صفحات

‏نمایش پست‌ها با برچسب خسرو گلسرخی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب خسرو گلسرخی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹ مرداد ۲۱, پنجشنبه

رويش


گيرم که در باورتان به خاک نشسته ام!
و ساقه هاي جوانم از ضربه هاي تبرهاي‌تان زخم‌دار است

با ريشه چه مي‌کنيد؟

گيرم که بر سر اين باغ بنشسته در کمين پرنده‌ايد
پرواز را علامت ممنوع ميزنيد

با جوجه هاي نشسته در آشيان چه مي کنيد؟

گيرم که مي‌کشيد
گيرم که مي‌بريد
گيرم که مي‌زنيد

با رويش ناگزير جوانه چه مي‌کنيد؟

۱۳۸۸ بهمن ۴, یکشنبه

دگر صبح است

دگر صبح است و پایان شب تار است
دگر صبح است و بیداری سزاوار است
دگر خورشید از پشت بلندی ها نمودار است
دگر صبح است


دگر از سوز و سرمای شب تاریک ، تن هامان نمی لرزد
دگر افسرده طفل پابرهنه ، از زبان ما در شب ها نمی ترسد
دگر شمع امید ما چو خورشیدی نمایان است
دگر صبح است


کنون شب زنده داران صبح گردیده
نخوابید ، جنگ در پیش است
کنون ای رهروان حق ، شب تاریک معدوم است
سفیدی حاکم و در دادگاهش هر سیاهی خرد و محکوم است
کنون باید که برخیزیم و خون دشمنان تا پای جان ریزیم
دگر وقت قیام است و قیامی بر علیه دشمنان است
سزای حق کشان در چوبه ی دار است

و ما باید که برخیزیم
دگر صبح است


چنان کاوه درفش کاویانی را به روی دوش اندازیم
جهان ظلم را از ریشه سوزانده ، جهان دیگری سازیم
دگر صبح است
دگر صبح است و مردم را کنون برخاستن شاید
نهال دشمنان را تیغ ها باید
که از بن بشکند ، نابودشان سازد
اگر گرگی نظر دارد که میشی را بیازارد
قوی چوپان بباید نیش او ببندد
اگر غفلت کند او خود گنه کار است
دگر صبح است


دگر هر شخص بیکاری در این دنیای ما خوار است
و این افسردگی ، ناراحتی ، عار است
دگر صبح است و ما باید برافروزیم آتش را
بسوزانیم دشمن را
که شاید همره دودش رود بر آسمان شیطان
و یا همراه بادی او شود دور از زمین ها
دگر صبح است
دگر روز تبه کاران به مثل نیمه شب تار است

۱۳۸۷ آبان ۲۳, پنجشنبه

تساوی

معلم پای تخته داد میزد
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود
ولی آخر کلاسیها، لواشک بین خود تقسیم میکردند
وان یکی در گوشه ای دیگر "جوانان" را ورق میزد
برای اینکه بیخود های و هوی میکرد با آن شور بی پایان
تساویهای جبری را نشان میداد
با خطی خوانا بر روی تخته کز ظلمتی تاریک
غمگین بود
تساوی را چنین بنوشت
"یک با یک برابر است"
از میان جمع شاگردان یکی برخاست
همیشه یک نفر باید به پا خیزد
به آرامی سخن سر داد
تساوی اشتباهی فاحش و محض است
نگاه بچه ها ناگه به یک سو خیره گشت
معلم مات بر جای ماند
و او پرسید
اگر یک فرد انسان، واحد یک بود
آیا باز
یک با یک برابر بود؟
سکوت مدهشی بود و سوالی سخت
معلم خشمگین فریاد زد
آری برابر بود
و او با پوزخندی گفت
اگر یک فرد انسان، واحد یک بود
آن که زور و زر به دامن داشت بالا بود ؟
و آنکه قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پایین بود ؟
اگر یک فرد انسان، واحد یک بود
آنکه صورت نقره گون چو قرص ماه داشت بالا بود؟
وان سیه چرده که مینالید پایین بود؟
اگر یک فرد انسان، واحد یک بود
این تساوی زیر و رو میشد
حالا می پرسیم: اگر یک با یک برابر بود
نان و مال مفت خوران از کجا آماده می گردید؟
یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد؟
اگر یک با یک برابر بود
پس چه کس پشتش زیر بار فقر خم می شد؟
یا که زیر ضربت شلاق له میگشت؟
یک اگر با یک برابر بود
پس چه کس آزدگان را در قفس میکرد؟
معلم ناله آسا گفت
بچه ها در جزوه های خویش بنویسید
یک با یک برابر نیست


نقاشی از خانم کته کلویتس بران دیدن نقاشی های این نقاش به اینجا بروید.

...ادامه مطلب