صفحات

۱۳۹۵ آذر ۷, یکشنبه

حصار عافیت

نسیم وصل به افسردگان چه خواهد کرد؟
بهار تازه به برگ خزان چه خواهد کرد؟
به من که سوختم از داغ مهربانی خویش
فراق و وصل تو نامهربان چه خواهد کرد؟
سرای خانه بدوشی حصار عافیت است
صبا به طایر بی آشیان چه خواهد کرد؟
ز فیض ابر چه حاصل گیاه سوخته را،
شراب با من افسرده جان چه خواهد کرد؟
مکن تلاش که نتوان گرفت دامن عمر
غبار بادیه با کاروان چه خواهد کرد؟
به باغ خلد نیاسود جان علوی ما
به حیرتم که در این خاکدان چه خواهد کرد؟
صفای باده روشن ز جوش سینه اوست
تو چاره ساز خودی آسمان چه خواهد کرد؟
به من که از دو جهان فارغم به دولت عشق
رهی ملامت اهل جهان چه خواهد کرد؟

۱۳۹۵ آبان ۲۳, یکشنبه

دل كه چركین شد چكارش می‌كنیم...؟

گیریم ،  
  خنجر حرف تو بر پهلوی باورها نشست؛
نوشدارویی
 شرابی
 شیونی
شعری
  به كارش می‌كنیم

دل كه چركین شد
چكارش می‌كنیم...؟

۱۳۹۵ مهر ۱۱, یکشنبه

بگذار بگذريم

ما يک شراب کهنه بدهکار دلبريم
گرگيم و سال هاست کسي را نمي دريم

در دور باطلي که فتاديم سرخوشيم
از ابتدا به فکر نفس هاي آخريم

مي خواستي که شرط قمارم شوي،شدي
ما آبروي رفته ي خود را نمي بريم


آنقدر خورده ايم که ترسم به روز حشر
وقت حساب يکسره بالا بياوريم


هر پيک پيکري است به پيکار در شده. . .
حالم خراب تر شده،بگذار بگذريم. .

۱۳۹۵ تیر ۲۲, سه‌شنبه

گاهي نميشود که نميشود که نميشود

گاهي گمان نميکني ولي خوب ميشود
گاهي نميشود که نميشود که نميشود

گاهي بساط عيش خودش جور ميشود
گاهي دگر تهيه بدستور ميشود

گه جور ميشود خود آن بي مقدمه
گه با دو صد مقدمه ناجور ميشود

گاهي هزار دوره دعا بي اجابت است
گاهي نگفته قرعه به نام تو ميشود

گاهي گداي گدايي و بخت با تو يار نيست
گاهي تمام شهر گداي تو ميشود

گاهي براي خنده دلم تنگ ميشود
گاهي دلم تراشه اي از سنگ ميشود

گاهي تمام آبي اين آسمان ما
يکباره تيره گشته و بي رنگ ميشود

گاهي نفس به تيزي شمشير ميشود
از هرچه زندگيست دلت سير ميشود

گويي به خواب بود جواني مان گذشت
گاهي چه زود فرصتمان دير ميشود

کاري ندارم کجايي چه ميکني
بي عشق سر مکن که دلت پير ميشود


۱۳۹۵ تیر ۲۰, یکشنبه

آن همه دویدن و سراب این همه درخشش و سیاه

نازی 
نازی مرد
آن همه دویدن و سراب
این همه درخشش و سیاه 
تا كجا من اومدم
چطوری برگردم ؟
چه درازه سایه ام
چه كبود پاهام
من كجا خوابم برد ؟
یه چیزی دستم بود! كجا از دستم رفت ؟
من می خواهم برگردم به كودكی
قول می دهم كه از خونه پامو بیرون نذارم 
سایه مو دنبال نكنم 
تلخ تلخم, 
مثل یك خارك سبز 
سردمه و می دونم هیچ زمانی دیگه خرما نمی شم 
چه غریبم روی این خوشه سرخ 
من می خوام برگردم به كودكی!!
نمی شه !! نمی شه !! نمی شه !! نمی شه !! نمی شه !!
كفش برگشت برامون كوچیكه 
پابرهنه نمی شه برگردم ؟
پل برگشت توان وزن ما را نداره! برگشتن ممكن نیست 
برای گذشتن از ناممكن , كی یو باید ببینیم؟!! 
رویا رو , رویا رو , رویا رو , رویا رو
رویا را كجا زیارت بكنم ؟
در عالم خواب 
خواب به چشمام نمی آد! 
بشمار , تا سی بشمار ... یك و دو 
یك و دو 
سه و چهار
پنج و شش
هفت و هشت
نه و ده ...

۱۳۹۵ خرداد ۱۱, سه‌شنبه

من مُرده نمی‌شویم، من خاره نمی‌خارم

تا عاشق آن یارم بی‌کارم و بر کارم
سرگشته و پابرجا ماننده پرگارم
ماننده مریخی با ماه و فلک خشمم
وز چرخ کله زرین در ننگم و در عارم
گر خویش منی یارا می بین که چه بی‌خویشم
ز اسرار چه می پرسی چون شهره و اظهارم
جز خون دل عاشق آن شیر نیاشامد
من زاده آن شیرم دلجویم و خون خوارم
رنجورم و می دانی هم فاتحه می خوانی
ای دوست نمی‌بینی کز فاتحه بیمارم
حلاج اشارت گو از خلق به دار آمد
وز تندی اسرارم حلاج زند دارم
اقرار مکن خواجه من با تو نمی‌گویم
من مرده نمی‌شویم من خاره نمی‌خارم
ای منکر مخدومی شمس الحق تبریزی
ز اقرار چو تو کوری بیزارم و بیزارم

۱۳۹۵ اردیبهشت ۱۱, شنبه

مرغ آمین


  مرغ آمین در اعتقاد عامه پرنده ویا فرشته ای است که در هوا پروازمی کند و همیشه آمین می گوید و هر دعایی که به آمینش می رسد مستجاب می شود.


مرغ آمین درد آلودی است کاواره بمانده
رفته تا آنسوی این بیداد خانه
باز گشته رغبتش دیگر ز رنجوری نه سوی آب و دانه.
نوبت روز گشایش را
در پی چاره بمانده.

می شناسد آن نهان بین نهانان ( گوش پنهان جهان دردمند ما)
جور دیده مردمان را.
با صدای هر دم آمین گفتنش، آن آشنا پرورد،
می دهد پیوندشان در هم
می کند از یاس خسران بار آنان کم
می نهد نزدیک با هم، آرزوهای نهان را.

بسته در راه گلویش او
داستان مردمش را.
رشته در رشته کشیده ( فارغ از عیب کاو را بر زبان گیرند)
بر سر منقار دارد رشته ی سردرگمش را.

او نشان از روز بیدار ظفرمندی است.
با نهان تنگنای زندگانی دست دارد.
از عروق زخمدار این غبارآلوده ره تصویر بگرفته.
از درون استغاثه های رنجوران.
در شبانگاهی چنین دلتنگ، می آید نمایان.
وندر آشوب نگاهش خیره بر این زندگانی
که ندارد لحظه ای از آن رهایی
می دهد پوشیده، خود را بر فراز بام مردم آشنایی.

۱۳۹۵ فروردین ۲۱, شنبه

چون سنگی سپید درون چاهی



خاطره‌ای در درونم است
چون سنگی سپید درون چاهی 
سر ستیز با آن ندارم، توانش را نیز
برایم شادی است و اندوه.

در چشمانم خیره شود اگر کسی 
آن را خواهد دید
غمگین‌تر از آنی خواهد شد 
که داستانی اندوه‌زا شنیده است.


می‌دانم خدایان انسان را 
بدل به شیء می‌کنند، بی‌آنکه روح را از او بگیرند.
تو نیز بدل به سنگی شده‌ای در درون من 
تا اندوه را جاودانه سازی




  شعری ازآنا آخماتووا anna akhmatova  شاعر ونویسنده روسی

از مجموعه: شامگاه / ترجمه: احمد پوری

۱۳۹۴ شهریور ۲۶, پنجشنبه

لطف کن مسجد که می آیی رُژت را پاک کن



لطف کن مسجد که می آیی رُژت را پاک کن
مومنان با دیدنت،حالی به حالی می شوند

خواهشا چادر نمازت تیره باشد بهتر است
با گل پیراهنت،حالی به حالی می شوند

عذر میخواهم ولی شلوار با مانتو بپوش
در هوای دامنت،حالی به حالی میشوند

این جماعت کاملا آماده گمراهی اند
با تماشا کردنت،حالی به حالی می شوند

عده ای آنقدر تعطیلند و بی ایمان،که با
تار موی خرمنت،حالی به حالی می شوند

بوی خوش بعضا به این موضوع دامن می زند
چون که با عطر تنت،حالی به حالی می شوند

هیکل خوش فُرم خود را زیر چادر دفن کن
از وجود مانکنت،حالی به حالی می شوند

عده ای ایمانشان سست است،این بیچاره ها
با نظر بر گردنت،حالی به حالی می شوند

مومنان این روزها اوضاعشان اینگونه است
یکنظر با دیدنت،حالی به حالی می شوند...

۱۳۹۴ تیر ۱۳, شنبه

همه از دست غیر ناله کنند سعدی از دست خویشتن فریاد

جان من جان من فدای تو باد
هیچت از دوستان نیاید یاد
می روی و التفات می‌نکنی
سرو هرگز چنین نرفت آزاد
آفرین خدای بر پدری
که تو پرورد و مادری که تو زاد
بخت نیکت به منتهای امید
برساناد و چشم بد مرساد
تا چه کرد آن که نقش روی تو بست
که در فتنه بر جهان بگشاد
من بگیرم عنان شه روزی
گویم از دست خوبرویان داد
تو بدین چشم مست و پیشانی
دل ما بازپس نخواهی داد
عقل با عشق بر نمی‌آید
جور مزدور می‌برد استاد
آن که هرگز بر آستانه عشق
پای ننهاده بود سر بنهاد
روی در خاک رفت و سر نه عجب
که رود هم در این هوس بر باد
مرغ وحشی که می‌رمید از قید
با همه زیرکی به دام افتاد
همه از دست غیر ناله کنند
سعدی از دست خویشتن فریاد
روی گفتم که در جهان بنهم
گردم از قید بندگی آزاد
که نه بیرون پارس منزل هست
شام و رومست و بصره و بغداد
دست از دامنم نمی‌دارد
خاک شیراز و آب رکن آباد