صفحات

‏نمایش پست‌ها با برچسب سعدي. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب سعدي. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۵ دی ۱۲, یکشنبه

ملکا مها نگارا صنما بتا بهارا

کس از این نمک ندارد که تو ای غلام داری
دل ریش عاشقان را نمکی تمام داری
نه من اوفتاده تنها به کمند آرزویت
همه کس سر تو دارد تو سر کدام داری
ملکا مها نگارا صنما بتا بهارا
متحیرم ندانم که تو خود چه نام داری
نظری به لشکری کن که هزار خون بریزی
به خلاف تیغ هندی که تو در نیام داری
صفت رخام دارد تن نرم نازنینت
دل سخت نیز با او نه کم از رخام داری
همه دیده‌ها به سویت نگران حسن رویت
منت آن کمینه مرغم که اسیر دام داری
چه مخالفت بدیدی که مخالطت بریدی
مگر آن که ما گداییم و تو احتشام داری
بجز این گنه ندانم که محب و مهربانم
به چه جرم دیگر از من سر انتقام داری
گله از تو حاش لله نکنند و خود نباشد
مگر از وفای عهدی که نه بردوام داری
نظر از تو برنگیرم همه عمر تا بمیرم
که تو در دلم نشستی و سر مقام داری
سخن لطیف سعدی نه سخن که قند مصری
خجلست از این حلاوت که تو در کلام داری

۱۳۹۴ تیر ۱۳, شنبه

همه از دست غیر ناله کنند سعدی از دست خویشتن فریاد

جان من جان من فدای تو باد
هیچت از دوستان نیاید یاد
می روی و التفات می‌نکنی
سرو هرگز چنین نرفت آزاد
آفرین خدای بر پدری
که تو پرورد و مادری که تو زاد
بخت نیکت به منتهای امید
برساناد و چشم بد مرساد
تا چه کرد آن که نقش روی تو بست
که در فتنه بر جهان بگشاد
من بگیرم عنان شه روزی
گویم از دست خوبرویان داد
تو بدین چشم مست و پیشانی
دل ما بازپس نخواهی داد
عقل با عشق بر نمی‌آید
جور مزدور می‌برد استاد
آن که هرگز بر آستانه عشق
پای ننهاده بود سر بنهاد
روی در خاک رفت و سر نه عجب
که رود هم در این هوس بر باد
مرغ وحشی که می‌رمید از قید
با همه زیرکی به دام افتاد
همه از دست غیر ناله کنند
سعدی از دست خویشتن فریاد
روی گفتم که در جهان بنهم
گردم از قید بندگی آزاد
که نه بیرون پارس منزل هست
شام و رومست و بصره و بغداد
دست از دامنم نمی‌دارد
خاک شیراز و آب رکن آباد

۱۳۹۲ آبان ۱۱, شنبه

مشنو ای دوست که غیر از تو مرا یاری هست

مشنو ای دوست که غیر از تو مرا یاری هست
یا شب و روز بجز فکر توام کاری هست
به کمند سر زلفت نه من افتادم و بس
که به هر حلقه موییت گرفتاری هست
گر بگویم که مرا با تو سر و کاری نیست
در و دیوار گواهی بدهد کاری هست
هر که عیبم کند از عشق و ملامت گوید
تا ندیدست تو را بر منش انکاری هست
صبر بر جور رقیبت چه کنم گر نکنم
همه دانند که در صحبت گل خاری هست
نه من خام طمع عشق تو می‌ورزم و بس
که چو من سوخته در خیل تو بسیاری هست
باد خاکی ز مقام تو بیاورد و ببرد
آب هر طیب که در کلبه عطاری هست
من چه در پای تو ریزم که پسند تو بود
جان و سر را نتوان گفت که مقداری هست
من از این دلق مرقع به درآیم روزی
تا همه خلق بدانند که زناری هست
همه را هست همین داغ محبت که مراست
که نه مستم من و در دور تو هشیاری هست
عشق سعدی نه حدیثیست که پنهان ماند
داستانیست که بر هر سر بازاری هست

۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۳, جمعه

ندانمت به حقیقت که در جهان به که مانی

ندانمت به حقیقت که در جهان به که مانی
جهان و هر چه در او هست صورتند و تو جانی
به پای خویشتن آیند عاشقان به کمندت
که هر که را تو بگیری ز خویشتن برهانی
مرا مپرس که چونی به هر صفت که تو خواهی
مرا مگوی که چه نامی به هر لقب که تو خوانی
چنان به نظره اول ز شخص می‌ببری دل
که باز می‌نتواند گرفت نظره ثانی
تو پرده پیش گرفتی و ز اشتیاق جمالت
ز پرده‌ها به درافتاد رازهای نهانی
بر آتش تو نشستیم و دود شوق برآمد
تو ساعتی ننشستی که آتشی بنشانی
چو پیش خاطرم آید خیال صورت خوبت
ندانمت که چه گویم ز اختلاف معانی
مرا گناه نباشد نظر به روی جوانان
که پیر داند مقدار روزگار جوانی
تو را که دیده ز خواب و خمار باز نباشد
ریاضت من شب تا سحر نشسته چه دانی
من ای صبا ره رفتن به کوی دوست ندانم
تو می‌روی به سلامت سلام من برسانی
سر از کمند تو سعدی به هیچ روی نتابد
اسیر خویش گرفتی بکش چنان که تو دانی
!!
 

۱۳۹۲ فروردین ۲۵, یکشنبه

ما در خلوت به روی خلق ببستیم

ما در خلوت به روی خلق ببستیم
 از همه بازآمدیم و با تو نشستیم


هر چه نه پیوند یار بود بریدیم
 وان چه نه پیمان دوست بود شکستیم


مردم هشیار از این معامله دورند
 شاید اگر عیب ما کنند که مستیم


مالک خود را همیشه غصه گدازد
 ملک پری پیکری شدیم و برستیم


شاکر نعمت به هر طریق که بودیم
 داعی دولت به هر مقام که هستیم


در همه چشمی عزیز و نزد تو خواریم
 در همه عالم بلند و پیش تو پستیم


ای بت صاحب دلان مشاهده بنمای
 تا تو ببینیم و خویشتن نپرستیم


دیده نگه داشتیم تا نرود
 با همه عیاری از کمند نجستیم


تا تو اجازت دهی که در قدمم ریز
 جان گرامی نهاده بر کف دستیم


دوستی آنست سعدیا که بماند
عهد وفا هم بر این قرار که بستیم


۱۳۹۲ فروردین ۲۲, پنجشنبه

دلم تا عشقباز...

دلم تا عشقباز آمد در او جز غم نمی‌بینم
 دلی بی غم کجا جویم که در عالم نمی‌بینم


دمی با همدمی خرم ز جانم بر نمی‌آید
 دمم با جان برآید چون که یک همدم نمی‌بینم


مرا رازیست اندر دل به خون دیده پرورده
 ولیکن با که گویم راز چون محرم نمی‌بینم


قناعت می‌کنم با درد چون درمان نمی‌یابم
 تحمل می‌کنم با زخم چون مرهم نمی‌بینم


خوشا و خرما آن دل که هست از عشق بیگانه
 که من تا آشنا گشتم دل خرم نمی‌بینم


نم چشم آبروی من ببرد از بس که می‌گریم
 چرا گریم کز آن حاصل برون از نم نمی‌بینم


کنون دم درکش ای سعدی که کار از دست بیرون شد
 به امید دمی با دوست وان دم هم نمی‌بینم



۱۳۹۱ بهمن ۲۰, جمعه

نظر حرام بکردند و خون خلق حَلال

جَزای آن که نگفتیم شکر روز وصال
شب فِراق نخفتیم لاجَرَم ز خیال
بدار یک نفس ای قاید این زمام جمال
که دیده سیر نمی‌گردد از نظر به جمال
دگر به گوش فراموش عهد سنگین دل
پیام ما که رساند مگر نسیم شِمال؟
به تیغِ هندی دشمن قتال می‌نکند
چنان که دوست به شمشیرِ غمزه قتال
جماعتی که نظر را حرام می‌گویند
نظر حرام بکردند و خون خلق حَلال
غزال اگر به کمند اوفتد عجب نبود
عجب فتادن مردست در کمند غزال
تو بر کنار فُراتی ندانی این معنی
به راه بادیه دانند قدر آب زلال
اگر مراد نصیحت کنان ما اینست
که ترک دوست بگوییم تصوریست محال
به خاک پای تو داند که تا سرم نرود
ز سر به درنرود همچنان امید وصال
حدیث عشق چه حاجت که بر زبان آری؟
به آب دیده خونین نوشته صورتِ حال
سخن دراز کشیدیم و همچنان باقیست
که ذکر دوست نیارد به هیچ گونه ملال
به ناله کار میسر نمی‌شود سعدی
ولیک ناله‌ی بیچارگان خوشست، بنال!

۱۳۹۰ اسفند ۵, جمعه

آن می‌برد که ما به کمند وی اندریم

بگذار تا مقابل روی تو بگذریم
دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم
شوقست در جدایی و جورست در نظر
هم جور به که طاقت شوقت نیاوریم
روی ار به روی ما نکنی حکم از آن توست
بازآ که روی در قدمانت بگستریم
ما را سریست با تو که گر خلق روزگار
دشمن شوند و سر برود هم بر آن سریم
گفتی ز خاک بیشترند اهل عشق من
از خاک بیشتر نه که از خاک کمتریم
ما با توایم و با تو نه‌ایم اینت بلعجب
در حلقه‌ایم با تو و چون حلقه بر دریم
نه بوی مهر می‌شنویم از تو ای عجب
نه روی آن که مهر دگر کس بپروریم
از دشمنان برند شکایت به دوستان
چون دوست دشمنست شکایت کجا بریم
ما خود نمی‌رویم دوان در قفای کس
آن می‌برد که ما به کمند وی اندریم
سعدی تو کیستی که در این حلقه کمند

مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن
چندان فتاده‌اند که ما صید لاغریم


۱۳۸۷ دی ۸, یکشنبه

هر كه دلارام ديد از دلش آرام رفت

هر كه‌ دلارام‌ ديد از دلش‌ آرام‌ رفت

‌چشم‌ ندارد خلاص‌ هر كه‌ در اين‌ دام‌ رفت


ياد تو مي‌رفت‌ و ما عاشق‌ و بي‌دل‌ بديم

‌پرده‌ برانداختي‌ كار به‌ اتمام‌ رفت


ماه‌ نتابد به‌ روز چيست‌ كه‌ در خانه‌ تافت

‌سرو نرويد به‌ بام‌ كيست‌ كه‌ بر بام‌ رفت


مشعله‌اي‌ بر فروخت‌ پرتو خورشيد عشق

‌خرمن‌ خاصان‌ بسوخت‌ خانه‌گه‌ عام‌ رفت


عارف‌ مجموع‌ را در پس‌ ديوار صبر

طاقت‌ صبرش‌ نبود ننگ‌ شد و نام‌ رفت


گر به‌ همه‌ عمر خويش‌ با تو برآرم‌ دمي

‌حاصل‌ عمر آن‌ دم‌ است‌ باقي‌ ايام‌ رفت


هر كه‌ هوايي‌ نپخت‌ يا به‌ فراقي‌ نسوخت

‌آخر عمر از جهان‌ چو برود خام‌ رفت


ما قدم‌ از سر كنيم‌ در طلب‌ دوستان

‌راه‌ به‌ جايي‌ نبرد هر كه‌ به‌ اقدام‌ رفت


همت‌ سعدي‌ به‌ عشق‌ ميل‌ نكردي‌ ولي

‌مي‌ چو فرو شد به‌ كام‌ عقل‌ به‌ ناكام‌ رفت‌


قسمتهايي از شعر با صداي استاد جلال الدین منبری


...ادامه مطلب