صفحات

۱۳۸۷ اسفند ۱۰, شنبه

گلهء عاشق




آتشي زد شب هجرت به دل و جان كه مپرس
آن‌چنان سوختم از آتش هجران كه مپرس

گله‌ئي كردم و از يك گله بيگانه شدي
آشنايا گله دارم ز تو چندان كه مپرس

مسند مصر ترا اي مه كنعان كه مرا
ناله‌هائي است در اين كلبهء احزان كه مپرس

سرونازا گرم اينگونه كشي پاي از سر
منت آنگونه شوم دست به دامان كه مپرس

گوهر عشق كه دريا همه ساحل بنمود
آخرم داد چنان تخته به طوفان كه مپرس




عقل خوش گفت چو در پوست نميگنجيدم
كه دلي بشكند آن پستهء خندان كه مپرس

بوسه بر لعل لبت باد حلال خط سبز
كه پلي بسته به سر چشمهء حيوان كه مپرس

اين كه پرواز گرفته است هماي شوقم
به هواداري سرويست خرامان كه مپرس

دفتر عشق كه سر خط همه شوق است واميد
آيتي خواندمش از ياس به پايان كه مپرس

شهريارا دل از اين سلسله مويان برگير
كه چنانچم من از اين جمع پريشان كه مپرس
...ادامه مطلب

۱۳۸۷ اسفند ۸, پنجشنبه

گفتم نگرم روي تو گفتا به قيامت




گفتم نگرم روي تو گفتا به قيامت
گفتم روم از كوي تو گفتا به سلامت

گفتم چه خوش از كار جهان گفت غم عشق
گفتم چه بود حاصل آن گفت ندامت

هر جا كه يكي قامت موزون نگرد دل
چون سايه به پايش فكند رحل اقامت

در خلد اگر پهلوي طوبيم نشانند
دل مي‌كشدم باز به آن جلوه قامت

عمرم همه در هجر تو بگذشت كه روزي
در بر كنم از وصل تو تشريف كرامت

دامن ز كفم مي‌كشي و مي‌روي امروز
دست من و دامان تو فرداي قيامت

امروز بسي پيش تو خوارند و پس از مرگ
بر خاك شهيدان تو خار است علامت

ناصح كه رخش ديده كف خويش بريده است
هاتف به چه رو مي‌كندم باز ملامت


۱۳۸۷ اسفند ۷, چهارشنبه

شب آفریدی شمع آفریدم

امروز یک فایل صوتی از یکی از دوستان به دستم رسید که حیفم امد که اینجا نذارم در این فایل خواننده دو شعر از عطار و مولانا را زمزمه میکنه بنابه نوشتهء فرستنده خواننده خانم گلشیفته فراهانی می باشد که در این صورت واقعا جای دست مریزاد دارد.
فایل صوتی را می توانید ازاینجا گوش و یا دانلود نمایید.


خدا

جهان را ز يک آب و گل آفريدم
تو ايران و تاتار و زنگ آفريدي

من از خاک ، پولاد ناب آفريدم
تو شمشير و تير و تفنگ آفريدي

تبر آفريدي ، نهال چمن را
قفس ساختي ، طاير نغمه زن را


انسان

تو شب آفريدي ، چراغ آفريدم
سفال آفريدي ، اياغ آفريدم

بيابان و کهسار و راغ آفريدي
خيابان و گلزار و باغ آفريدم

من آنم که از سنگ آيينه سازم
من آنم که از زهر نوشينه سازم

.....

اقبال لاهوری

خنک آن دم که نشینیم در ایوان من و تو
به دو نقش و به دو صورت به یکی جان من و تو

داد باغ و دم مرغان بدهد آب حیات
آن زمانی که در آییم به بستان من وتو

اختران فلک آیند به نظاره ی ما
رخ خود را بنماییم بدیشان من و تو

من وتو بی من و تو جمع شویم از سر شوق
خوش و فارغ زخرافات پریشان من وتو

طوطیان فلکی جمله شکرخوار شدند
در مقامی که بخندیم بدیشان من و تو

به یکی نقش برین خاک و بر آن نقش دگر
در بهشت ابدی و شکرستان من و تو
....
مولوی
...ادامه مطلب

سوز و ساز



باز كن نغمهء جانسوزي از آن ساز امشب
تا كني عقده اشك از دل من باز امشب
ساز در دست تو سوز دل من مي‌گويد
من هم از دست تو دارم گله چون ساز امشب
مرغ دل در قفس سينهء من مي‌نالد
بلبل ساز ترا ديده هم‌آواز امشب
زير هر پرده ساز تو هزاران راز است
بيم آنست كه از پرده فتد راز امشب
گرد شمع رخت اي شوخ، من سوخته جان
پر چو پروانه كنم باز به پرواز امشب
گلبن نازي و در پاي تو با دست نياز
مي‌كنم دامن مقصود پر از ناز امشب
كرد شوق چمن وصل تو اي مايهء ناز
بلبل طبع مرا قافيه‌پرداز امشب
شهريار آمده با كوكبهء گوهر اشك
به گدائي تو اي شاهد طناز امشب


۱۳۸۷ اسفند ۶, سه‌شنبه

يكشب با قمر


از كوري چشم فلك امشب قمر اينجاست
آري قمر امشب به خدا تا سحر اينجاست

آهسته به گوش فلك از بنده بگوئيد
چشمت ندود اين همه يك شب قمر اينجاست

آري قمر آن قمري خوشخوان طبيعت
آن نغمه‌سرا بلبل باغ هنر اينجاست

شمعي كه به سويش من جانسوخته از شوق
پروانه صفت باز كنم بال و پر اينجاست

تنها نه من از شوق سر از پا نشناسم
يك دسته چو من عاشق بي‌پا و سر اينجاست

هر ناله كه داري بكن اي عاشق شيدا
جائي كه كند نالهء عاشق اثر اينجاست

مهمان عزيزي كه پي ديدن رويش
همسايه همه سركشد از بام و در اينجاست

ساز خوش و آواز خوش و باده دلكش
آي بيخبر آخر چه نشستي، خبر اينجاست

اي عاشق روي قمر اي ايرج ناكام
برخيز كه باز آن بت بيداد گر اينجاست

آن زلف كه چون هاله به رخسار قمر بود
بازآمده چون فتنهء دور قمر اينجاست

اي كاش سحر نايد و خورشيد نزايد
كامشب قمر اين جا قمر اين جا قمر اينجاست

...ادامه مطلب

۱۳۸۷ اسفند ۵, دوشنبه

چلیپا

رفتی ولی نگر که چه بر جا گذاشتی
کوهی الم برای دل ما گذاشتی
راهی شدی وگرمی برفت از فضای من
دلرا اسیر سردی و سرما گذاشتی
رفتی شکست سنبله های امید من
پشتارهء امید به صحرا گذاشتی
رفتی گسست سلسله های خیال ها
با آنکه یاد خود تو به رویا گذاشتی
من ماندم و کویر و عطش همرهء سرابFont size
با خاطرات خوش که ز دریا گذاشتی
ای ناشی در طریقت عشق جای شکوه نیست
تقصیر هرچه بود برما گذاشتی
اول تو شعر عشق بخواندی برای من
آنگه به نفس شعر معما گذاشتی
مارا به شهر شعر و غزل های آبدار
خواندی ولی فسوس که، تنها گذاشتی
با واژه های سبز چو باران به فصل مهر
رفتی بروی مهر مهر چلیپا گذاشتی

از شاعر افغانی خانم نجیبه ایوبی


۱۳۸۷ اسفند ۴, یکشنبه

وقتی تو رفتی



ای معنی عشق
ای یاد تو در خاطر من جاودانه
بی تو چشمم چشمه ی اشک شبانه
ای روشنایی ای چراغ زندگانی
ای رفته در ابر سیاه بی نشانی
وقتی تو رفتی
از مشرق لبها طلوع خنده ها رفت
از دست من وز دست ما اینده ها رفت
وقتی تو رفتی
مهتاب بام آسمان کمرنگ تر شد
وقتی تو رفتی
دنیا به چشمم از قفس هم تنگ تر شد
وقتی تو رفتی اندوه شوق زندگی را از دلم برد
وقتی تو رفتی
برگ درختان زرد شد خورشید افسرد
وقتی تو رفتی مرگ خندید
در جمع ما انگیزه های زیستن مرد
از باد پرسیدم کجا رفت
گفتا که من هم در پی آن رفته از دست
سر تاسر دنیا خزیدم
اندوه اندوه
او را ندیدم
از شب سراغت را گرفتم
شب گفت افسوس
او ماه من بود
من هم به امید طلوعش ماه ها تاریک ماندم
همراه مرغ حق به یادش نغمه خواندم
خود را به دریا ها و صحرا ها کشاندم
بایاد او در هر قدم اشکی فشاندم
در دشت های دور و نا پیدا دویدم
او را ندیدم
با ماه گفتم ماه من کو
رنگش پرید و زیر لب گفت
بر بام و روزن های عالم سر کشیدم
شب تا سحر سر تاسر دنیا دویدم
در لا بلای برگ جنگل ها خزیدم
با جست و جو ها خستگی ها شبروی ها
او را ندیدم
از رعد پرسیدم نانت
فریاد او در گنبد افلک پیچید
چون مادران داغدیده ناله سر کرد
با ابر گفتم قصه ات را
روی زمین را در غمت از گریه تر کرد
ای یاد تو در خاطر من جاودانه
ای بی تو من همسایه ی اشک شبانه
وقتی تو رفتی
اندوه شوق زندگی را از دلم برد
وقتی تو رفتی
برگ درختان زرد شد خورشید افسرد
وقتی تو رفتی مرگ خندید
در جمع ما انگیزه های زیستن مرد


...ادامه مطلب

۱۳۸۷ اسفند ۱, پنجشنبه

دیوانگی


یارب مرا یاری بده تا خوب آزارش کنم
هجرش دهم زجرش دهم خوارش کنم زارش کنم
از بوسه های آتشین وز خنده های دلنشین
صد شعله در جانش زنم صد فتنه در کارش کنم
در پیش چشمش ساغری، گیرم ز دست دلبری
از رشک آزارش دهم وز غصه بیمارش کنم
بندی بپایش افکنم گویم خداوندش منم
چون بنده در سودای زر، کالای بازارش کنم
گوید میفزا قهر خود، گویم بکاهم مهر خود
گوید که کمتر کن جفا، گویم که بسیارش کنم
هر شامگه در خانه ای، چابکتر از پروانه ای
رقصم بر بیگانه ای، وز خویش بیزارش کنم
چون بینم آن شیدای من، فارغ شد از سودای من
منزل کنم در کوی او باشد که دیدارش کنم
گیسوی خود افشان کنم، جادوی خود گریان کنم
با گونه گون سوگندها بار دگر یارش کنم
چون یار شد بار دگر کوشم به آزار دگر
تا این دل دیوانه را راضی ز آزارش کنم

دو زلف رها


به دوش من بفشان وقت بوسه زلف رها را
به شرط آنکه نبینم در آ نسیم صبا را
چه جای حیرت من ؟ ای ستاره چون ز درایی
درخشش تو کند خیره چشم اینه هارا
به بوسه لب بگشا بیم طعن خلق ندارم
چه گونه بست توانم زبان یاوه سرا را ؟
دلم به شوق تو پر زد که وقت بوسه ی شیرین
شنیدم از نفس دلکش تو عطر وفا را
به راه عشق کشاندی مرا ز ناز نگاهی
بدین کرشمه سپردی به گریه دیده ی ما را
تو آفتاب منی چهره برمتاب ز عاشق
که یک شعاع تو روشن کند دو چشم سها را
چرا به معجزه نقاش دهر نسپارم
کهدل به پرده ی چشم تو یافت نقش خدا را
ز رشک آنکه تو را چشم آفتاب بیند
گرفته ام به دو دست خیال روزنه ها را
مرو مرو که دگر تاب رفتن ندارم
بمان و بر سر دوشم فشان دو زلف رها را

۱۳۸۷ بهمن ۳۰, چهارشنبه

شبی مست رفتم اندر ویرانه‌ای



شبی مست رفتم اندر ویرانه‌ای
ناگهان چشمم بیافتاد اندر خانه‌ای

نرم نرمک پیش رفتم
در کنار پنجره تا که دیدم صحنهٔ دیوانه‌ای

پیرمردی کور و فلج درگوشه‌ای
مادری مات و پریشان همچنان پروانه‌ای

پسرک از سوز سرما میزند دندان به هم
دختری مشغول عیش و نوش با بیگانه‌ای

پس از ان سوگند خوردم مست نروم بر در خانه‌ای
تا که بینم دختری عفت فروشد بهر نان خانه ای