیک با هم، آرزوهای نهان را.

بسته در راه گلویش او
داستان مردمش را.
رشته در رشته کشیده ( فارغ از عیب کاو را بر زبان گیرند)
بر سر منقار دارد رشته ی سردرگمش را.

او نشان از روز بیدار ظفرمندی است.
با نهان تنگنای زندگانی دست دارد.
از عروق زخمدار این غبارآلوده ره تصویر بگرفته.
از درون استغاثه های رنجوران.
در شبانگاهی چنین دلتنگ، می آید نمایان.
وندر آشوب نگاهش خیره بر این زندگانی
که ندارد لحظه ای از آن رهایی
می دهد پوشیده، خود را بر فراز بام مردم آشنایی.