صفحات

۱۳۹۳ فروردین ۹, شنبه

نه هر که چهره برافروخت دلبری داند

نه هر که چهره برافروخت دلبری داند
نه هر که آینه سازد سکندری داند
نه هر که طرف کله کج نهاد و تند نشست
کلاه داری و آیین سروری داند
تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن
که دوست خود روش بنده پروری داند
غلام همت آن رند عافیت سوزم
که در گداصفتی کیمیاگری داند
وفا و عهد نکو باشد ار بیاموزی
وگرنه هر که تو بینی ستمگری داند
بباختم دل دیوانه و ندانستم
که آدمی بچه‌ای شیوه پری داند
هزار نکته باریکتر ز مو این جاست
نه هر که سر بتراشد قلندری داند
مدار نقطه بینش ز خال توست مرا
که قدر گوهر یک دانه جوهری داند
به قد و چهره هر آن کس که شاه خوبان شد
جهان بگیرد اگر دادگستری داند
ز شعر دلکش حافظ کسی بود آگاه
که لطف طبع و سخن گفتن دری داند

۱۳۹۲ اسفند ۲۱, چهارشنبه

که این جهان خراب بر آن سر است که از خاک ما بسازد خشت

کنون که می‌دمد از بوستان نسیم بهشت
من و شراب فرح بخش و یار حورسرشت
گدا چرا نزند لاف سلطنت امروز
که خیمه سایه ابر است و بزمگه لب کشت
چمن حکایت اردیبهشت می‌گوید
نه عاقل است که نسیه خرید و نقد بهشت
به می عمارت دل کن که این جهان خراب
بر آن سر است که از خاک ما بسازد خشت
وفا مجوی ز دشمن که پرتوی ندهد
چو شمع صومعه افروزی از چراغ کنشت
مکن به نامه سیاهی ملامت من مست
که آگه است که تقدیر بر سرش چه نوشت
قدم دریغ مدار از جنازه حافظ
که گر چه غرق گناه است می‌رود به بهشت

۱۳۹۲ بهمن ۳۰, چهارشنبه

بر کدام جنازه زار می‌زند این ساز؟


بر کدام جنازه زار می‌زند این ساز؟
بر کدام مُرده‌ی پنهان می‌گرید
این سازِ بی‌زمان؟

در کدام غار
بر کدام تاریخ می‌موید این سیم و زِه، این پنجه‌ی نادان؟


بگذار برخیزد مردمِ بی‌لبخند
بگذار برخیزد


زاری در باغچه بس تلخ است
زاری بر چشمه‌ی صافی
زاری بر لقاحِ شکوفه بس تلخ است
زاری بر شراعِ بلندِ نسیم
زاری بر سپیدارِ سبزبالا بس تلخ است.
بر برکه‌ی لاجوردینِ ماهی و باد چه می‌کند این مدیحه‌گوی تباهی؟
مطربِ گورخانه به شهر اندر چه می‌کند
زیرِ دریچه‌های بی‌گناهی؟


بگذار برخیزد مردمِ بی‌لبخند
بگذار برخیزد


 شهریورِ ۱۳۷۲

۱۳۹۲ آبان ۱۱, شنبه

مشنو ای دوست که غیر از تو مرا یاری هست

مشنو ای دوست که غیر از تو مرا یاری هست
یا شب و روز بجز فکر توام کاری هست
به کمند سر زلفت نه من افتادم و بس
که به هر حلقه موییت گرفتاری هست
گر بگویم که مرا با تو سر و کاری نیست
در و دیوار گواهی بدهد کاری هست
هر که عیبم کند از عشق و ملامت گوید
تا ندیدست تو را بر منش انکاری هست
صبر بر جور رقیبت چه کنم گر نکنم
همه دانند که در صحبت گل خاری هست
نه من خام طمع عشق تو می‌ورزم و بس
که چو من سوخته در خیل تو بسیاری هست
باد خاکی ز مقام تو بیاورد و ببرد
آب هر طیب که در کلبه عطاری هست
من چه در پای تو ریزم که پسند تو بود
جان و سر را نتوان گفت که مقداری هست
من از این دلق مرقع به درآیم روزی
تا همه خلق بدانند که زناری هست
همه را هست همین داغ محبت که مراست
که نه مستم من و در دور تو هشیاری هست
عشق سعدی نه حدیثیست که پنهان ماند
داستانیست که بر هر سر بازاری هست

۱۳۹۲ مهر ۱۴, یکشنبه

ناز ابرویتان کـــه با اخمش ، می­ کنـد با نگــاه من بازی



ناز ابرویتان کـــه با اخمش ، می­ کنـد با نگــاه من بازی 
اخم، یعنی که عاشقی امّا ...ظاهراً دلخوریّ و ناراضی
مثل هر پنجشنبه آمده­ ام تا به خواجه تفألی بزنم
نیمکت­ هــای حافظیه مرا ، می­بَرَد تا خیال­ پردازی:
صورتت روی شانه­ ام انگار، حسّ سرلشگری به من داده
ماه ، جای ستاره می­ بندد ، شانه­ های ِ لباس ِ سربازی
گرچه سرباز ساده­ ای هستم، با تو اسکندرم، نمی­ بینی؟!!
حکـم کن  تا دوباره در  تاریـــخ ، تخت جمشید  را  براندازی
دست روی سرم بکش بانـــو!! ...نمره ی دو به من نمـی­ آید!!!
باز در گوش من بخوان: "یک روز قول دادی که مرد می­سازی"!
حوضِ ماهی سعدیه این بار ، قدر یک سکّه کوچکم کرده
تا تـــو برگردی و مرا از پشت ، توی عکس خودت بیندازی
خواجه!!! شاخه نبات یعنی این، امتحان کن ببین چه شیرین است!!
طعــم ِ لب­ هــای ِ دختـری  بعد  از  صرفِ  فالــوده­ های ِ  شیــرازی
رنگ  پیراهن ِ  مرا  در  باد ...  قدّ و بالای سبزتان می­ بُرد
راست قامت بمانی ای شیراز!!! تا به این سرو ناز می­نازی

۱۳۹۲ مهر ۱۲, جمعه

خبـــــر بــــــه دورترین نقطه ي جهان برسد

خبر به دورترین نقطه‌ی جهان برسد
نخواست او به منِ خسته بی‌گمان برسد

شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت
کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد؟

چه می‌کنی اگر او را که خواستی یک عمر
به راحتی کسی از راه ناگهان برسد ...

رها کنی، برود، از دلت جدا باشد
به آنکه دوست‌ترش داشته ... به آن برسد

رها کنی بروند و دو تا پرنده شوند
خبر به دورترین نقطه‌ی جهان برسد

گلایه‌ای نکنی بغض خویش را بخوری
که هق هق تو مبادا به گوششان برسد

خدا کند که ... نه! نفرین نمی‌کنم که مباد
به او که عاشق او بوده‌ام زیان برسد

خدا کند فقط این عشق از سرم برود
خدا کند که فقط زود آن زمان برسد

۱۳۹۲ شهریور ۷, پنجشنبه

از تحمل که گذشتم به تحمل خوردم

خواستم داد شوم گرچه لبم دوخته ست            خودم و جَدم و جدِ پدرم سوخته ست
خواستم جیغ شوم،گریه ی بی شرط شوم         خواستم از همه ی مرحله ها پرت شوم
کسی از گوشیِ مشغول به من می خندید         آخرِ مرحله شد غول،به من می خندید
یک نفر از وسط کوچه صدا کرد مرا             بازیِ مسخره ای بود،رها کرد مرا
با خودم با همه با ترسِ تو مخلوط شدم           شوت بودم که به بازیِ بدی شوت شدم
آنچه می رفت و نمی رفت فرو من بودم         حافظِ این همه اسرارِ مگو من بودم
از تحمل که گذشتم به تحمل خوردم               دردم این بود که از یارِ خودی گل خوردم
حرفی از عقلِ بد اندیش به یک مست زدند      باختیم آخرِ بازی همگی دست زدند
از تو آغاز شدم تا که به پایان برسم               رفتم از کوچه که شاید به خیابان برسم
بوی زن دادم و زن داد به موی فَشِنم              راه رفتم که به بیراهه ی خود مطمئنم
خسته از بودنِ تو،خسته از رفتنِ تو              خسته از مولوی و شوش به راه آهنِ تو
خسته از آنچه که بود و به خدا هیچ نبود         خسته از منظره ی خسته ی تهران در دود
مُرده بودی و کسی در نفَسِ من جان داشت      مُرده بودی و کسی باز به تو ایمان داشت
کشته،ماتم زده در ورطه ی خون رقصیدم       پشتِ هر میکروفون از فرطِ جنون رقصیدم
از گذشتِ شبِ تو تا به هنوزم آمد                  مست کردم که نفهمم چه به روزم آمد
به خودم زنگ زدم توی شبِ پاییزی               دودِ سیگار شدم تا که نبینم چیزی

۱۳۹۲ مرداد ۶, یکشنبه

راز دل ( افسانه شیرین)

تصنیف این شعر با صدای علیرضا قربانی را میتوایند از اینجا و با صدای هایده را از اینجا گوش و یا دانلود نمایید.
آهنگساز :  استاد همايون خرم 
ترانه سرا : استاد بهادر يگانه 

ای بی وفا ، راز دل بشنو ، از خموشی من
این سکوت مرا ناشنیده مگیر
ای آشنا ، چشم دل بگشا ، حال من بنگر 
سوز و ساز دلم را ندیده مگیر
امشب که تو ، در کنار منی ، غمگسار منی 
سایه از سر من تا سپیده مگیر
ای اشک من ، خیز و پرده مشو ، پیش چشم ترم 
وقت دیدن او ، راه دیده مگیر
دل دیوانه ی من به غیر از محبت گناهی ندارد ، خدا داند
شده چون مرغ طوفان که جز بی پناهی ، پناهی ندارد ، خدا داند
منم آن ابر وحشی که در هر بیابان به تلخی سرشکی بیفشاند
به جز این اشک سوزان ، دل نا امیدم گواهی ندارد ، خدا داند
ای بی وفا ، راز دل بشنو ، از خموشی من ، این سکوت مرا ناشنیده مگیر
ای آشنا ، چشم دل بگشا ، حال من بنگر ، سوز و ساز دلم را ندیده مگیر
دلم گیرد هر زمان بهانه ی تو ، سرم دارد شور جاودانه ی تو
روی دل بود به سوی آستانه ی تو
تا آید شب ، در میان تیرگی ها ، گشاید تن ، روح من به شور و غوغا
رو کند چو مرغ وحشی ، سوی خانه تو
ای بی وفا ، راز دل بشنو ، از خموشی من ، این سکوت مرا ناشنیده مگیر
ای آشنا ، چشم دل بگشا ، حال من بنگر ، سوز و ساز دلم را ندیده مگیر
امشب که تو ، در کنار منی ، غمگسار منی
سایه از سر من تا سپیده مگیر
ای اشک من ، خیز و پرده مشو ، پیش چشم ترم
وقت دیدن او ، راه دیده مگیر


۱۳۹۲ تیر ۲۳, یکشنبه

اعدامی

فرمانِ قتـل، به گوش، چو پژواک می‌شود
ذِکـــــــر خـــــدا روانـــه‌ی افلاک می‌شود

جـــلاد خنـــــــده می‌زند و سیــــلِ ناسزا
چون خنجری به سینه‌ی غم‌ناک می‌شود


ما را به مـــرگ سپار که اندیشه‌ی شمـــا
با مغز سر به سفره‌ی ضحـــــاک می‌شود

دار است اسبِ مــــرگ و من‌ام بار در قفا
بند طنــــاب، تسمـــــه‌ی فِتراک می‌شود

ناگـــــه دل‌ام به‌ســـــــانِ دل کودکی رها
خالی ز هرچه زشتـی و بی‌باک می‌شود

سکــــــوی زنــدگی چو ز پای‌ام شود جدا
لب‌خنــــد واپسیــن ز لب‌ام پاک می‌شود

دست طنــــــاب، تنگ فشــــــارد گلوی را
لرزان تــن‌ام چو برگ به رَستـاک می‌شود

یــاد وطـــــن کنـــــــار همــــــــه یادگارهــا
در خـــــاوران خاطـــــــره‌ام خاک می‌شود

برگرفته شده از وبلاگ خوب دودوزه
http://dodoozeh.blogspot.ca/

۱۳۹۲ خرداد ۱۹, یکشنبه

نـــــــــــــــــــــه

اين شيخ که آيت اميران باشد
وز فتنه ي او ايران ويران باشد
ديرا که نبودست و ايران بودست
زودا که نباشد وي و ايران باشد
کام همگان باد روا کام شما نه
ايام همه خرم و ايام شما نه
زان گونه عبوسيد که گوييد مي نوروز
در جام همه ريزد و در جام شما نه
وان گونه شب اندوده که با صبح بهاري
شام همگان مي گذرد شام شما نه
کام همگان باد روا کام شما نه
ايام همه خرم و ايام شما نه
اي عام شما در بدي و بدصفتي خاص
وي خاص شما نيک تر از عام شما نه
سنجيدم و ديدم که نشاني ز تکامل
احکام نرون دارد و احکام شما نه
شادي گهر ماست که ما جام بهاريم
اي ملت گريه به جز انعام شما نه
انگار که خورشيد بهارانه ي ايران
بر بام همه تابد و بر بام شما نه
کام همگان باد روا کام شما نه
ايام همه خرم و ايام شما نه
اي مردم ما را به جز انديشه و دانش
بيرون شدي از مهلکه ي دام شما نه
و اندر حق فرهنگ هنر پرور ايران
اکرام عمر ديدم و اکرام شما نه
کام همگان باد روا کام شما نه
ايام همه خرم و ايام شما نه