صفحات

۱۳۸۷ آبان ۷, سه‌شنبه

گریز

سایه ی اندوه روی دیوارهای شب
تو هنوز میگریزی و من
باز هم در تاب و تب
بس که دنبال تو گشتم
کفشهایم پاره شد

جان من آخررسیدو
باز پیدایت نشد
ای نسیم در گریز بی وطن
ای که بردی جان من با خویشتن
هر کجا خواهی برو کین بی رمق
در پی ات می اید او با جان و تن
پیش خود پنداشتی جا مانده ام؟
خسته و درگیر و رسوا مانده ام؟
از چه میترسانیم ای تند پا
هر کجا رفتی میایم هر کجا
جان من از ان تو بستان ز من
مر نبردی پیش تر ایمان من؟
جای من در استانه پای توست
هر کجا خواهی برم
من مال توست
من ملالم نیست
از جا ماندنم
این خیال از سر بدر کن
بهر رنجانیدنم
...ادامه مطلب

آرش کمانگیر


سیاوش کسرایی در سال۱۳۰۵ در اصفهان متولد شد. در کودکی به همراه خانواده به تهران آمد. پس از گذراندن تحصیلات ا بتدایی و متوسطه وارد دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران شد. سیاوش کسرائی یکی از پیروان مکتب نیمایی در شعر بود و با نیما دیدارهای منظمی داشت.
کسرائی درسال 1362 از ایران خارج گردید ابتدا به افغانستان و پس از چند سال به اتحاد شوروی مهاجرت کرد. پس از فروپاشی شوروی از مسکو به کشور اطریش نقل مکان کرد و در فاصله ای کوتاه، در جریان یک عمل جراحی قلب در "وین" پایتخت اطریش چشم برجهان فرو بست و در گورستان مرکزی وین (بخش هنرمندان) به خاک سپرده شد. وی خالق آثاری چون به سرخی آتش به طعم دود از قرق تا خروسخوان خون سیاوش و ...... می باشد ولیکن منظومه آرش کمانگیر شاهکار این شاعر بشمار می رود.



برف می بارد
برف می بارد به روی خار و خاراسنگ
کوهها خاموش
دره ها دلتنگ
راه ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ
بر نمی شد گر ز بام کلبه های دودی
یا که سوسوی چراغی گر پیامی مان نمی آورد
رد پا ها گر نمی افتاد روی جاده های لغزان
ما چه می کردیم در کولک دل آشفته دمسرد ؟
آنک آنک کلبه ای روشن
روی تپه روبروی من
در گشودندم
مهربانی ها نمودندم
زود دانستم که دور از داستان خشم برف و سوز
در کنار شعله آتش
قصه می گوید برای بچه های خود عمو نوروز
گفته بودم زندگی زیباست
گفته و ناگفته ای بس نکته ها کاینجاست

آسمان باز
آفتاب زر
باغهای گل
دشت های بی در و پیکر
سر برون آوردن گل از درون برف
تاب نرم رقص ماهی در بلور آب
بوی خک عطر باران خورده در کهسار
خواب گندمزارها در چشمه مهتاب
آمدن رفتن دویدن
عشق ورزیدن
غم انسان نشستن
پا به پای شادمانی های مردم پای کوبیدن
کار کردن کار کردن
آرمیدن
چشم انداز بیابانهای خشک و تشنه را دیدن
جرعه هایی از سبوی تازه آب پک نوشیدن
گوسفندان را سحرگاهان به سوی کوه راندن
همنفس با بلبلان کوهی آواره خواندن
در تله افتاده آهوبچگان را شیر دادن
نیمروز خستگی را در پناه دره ماندن
گاه گاهی
زیر سقف این سفالین بامهای مه گرفته
قصه های در هم غم را ز نم نم های باران شنیدن
بی تکان گهواره رنگین کمان را
در کنار بان ددین
یا شب برفی
پیش آتش ها نشستن
دل به رویاهای دامنگیر و گرم شعله بستن
آری آری زندگی زیباست
زندگی آتشگهی دیرنده پا برجاست
گر بیفروزیش رقص شعله اش در هر کران پیداست
ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست
پیر مرد آرام و با لبخند
کنده ای در کوره افسرده جان افکند
چشم هایش در سیاهی های کومه جست و جو می کرد
زیر لب آهسته با خود گفتگو می کرد
زندگی را شعله باید برفروزنده
شعله ها را هیمه سوزنده
جنگلی هستی تو ای انسان
جنگل ای روییده آزاده



منظومه آرش کمانگیر را بطور کامل از اینجا بخوانید.

...ادامه مطلب

آخرین سلام




سلام منم...
فدای تو
من.... عاشق چشای تو
آره همون که می میره
واسه ی خنده های تو
این دل دیوونه ی من
مثل قدیما انگاری
میخواد بسوز... اما نه...!

می افته باز به پای تو
هنوز باور نکرده که
آسمون چشای تو
شده محل پر زدن
واسه ی عاشقای تو
سلام نکن که میدونم
دلت پیش یکی دیگست
بهم میگن اینو همش
نگاه تو.. صدای تو..
اگه یه وقتی یه جایی
تو فکرا و تو خیالا
منو تو عاشقات دیدی
یادت باشه من همونم
که میمیره به پای تو
همون که حرف میزد همش
از خوبیات ، حیای تو
حالا فقط یه چیز میگم
که دوست دارم یادت باشه
اگرچه زندگی واسم بدون تو
یه قفسه ولی گذشتن از خودم
برام بیشتر مقدسه
دلم خوشه به اون دوتا
نگاه چش تو چشم تو
عاشق هر کی هستی باش
منم خوشم به یاد تو
اصلا نمیشه زنده بود
... بدون خاطرات تو...
...ادامه مطلب

۱۳۸۷ آبان ۲, پنجشنبه

غزل زمانه


سعید سلطان‌پور، کارگردان تآتر، نمایش‌نامه‌نویس و شاعر که پس از انقلاب به دلیل فعالیت‌های سیاسی اش درسال ۱۳۶۰ و در شب عروسی اش دستگیر می‌شود و دیگر هرگز برنمی گردد.


نغمه در نغمه ی خون غلغله زد، تندر شد
شد زمين رنگ دگر، رنگ زمان ديگر شد

چشم هر اختر پوينده که در خون مي گشت
برق خشمي زد و بر گرده ی شب خنجر شد

شب خودکامه که در بزم گزندش، گل خون
زير رگبار جنون، جوش زد و پرپر شد

بوسه بر زخم پدر زد لب خونين پسر
آتش سينه ی گل، داغ دل مادر شد

روی شبگیر گران ماشه ی خورشید چکید
کوهی از آتش و خون موج زد و سنگر شد

آنکه چون غنچه ورق در ورق خون مي بست
شعله زد در شفق خون، شرف خاور شد

آن دلاور که قفس با گل خون مي آراست
لب آتشزنه آمد، سخن اش آذر شد

آتش سينه ی سوزان نوآراستگان
تاول تجربه آورد، تب باور شد

وه که آن دلبر دلباخته، آن فتنه ی سرخ
رهروان را ره شبگير زد و رهبر شد

شاخه ی عشق که در باغ زمستان مي سوخت
آتش قهقهه در گل زد و بارآور شد

عاقبت آتش هنگامه به ميدان افکند
آنهمه خرمن خونشعله که خاکستر شد
...ادامه مطلب

۱۳۸۷ مهر ۳۰, سه‌شنبه

کهکشان عشق


آهنگ کهکشان عشق با صدای نوری را از اینجا گوش ویا دانلود کنید

دیدمت آهسته پرسیدمت
خواندمت بر ره گل افشاندمت
آمدی بربام جان پر زدی
همچو نور بردیده بنشاندمت

بردمت تا کهکشانهای عشق
پر کشان تا بی نشانهای عشق
گفتمت افتاده در پای عشق
زندگیست رویای زیبای عشق

می روی چون بوی گل از برم
رفتنت کی می شود باورم
بوده ای چون تاج گل بر سرم
تا ابد یاد تو را می برم

۱۳۸۷ مهر ۲۹, دوشنبه

عمریست در هوای تو میسوزم و خوشم


در وصل هم ز عشق تو ای گل در آتشم
عاشق نمی‌شوی که ببینی چه می‌کشم
با عقل آب عشق به یک جو نمی‌رود
بیچاره من که ساخته از آب و آتشم
دیشب سرم به بالش ناز وصال و باز
صبحست و سیل اشک به خون شسته بالشم
پروانه را شکایتی از جور شمع نیست
عمریست در هوای تو میسوزم و خوشم
خلقم به روی زرد بخندند و باک نیست
شاهد شو ای شرار محبت که بی‌غشم
باور مکن که طعنه‌ی طوفان روزگار
جز در هوای زلف تو دارد مشوشم
سروی شدم به دولت آزادگی که سر
با کس فرو نیاورد این طبع سرکشم
دارم چو شمع سر غمش بر سر زبان
لب میگزد چو غنچه‌ی خندان که خامشم
هر شب چو ماهتاب به بالین من بتاب
ای آفتاب دلکش و ماه پری‌وشم
لب بر لبم بنه بنوازش دمی چونی
تا بشنوی نوای غزلهای دلکشم
ساز صبا به ناله شبی گفت شهریار
این کار تست من همه جور تو می‌کشم
...ادامه مطلب

درختِ پیر



جلوی خونه ام یک درختِ بزرگِ چنار بلند هست .إمروز داشتم نگاهش میکردم و به این فکر أفتادم که عجب مقاومتی داره.فصلِ بهار که میشه چقدر دورو برش شلوغه برگهای تازه جونه زده روی شاخه هاش به خنده و شادی مشغولند . پرنده هایِ مهاجر از سفرِ دورو درازشون برگشتن و همش دارن از سفرشون تعریف میکنند ..چمن های تازه سر از خاک در اومده هم جشن و پایکوبی راه انداختن. درختِ ما هم با وقار نگاهشون میکنه و از این که همه دوباره جمعند لذت میبره و با وزشِ بادِ بهاری خودشو تکون میده و با موزیکِ زندگی میرقصه.تابستون که میشه شاخه هاش پناهِ پرنده هاست و تا اونجایی که میتونه شاخه هاشو باز میکنه که همه از سایه اش إستفاده کنند.وای به زمانی که پائیز بیاد.میشه غم رو تو وجودش دید .کم کم برگهاش زرد میشن و میافتن و اون به ناچاری این سرنوشتو قبول میکنه...به خودش میگه دیگه خستم تحملِ این جدایی ها رو ندارم..میخوام بخوابم ...بعد به خوابِ عمیقی فرو میره ولی من تمامِ پاییز و زمستون اونو نگاه میکنم..که چطوریهجومِ بادِ پاییزی و طوفان و بارون و تگرگ تنِ نحیفش رو به این سو و اون سو میکشن گاهی هم شاخه هایِ کوچیک و نازکش مشکنن و با باد میرن ...به خودم میگم خدا رو شکر که درختمون خوابه و نمیبینه چی به سرِ جگر گوشه هاش می یاد . زمستون هم که طفلکی درختمون زیرِ سنگینیِ برف همچنان راسخ مونده. شبها وقتی که برف تویِ سکوتِ مرگ آسایی میبارید و رویِ شاخه هایِ خشکیدش مینشست من رویِ دوشم سنگینی شو حس میکردم...با خودم میگفتم ای کاش منم یک درخت بودم که وقتِ مصائب و سختی ها به خواب میرفتم و وقتی همه چی درست میشد بیدار میشدم و به زندگی لبخند میزدم؟؟؟؟؟؟؟؟
...ادامه مطلب

۱۳۸۷ مهر ۲۷, شنبه

ما، همان جمع پراكنده...

شما می توانید دکلمه این شعررا با صدای شاعر از اینجا دانلود ویا گوش کنید
شعرخوانی در شهر کلن 1998

با ياد نيما، سراينده « اي آدم ها

موج، مي آمد، چون كوه و به ساحل مي خورد !
از دل تيره امواج بلند آوا،
كه غريقي را در خويش فرو مي برد،
و غريوش را با مشت فرو مي كشت،
نعره اي خسته و خونين ، بشريت را،
به كمك مي طلبيد :
- « آي آدمها ...
آي آدمها ... »
ما شنيديم و به ياري نشتابيديم !
به خيالي كه قضا،
به گماني كه قدر، بر سر آن خسته ، گذاري بكند !
« دستي از غيب برون آيد و كاري بكند »
هيچ يك حتي از جاي نجنبيديم !
آستين ها را بالا نزديم
دست آن غرقه در امواج بلا را نگرفتيم،
تا از آن مهلكه - شايد - برهانيمش،
به كناري برسانيمش ! ...


موج، مي آمد، چون كوه و به ساحل مي ريخت .
با غريوي،
كه به خواموشي مي پيوست .
با غريقي كه در آن ورطه، به كف ها، به هوا
چنگ مي زد، مي آويخت ...

ما نمي دانستيم
اين كه در چنبر گرداب، گرفتار شده است ،
اين نگونبخت كه اينگونه نگونسار شده است ،
اين منم،
اين تو،
آن همسايه،
آن انسان!
اين مائيم !
ما،
همان جمع پراكنده،
همان تنها،
آن تنها هائيم !

همه خاموش نشستيم و تماشا كرديم .
آن صدا، اما خاموش نشد .
- « ... آي آدم ها ... »
« آي آدم ها ... »
آن صدا، هرگز خاموش نخواهد شد ،
آن صدا، در همه جا دائم، در پرواز است !
تا به دنيا دلي از هول ستم مي لرزد،
خاطري آشفته ست،
ديده اي گريان است،
هر كجا دست نياز بشري هست دراز؛
آن صدا در همه آفاق طنين انداز ست .

آه، اگر با دل وجان، گوش كنيم،
آه اگر وسوسه نان را، يك لحظه فراموش كنيم،
« آي آدم ها » را
در همه جا مي شنويم .

در پي آن همه خون، كه بر اين خاك چكيد،
ننگ مان باد اين جان !
شرم مان باد اين نان !
ما نشستيم و تماشا كرديم !

در شب تار جهان
در گذركاهي، تا اين حد ظلماني و توفاني !
در دل اين همه آشوب و پريشاني
اين از پاي فرو مي افتد،
اين كه بردار نگونسار شده ست،
اين كه با مرگ درافتاده است،
اين هزاران وهزاران كه فرو افتادند؛
اين منم،
اين تو،
آن همسايه !
آن انسان،
اين مائيم .
ما،
همان جمع پراكنده، همان تنها،
آن تنها هائيم !
اينهمه موج بلا در همه جا مي بينيم،
« آي آدم ها » را مي شنويم،
نيك مي دانيم،
دشتي از غيب نخواهد آمد
هيچ يك حتي يكبار نمي گوئيم
با ستمكاري ناداني، اينگونه مدارا نكنيم
آستين ها را بالا بزنيم
دست در دست هم از پهنه آفاق برانيمش
مهرباني را،
دانائي را،
بر بلنداي جهان،
بنشانيمش ... !

- « آي آدم ها ... !
موج مي آيد ... »
*****



...ادامه مطلب

۱۳۸۷ مهر ۲۵, پنجشنبه

شیفته ی بلا منم

در ره عشقت ای صنم ، شيفته ی بلا منم
چند مغايرت کنی ؟ با غمت آشنا منم

پرده به روی بسته ای، زلف به هم شکسته ای
از همه خلق رسته ای، از همگان جدا منم

شير تويی ، شکر تويی، شاخه تويی، ثمر تويی
شمس تويی، قمر تويی، ذره منم ، هبا منم

نخل تويی ، رطب تويی ، لعبت نوش لب تويی
خواجه ی با ادب تويی، بنده ی بيحيا منم

کعبه تويی ، صنم تويی، دير تويی، حرم تويی
دلبر محترم تويی ، عاشق بينوا منم

شاهد شوخ دلربا گفت به سوی من بيا
رسته ز کبر و از ريا ، مظهر کبريا منم
طاهره خاک پای تو ، مست می لقای تو
منتظر عطای تو ، معترف خطا منم

شعری از قره العین

زرین تاج، ملقب به طاهره قره العین دختر یکی از روحانیون معروف قزوینی درسال 1817 به دنیا آمد. مقدمات علوم را درخدمت پدرآموخت و بعد به تحصیل فقه و اصـول و کلام و ادبیات عـرب پرداخت.
طاهره آثار شیخ احسائی و سید رشتی را مطالعه کرده و به عقیده شیخیه درآمد. این آشنائی زندگی طاهره را دگرگون ساخت، تا حدی که سه فرزند خودرا به شوهر سپرده و درسن بیست و نه سالگی به قصد ملاقات سید رشتی به کربلا رفت، ولی هنگام رسیدن او به کربلا سیدرشتی از دنیا رفته بود.
طاهره درمنزل او اقامت گزیده و از پس پرده به تدریس و افاده طلاب پرداخت. پس از آنکه سید علی محمد باب در شیراز ظهورکرد، قره العین به اوپیوست و به ایران برگشه مشغول تبلیغ شد.
روزی هنگام سخنرانی در »بدشت« نزدیک شاهرود یک حادثه تاریخی آفرید:

او که تا آن زمان همیشه از پشت پرده نطق میکرد روزی به دو نفر از یاران دستور داد که با اشاره او بندهای پرده را با قیچی پاره کنند. همینطور هم شد و او درحالیکه پرشورسخن میگفت، پرده حائل نیزافتاد. وچهره و اندام او در مقابل مستمعین هویدا شد. این اولین بار بود که درایران یک زن مستقیم درمقابل مردان سخن میگفت.
بعد ازکشته شدن باب طاهره را دوسال زندانی کردند و کمی بعد از حادثه سوء قصد نافرجام علیه ناصرالدین شاه به فتوای علمای درباری و دستور میرزا آقاخان نوری در 17 آگوست 1852 در باغ ایلخانی تهران درسن 36 سالگی اعدام شد. طاهره بدون توجه به تعلقات مذهبی اشن زنی صاحب قلم، شاعر، سخنور، روشنفکر و جسور بود. در فقه و کلام و ادبیات فارسی و عربی دستی توانا داشت و علما و فقهای زمان را به مباحثات بی پرده میکشاند. بسیاری از آثار نظم و نثر او ازبین رفته و تنها نوشته های پراکنده از قبیل مناجات ها، نامه ها و اشعاری باقی مانده است. اشعار او سخت متاثر از مولانا جلال الدین رومی و عبدالرحمن جامی است(نقل از کتاب " از صبا تا نیما"ا جلد اول)

غزل زیر یکی از مشهورترین شعرهای اوست.

گر به تو افتدم نظر، چهـــره به چهـــره رو به رو
شرح دهـــم غــــم تورا، نکتــه به نکتـه مو به مو

از پــــی دیدن رخت، همـــــچو صــبا فتــــــاده ام
کوچـه به کوچه در بدر، خانه به خانه، کو به کو

دور دهـــان تنـــگ تو، عـارض عنــــبرین خطت
غنچه به غنچه، گل به گل، لاله به لاله، بو به بو

ابرو و چشم و خال تو صيد نموده مرغ دل
طبع به طبع دل به دل مهر به مهر و خو به خو

میــــرود از فراق تو خــــون دل از دو دیــــــده ام
دجله به دجله، یم به یم، چشمه به چشمه، جو به جو

مهـــــــر تورا دل حزین بافتــــه برقمـــاش جــــان
رشتــه به رشتــه، نــخ به نـخ، تار به تار، پو به پو

دردل خویش »طاهــره« گشت و نجست جز تورا
صفـحه به صفحه، لا به لا، پرده به پرده، تو به تو
...ادامه مطلب