صفحات

‏نمایش پست‌ها با برچسب خسرو نکونام. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب خسرو نکونام. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۸ آبان ۱۶, شنبه

دوستت دارم

در کوره راه های تخیّل
از کوی تو می گذرم
از کنار پنجره ی تو
از آنجا که خورشید همیشگی است
مهتاب جاودانه
وشب در پشت ُبرج های نور،در زنجیر
آنجا که گرمایش گرمی عشق است
با کنجکاوی درب خانه ی دلت را می کوبم
شاید که برویم گشاده شود
شاید که شبی دیگر میهمان تو باشم
تو سکوت تنهایی مرا شکستی
تو واژه ی دوستت دارم را
دوباره در اشعار من گنجاندی
تو این شقایق پژمرده را
با چشمه ی محبّت خود آبیاری کردی

و دوباره
آه
زندگی زیباست
آرامش نگاه تو
لحظه ها را پر می کند
با تو من دیروزها را
به قعر فراموشی می سپارم
و فردا ها را به آغوش می پذیرم
ای شهر زندگی
با من باش وبگذار که
بودن را لمس کنم
آری نگاه تو
هم چو دریای طوفان زده
مرا به کام می کشد
و هر بوسه ات
شهابی ست در آسمان عشق من
با من باش ای عزیزترینم
و بگذار که بودن را دوباره
احساس کنم
...ادامه مطلب

۱۳۸۷ دی ۱, یکشنبه

آخرین شعربا یادتو

بخوان این آخرین شعری که با یاد تو می گویم

و با هر جمله ای صد ژاله می ریزم

که آن تک لاله ی گلزار اُلفت را

دگر هرگز نمی بویم

چو می دانم تورا زین پس نخواهم دید

و دیگر من گلی از باغ گل هایت نخواهم چید

قلم گویی که با اکراه می لغزد

و از وحشت چه می لرزد

و گویی این قلم از واژه ی بدرود می ترسد

بخوان این آخرین شعری که با یاد تو می گویم

دو چشمم خیره بر یک تقطه از دیوار

نگاهم مات و بی روح است

و دل سرشار اندوه است

که از این پس رخ زیبای توتصویر قاب چشم مشتاقم تخواهد بود

دو صد لعنت بر این بدرود

بدان شاید که در شعرم نگنجی بازو با مرغی دگر شاید کنی پرواز

ولی من آشیان عشق پاکت رابه رسم یادگاری پاس خواهم داشت

و در هر گوشه اش تک بوته های یاس خواهم کاشت

منم شاید زمانی با دلی دیگر در آمیزم

و شاید تا ابد از عشق بگریزم

ولی نام تورا از هر درخت مهرکه در باغ دلم روید درآویزم

به یادت باز می گریم

به یادت باز می خندم

ولی من روزن آن خاطرات با تو بودن رابدان هرگز نمی بندم

بخوان این آخرین شعری که با یاد تو می گویم

اگر در این زمان دنیا غم انگیز است

اگر گلزار عشق و مهر هم در خواب پاییز است

به جان من آرزو دارم

که فردا در دل پاک و پر از مهرت

نسیمی خوش،معطر از بهار آید

دوباره لاله ی عشقی ببار آید

خداحافظ تورا زین پس درون سینه می جویم

بخوان این آخرین شعری که با یاد تو می گویم

...ادامه مطلب

۱۳۸۷ آبان ۲۵, شنبه

چه کسی باور کرد





چه کسی باور کرد که دل سرد مرا
آتش عشق تو خاکستر کرد
با که گویم غم هجران تو را
هوس زلف پریشان تورا
عمر من در شرف پاییز ا ست
من چو یک شاخه خشک
آخرین برگ بر این شاخه تویی
من بدان امیدم
که بهاری دگر از راه رسد
آخرین برگ مراباد پاییز نبرد
آه وزش باد چه خوف انگیز است
چه کسی باور کرد
اشک جاری شده از دیده من
چشمه اش آن نفس گرم توبود
طپش تند دلم
حاصل لمس تن نرم تو بود
چه کسی باور کرد
که من از عشق تو سرشار شدم
مانده بودم همه خواب
تا که با لمس تن گرم تو بیدار شدم
تو همه بود منی
تو در این کوره ره خلوت عمر

همه مقصود منی
چه کسی باورکرد
که تو معبود منی
...ادامه مطلب

۱۳۸۷ آبان ۱۹, یکشنبه

لالایی پدر


لالالالا،لالالالا


بخواب ای کودک باباکه بابا می رود فردا


بخواب عمرم که شیطان عاقبت خندید


صدای خنده اش درکلبه ام پیچید


درخت زندگی لرزید


جوانه های سبزش بر زمین بارید


بخواب عمرم، بخواب عمرم که دیگر کلبه ات سرد است


شریک بازیَت درد است


عزیزم،کودکم،خنجر همیشه دست نامرد است


سخن گم کرده ای باری...


بخواب عمرم که دیگر روزها در پیش رو داری


لالالالا،لالالالا،


بخواب جانم مکن زاری که درد دوریت بر سینه ام بنشسته چون خاری


زبانم لال ،چشمم کور، ترا بی کس نبینم من


ترا بازیچه ی دست کس و نا کس نبینم من


اگر گردون چنین گرددبه دنیای سیه سوگند


بدین عصر گنه سوگند


زمین و آسمان را زیر و رو سازم


ز شمسش نور برگیرم و مهتابش همه چون رنگ خون سازم


بخواب عمرم بخواب آرام


مترس از چرخ نافرجام

...ادامه مطلب