صفحات

‏نمایش پست‌ها با برچسب شعر. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب شعر. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۷ مهر ۱۱, چهارشنبه

رقص ايرانی

چو گلهای سپید صبحگاهی
در آغوش سیاهی
شکوفا شو

بیا برخیز و پیراهن رها کن
گره از گیسوان خفته وا کن
فریبا شو
گریزا شو
چو عطر نغمه کز چنگم تراود
بتاب آرام و در ابر هوا شو

به انگشتان سر گیسو نگهدار
نگه در چشم من بگذار و بردار
فروکش کن
نیایش کن
بلور بازوان بربند و واکن
دو پا برهم بزن پایی رها کن

بپر پرواز کن دیوانگی کن
زجمع آشنا بیگانگی کن
چو دود شمع شب از شعله برخیز
گریز گیسوان بر بادها ریز
بپرداز بپرهیز
چو رقص سایه‌ها در روشنی شو
چو پای روشنی در سایه‌ها رو
گهی زنگی بر انگشتی بیاویز
نوا و نغمه‌ای با هم بیامیز
دلارام
میارام
گهی بردار چنگی
به هر دروازه رو کن
سر هر رهگذاری جستجو کن
به هر راهی نگاهی
به هر سنگی درنگی
برقص و شهر را پر های و هو کن

به بر دامن بگیر و یک سبد کن
ستاره دانه‌چین کن نیک و بد کن
نظر بر آسمان سوی خدا کن
دعا کن
ندیدی گر خدا را
بیا آهنگ ما کن
منت می پویم از پای اوفتاده
منت می پایم اندر جام باده
تو برخیز
تو بگریز
برقص آشفته بر سیم ربابم
شدی چون مست و بی تاب
چو گلهایی که می لغزند بر آب
پریشان شو بر امواج شرابم

سوم اردیبهشت هزار سیصد وسی و دو

۱۳۹۶ دی ۱۶, شنبه

قصیده لامیه

چون بد آید هرچه آید بد شود---  یک بلا ده گردد و ده صد شود

آتش از گرمی فتد، مهر از فروغ ---فلسفه باطل شود، منطق دروغ 

پهلـوانی را بغلطاند خسی- --پشه‌ای غالب شود، بر کرکسی

 کور گردد چشم عقل کنجکاو-- -- بشکند گردونه‌ای را شاخ گاو

 نیکبختان راست ابر فرودین--  زیب بخش ملک و مشاطه زمین 

 تیره بختان راست باران بهار--  سیل خرمن کوب و برق شعله بار 

 آن یکی چون مرغ پرد بر اثیر--  درنوردد شش جهت را روی و زیر

 نی بلا دامی به راهش افکند--  نی کمند حادثه بر وی تند

 این یکی آهسته پیماید رهی--  لغزدش پائی و افتد در چهی

 این یکی را آب سیل خانه کوب--  آن یکی را مرکب سهل الرکوب 

 خاک آن را نیشکر بارآورد--  این یکی را حنظل و خار آورد 

 این یکی را آتش افروزد چراغ--  بر دل آن یک نهد چون لاله داغ

 این یکی را باد پیک مژده بر--  این یکی را حامل رنج وخطر

دکتر باقر عاقلی در جلد سوم کتاب مشهور خویش، شرح حال رجال سیاسی و نظامی معاصر ایران، ذیل شرح حال وثوق الدوله، در مورد زمان سروده شدن این مثنوی می‌نویسد:

...[بعد از آنکه] قرارداد ۱۹۱۹ سر نگرفت و احمد شاه به ایران بازگشت و وثوق‌الدوله در تیر ماه ۱۲۹۹ از ریاست دولت کناره‌گیری نموده به سلیمانیه رفت، پس از سرودن این مثنوی به اروپا سفر کرد.


همچنین دکتر حسن ذوالفقاری در کتاب داستان‌های امثال، به نقل از فرهنگ نامهٔ امثال و حکم ایرانی، شأن نزول این قصیده را چنین ذکر کرده‌است:

وثوق الوله در حال شکست سیاسی و تبعید، با حالی زار با اتومبیل به طرف شمال در حرکت بود که گاوی با شاخ خود به طرف ماشین حمله برد و به رادیاتور ماشین صدمه زد؛ و وثوق الدوله تحت تأثیر این واقعه و با توجه به بدبیاری‌های سابق خویش، سرود:




۱۳۹۵ آذر ۲۹, دوشنبه

جان منست او

 می توانید ترانه های این غزل را باصدای محسن چاوشی - مهدی فلاح  و مسعود  مظلوم گوش کنید
جان منست او هی مزنیدش
آن منست او هی مبریدش
آب منست او نان منست او
مثل ندارد باغ امیدش
باغ و جنانش آب روانش
سرخی سیبش سبزی بیدش
متصلست او معتدلست او
شمع دلست او پیش کشیدش
هر که ز غوغا وز سر سودا
سر کشد این جا سر ببریدش
هر که ز صهبا آرد صفرا
کاسه سکبا پیش نهیدش
عام بیاید خاص کنیدش
خام بیاید هم بپزیدش
نک شه هادی زان سوی وادی
جانب شادی داد نویدش
داد زکاتی آب حیاتی
شاخ نباتی تا به مزیدش
باده چو خورد او خامش کرد او
زحمت برد او تا طلبیدش

۱۳۹۵ آذر ۲۸, یکشنبه

آتشی در نیستان

یک شب آتش در نیستانی فتاد
سوخت چون عشقی که بر جانی فتاد

شعله تا سرگرم کار خویش شد
هر نی‌ای شمع مزار خویش شد

نی به آتش گفت: کاین آشوب چیست؟
مر تو را زین سوختن مطلوب چیست؟

گفت آتش بی‌سبب نفروختم
دعوی بی‌معنی‌ات را سوختم

زانکه می‌گفتی نی ام با صد نمود
همچنان در بند خود بودی که بود

با چنین دعوی چرا ای کم عیار
برگ خود می ساختی هر نوبهار

مرد را دردی اگر باشد خوش است
درد بی‌دردی علاجش آتش است

محمد بن‌ محمدرضا مجذوب تبریزی

۱۳۹۵ آذر ۷, یکشنبه

حصار عافیت

نسیم وصل به افسردگان چه خواهد کرد؟
بهار تازه به برگ خزان چه خواهد کرد؟
به من که سوختم از داغ مهربانی خویش
فراق و وصل تو نامهربان چه خواهد کرد؟
سرای خانه بدوشی حصار عافیت است
صبا به طایر بی آشیان چه خواهد کرد؟
ز فیض ابر چه حاصل گیاه سوخته را،
شراب با من افسرده جان چه خواهد کرد؟
مکن تلاش که نتوان گرفت دامن عمر
غبار بادیه با کاروان چه خواهد کرد؟
به باغ خلد نیاسود جان علوی ما
به حیرتم که در این خاکدان چه خواهد کرد؟
صفای باده روشن ز جوش سینه اوست
تو چاره ساز خودی آسمان چه خواهد کرد؟
به من که از دو جهان فارغم به دولت عشق
رهی ملامت اهل جهان چه خواهد کرد؟

۱۳۹۵ آبان ۲۳, یکشنبه

دل كه چركین شد چكارش می‌كنیم...؟

گیریم ،  
  خنجر حرف تو بر پهلوی باورها نشست؛
نوشدارویی
 شرابی
 شیونی
شعری
  به كارش می‌كنیم

دل كه چركین شد
چكارش می‌كنیم...؟

۱۳۹۵ خرداد ۱۱, سه‌شنبه

من مُرده نمی‌شویم، من خاره نمی‌خارم

تا عاشق آن یارم بی‌کارم و بر کارم
سرگشته و پابرجا ماننده پرگارم
ماننده مریخی با ماه و فلک خشمم
وز چرخ کله زرین در ننگم و در عارم
گر خویش منی یارا می بین که چه بی‌خویشم
ز اسرار چه می پرسی چون شهره و اظهارم
جز خون دل عاشق آن شیر نیاشامد
من زاده آن شیرم دلجویم و خون خوارم
رنجورم و می دانی هم فاتحه می خوانی
ای دوست نمی‌بینی کز فاتحه بیمارم
حلاج اشارت گو از خلق به دار آمد
وز تندی اسرارم حلاج زند دارم
اقرار مکن خواجه من با تو نمی‌گویم
من مرده نمی‌شویم من خاره نمی‌خارم
ای منکر مخدومی شمس الحق تبریزی
ز اقرار چو تو کوری بیزارم و بیزارم

۱۳۹۵ فروردین ۲۱, شنبه

چون سنگی سپید درون چاهی



خاطره‌ای در درونم است
چون سنگی سپید درون چاهی 
سر ستیز با آن ندارم، توانش را نیز
برایم شادی است و اندوه.

در چشمانم خیره شود اگر کسی 
آن را خواهد دید
غمگین‌تر از آنی خواهد شد 
که داستانی اندوه‌زا شنیده است.


می‌دانم خدایان انسان را 
بدل به شیء می‌کنند، بی‌آنکه روح را از او بگیرند.
تو نیز بدل به سنگی شده‌ای در درون من 
تا اندوه را جاودانه سازی




  شعری ازآنا آخماتووا anna akhmatova  شاعر ونویسنده روسی

از مجموعه: شامگاه / ترجمه: احمد پوری

۱۳۹۴ تیر ۱۳, شنبه

همه از دست غیر ناله کنند سعدی از دست خویشتن فریاد

جان من جان من فدای تو باد
هیچت از دوستان نیاید یاد
می روی و التفات می‌نکنی
سرو هرگز چنین نرفت آزاد
آفرین خدای بر پدری
که تو پرورد و مادری که تو زاد
بخت نیکت به منتهای امید
برساناد و چشم بد مرساد
تا چه کرد آن که نقش روی تو بست
که در فتنه بر جهان بگشاد
من بگیرم عنان شه روزی
گویم از دست خوبرویان داد
تو بدین چشم مست و پیشانی
دل ما بازپس نخواهی داد
عقل با عشق بر نمی‌آید
جور مزدور می‌برد استاد
آن که هرگز بر آستانه عشق
پای ننهاده بود سر بنهاد
روی در خاک رفت و سر نه عجب
که رود هم در این هوس بر باد
مرغ وحشی که می‌رمید از قید
با همه زیرکی به دام افتاد
همه از دست غیر ناله کنند
سعدی از دست خویشتن فریاد
روی گفتم که در جهان بنهم
گردم از قید بندگی آزاد
که نه بیرون پارس منزل هست
شام و رومست و بصره و بغداد
دست از دامنم نمی‌دارد
خاک شیراز و آب رکن آباد

۱۳۹۴ فروردین ۸, شنبه

ای غم بگو از دست تو آخر کجا باید شدن

ای غنچه خندان چرا خون در دل ما میکنی
خاری به خود می بندی و ما را ز سر وا میکنی
از تیر کجتابی تو آخر کمان شد قامتم
کاخت نگون باد ای فلک با ما چه بد تا میکنی
ای شمع رقصان با نسیم آتش مزن پروانه را
با دوست هم رحمی چو با دشمن مدارا میکنی
با چون منی نازک خیال ابرو کشیدن از ملال
زشت است ای وحشی غزال اما چه زیبا میکنی
امروز ما بیچارگان امید فردائیش نیست
این دانی و با ما هنوز امروز و فردا میکنی
ای غم بگو از دست تو آخر کجا باید شدن
در گوشه میخانه هم ما را تو پیدا میکنی
ما شهریارا بلبلان دیدیم بر طرف چمن
شورافکن و شیرین سخن اما تو غوغا میکنی

۱۳۹۴ فروردین ۲, یکشنبه

مبارک باد بر تو این مسلمانی

ساقیا! بده جامی، زان شراب روحانی
تا دمی برآسایم زین حجاب جسمانی
بهر امتحان ای دوست، گر طلب کنی جان را
آنچنان برافشانم، کز طلب خجل مانی
بی‌وفا نگار من، می‌کند به کار من
خنده‌های زیر لب، عشوه‌های پنهانی
دین و دل به یک دیدن، باختیم و خرسندیم
در قمار عشق ای دل، کی بود پشیمانی؟
ما ز دوست غیر از دوست، مقصدی نمی‌خواهیم
حور و جنت ای زاهد! بر تو باد ارزانی
رسم و عادت رندیست، از رسوم بگذشتن
آستین این ژنده، می‌کند گریبانی
زاهدی به میخانه، سرخ روز می‌دیدم
گفتمش: مبارک باد بر تو این مسلمانی
زلف و کاکل او را چون به یاد می‌آرم
می‌نهم پریشانی بر سر پریشانی
خانهٔ دل ما را از کرم، عمارت کن
پیش از آنکه این خانه رو نهد به ویرانی
ما سیه گلیمان را جز بلا نمی‌شاید
بر دل بهائی نه هر بلا که بتوانی

۱۳۹۲ اسفند ۲۱, چهارشنبه

که این جهان خراب بر آن سر است که از خاک ما بسازد خشت

کنون که می‌دمد از بوستان نسیم بهشت
من و شراب فرح بخش و یار حورسرشت
گدا چرا نزند لاف سلطنت امروز
که خیمه سایه ابر است و بزمگه لب کشت
چمن حکایت اردیبهشت می‌گوید
نه عاقل است که نسیه خرید و نقد بهشت
به می عمارت دل کن که این جهان خراب
بر آن سر است که از خاک ما بسازد خشت
وفا مجوی ز دشمن که پرتوی ندهد
چو شمع صومعه افروزی از چراغ کنشت
مکن به نامه سیاهی ملامت من مست
که آگه است که تقدیر بر سرش چه نوشت
قدم دریغ مدار از جنازه حافظ
که گر چه غرق گناه است می‌رود به بهشت

۱۳۹۲ بهمن ۳۰, چهارشنبه

بر کدام جنازه زار می‌زند این ساز؟


بر کدام جنازه زار می‌زند این ساز؟
بر کدام مُرده‌ی پنهان می‌گرید
این سازِ بی‌زمان؟

در کدام غار
بر کدام تاریخ می‌موید این سیم و زِه، این پنجه‌ی نادان؟


بگذار برخیزد مردمِ بی‌لبخند
بگذار برخیزد


زاری در باغچه بس تلخ است
زاری بر چشمه‌ی صافی
زاری بر لقاحِ شکوفه بس تلخ است
زاری بر شراعِ بلندِ نسیم
زاری بر سپیدارِ سبزبالا بس تلخ است.
بر برکه‌ی لاجوردینِ ماهی و باد چه می‌کند این مدیحه‌گوی تباهی؟
مطربِ گورخانه به شهر اندر چه می‌کند
زیرِ دریچه‌های بی‌گناهی؟


بگذار برخیزد مردمِ بی‌لبخند
بگذار برخیزد


 شهریورِ ۱۳۷۲

۱۳۹۱ بهمن ۲۰, جمعه

نظر حرام بکردند و خون خلق حَلال

جَزای آن که نگفتیم شکر روز وصال
شب فِراق نخفتیم لاجَرَم ز خیال
بدار یک نفس ای قاید این زمام جمال
که دیده سیر نمی‌گردد از نظر به جمال
دگر به گوش فراموش عهد سنگین دل
پیام ما که رساند مگر نسیم شِمال؟
به تیغِ هندی دشمن قتال می‌نکند
چنان که دوست به شمشیرِ غمزه قتال
جماعتی که نظر را حرام می‌گویند
نظر حرام بکردند و خون خلق حَلال
غزال اگر به کمند اوفتد عجب نبود
عجب فتادن مردست در کمند غزال
تو بر کنار فُراتی ندانی این معنی
به راه بادیه دانند قدر آب زلال
اگر مراد نصیحت کنان ما اینست
که ترک دوست بگوییم تصوریست محال
به خاک پای تو داند که تا سرم نرود
ز سر به درنرود همچنان امید وصال
حدیث عشق چه حاجت که بر زبان آری؟
به آب دیده خونین نوشته صورتِ حال
سخن دراز کشیدیم و همچنان باقیست
که ذکر دوست نیارد به هیچ گونه ملال
به ناله کار میسر نمی‌شود سعدی
ولیک ناله‌ی بیچارگان خوشست، بنال!

۱۳۹۱ بهمن ۳, سه‌شنبه

بگو آن مه مرا باقی شما را


تو جام عشق را بستان می رو                            همان معشوق را میدان و می رو
شرابی باش بی خاشاک و صورت                        لطیف و صاف همچون جان و می رو
یکی دیدار او صد جان صد جان به ارزد                 بده جان و بخر ارزان و می رو
چو دیدی آنچنان سیمین بری را                            بده سیم و بنه همیان و می رو
اگر عالم شود گریان تو را چه                             نظر کن بر مه خندان و می رو
اگر گویند که رزاقی و خالی                                بگو هستم دو صد چندان و می رو
کلوخی بر لب خود مال با خلق                             شکر را گیر در دندان و می رو
بگو آن مه مرا باقی شما را                                نه سر خواهیم ونی سامان و می رو
کیست آن مه خداوند شمس تبریز                          درآ در ظل آن سلطان و می رو

۱۳۹۱ مهر ۱۷, دوشنبه

اژدها مردا این قصیده را اسماعیل خویی به بهرام مشیری تقدیم کرده است.


ﭘﻴﺸﻜﺶ ﻣﻲﻛﻨﻢ اﻳﻦ ﻗﺼﻴﺪهي ﺧﻤﻴﻨﻲ ـ ﺧﺎﻣﻨﻪ اﻳﻪ را
ﺑﻪ دوﺳﺖ داﻧﺎﻳﻢ ﺑﻬﺮام ﺟﺎنِ ﻣﺸﻴﺮي،
ﺑﺎ ﺑﻴﺸﺘﺮﻳﻦ ﻣﻬﺮ و ﺳﭙﺎس و ﺳﺘﺎﻳﺶ.
اﺳﻤﺎﻋﻴﻞ ﺧﻮﻳﻲ

زين همه قلب و دغل اي شيخ ! كاندر دينِ توست،
بر لبانِ مردمان تا جاودان نفرينِ توست.
اين چنين كه پيشه كردي داد را در كارِ مرگ،
شخص عزراييل تا جاويد منّت گينِ توست
برنخواهد داد جز آن ها كه اكنون مي دهد:
كاين بدو نامردمي در ريش هي آيينِ توست.
  در همه كاري ست سر مشقِ تو گفت وکرد او
گرنه اهريمن خدا ي توست، پس همدينِ توست.
آدمي مي زايد از مادر ، به گوهر، نيك و پاك:
آن چه كژ مي بيند انسان ديده ي كژبين توست.
از پسين فرداي خود انسان گذشت و نزد تو
هم چنان شامِ پس پرندوشينِ توست.
سال و ماه ما به هم در ريختي، اي كژمرام!
باد تا بيني كه سوزِ دي به فروردينِ توست!
دانشي مردم بهين انسانِ دوران پرورند؛
آن چه خر مي پرورد از پشت خر ياسينِ توست.
هيچ عبرت از بد و زش تات نخواهد هيچ كاست:
این همه از طيبنت زشت و بدي آگينِ توست.
ذات انسان را خداي آزادگي بخشيده است:
گوسپند است آن كه، ه مچون برّه، در تمكينِ توست.
"اُطلب العلم ولو بالسين" ؛ بلي، اما بگو:
"علم" چِبوِد نزد تويا در چه گُمجا "چين" توست؟!
مي توان سد بست بر تاريخ با آنچ از كتاب
وز خرافات كهن پيرامنِ بالينِ توست.
از كُتب خانه ت سخن ب يهوده باشد گفت نام:
كه نه جز "بحرُالخَلا" جلدي دو در خورچينِ توست.
بي گمان، زيباست هرچ آن كه ش نكوهش مي كني؛
بي گمان، زشت است هرچ آن مايه ي تحسينِ توست.
شعرهم، ه مچند كشتن، بي كات آيد، چون نرون
وا بدان رهبر كه خود نشناسي اش چندينِ توست.
( اوستاد غمگن ام، نيما! به نطعِ انقلاب،
آن كه هر دم سر برندش "مرغك آمينِ" توست
اين چنين كه بندگانِ نام و كا ماند و مقام،
نسلِ تو خيزان به حق شايسته ي نفرينِ توست)
بازگردم سوي تو، اي دشمنِ شعر و شعور
كه م شر و شور و شرار از كينِ بي تسكينِ توست.
شاعر ار "شاعر" بود، سوي تو نايد، روبها!
مرغِ زيرك را چ هكاري بر سرِ پرچينِ توست؟!
در شگف تام، چون تواني داشت يك شب خوابِ خوش:
و آن به هنگامي كه داني عالمي در كينِ توست!
جنگ را نعمت شناسي وين شعارِ بي شعور
بربشورانده جهان بر دين و بر آيينِ توست.
لرزه آرد بر تن ات گويند از صد ميل راه
سوت آن كشتي ي جنگي كاندر آن كابينِ توست!
از نبردافزارهاي دن كيشوت، در روزِ جنگ،
خنده آورتر عبا، عمامه و نعلينِ توست.
سلطه و سجن است و سرب و سنگ و سالوس و ستم:
پايه هاي شرّ عالم در همين شش سينِ توست.
خرمن از آنِ تو، و ز يك خوشه هم م ينگذري:
كه گدايي هم نهاد طبعِ خوش هچينِ توست.
خوردنِ كفتار و كركس نيز را پايان هاي ست:
آن چه سيري ناپذيرد جانك مسكينِ توست.
درد جان ات را نيارد گشت درمانگر خداي:
بنگر، ابليس است آن كه با تو بر بالينِ توست.
هر دروغي را به سوگندي نهند آذينِ خوش:
زين نَمط سوگند " والزيتون" و يا " والطينِ" توست.
مي نكاهد هم كم از مثقالكي از كذبِ او:
من گرفتم طرفه سوگندي دروغ آذينِ توست.
 از دو صد دام ات رهيدن نآورد امنيتي
مشكلِ ما طينت دامِ جناي تچينِ توست.
بر پسر هم، بر سرِ قدرت، نبخشايي به جان.
من نم يدانم چه ها در آن دلِ سنگيينِ توست؟!
نرگداي پ سپريروزين شهنشيخ آمد هست:
چه شگفت ار بي همه چيزي چو تو فرزينِ توست؟!
صالحان ات لاجوردي يا كه خلخالي ستند
تا مگر چنگيز تايي از "والضالينِ" توست.
اي مغني! مر تورا در كوي عطاران چه كار؟!
گندنا و پشكل و حنظل گُل و نسرينِ توست.
مرد فقهي؛ بر تو كي زيبد مقامِ رهبري؟!
ز آن كه كم از پشه در اين آسمان شاهينِ توست.
ناسپهسالاركا! كم دم زن از بمبِ اتم:
كه بلا رويان هنوز از كشتگاه مينِ توست.
گرچه از كشتارِ شصت و هفت دستان شست هاي
خود عيان از ليفه نوك خنجرِ خونينِ توست.
هان، شريرا! سينه تنها ني مرا پركينِ توست
جانِ من دوز خنشينِ كينِ بي تسكينِ توست.
با گلاب آميخته، انباري از افيون و جهل:
عامِ كالانعام را اين شربت شيرينِ توست.
پيش از آني كه جهان گيري به شمشيرِ جهاد،
بنگر، آنچ آويخته از بين يي تو فين توست!
با نخستين تُندباد نوبهاري، مرتورا
آن چه بر سر تاب نآرد بامِ پوشالينِ توست.
باش تا با سر فروكوباندت بر سنگ راه:
پنج روزي خنگ قدرت گرچه زير زينِ توست.
از كدامين باركاه ات چشم بخشايش بود؟!
بنگر! آن در زخمِ ناسورِ خدا زوبينِ توست.
اژدها مردا! فريدون را بريد كاوه يافت؛
اين ز ما هشدارِ بي زنهارِ فرجامينِ توست.
مي روند و مي رويم و مي روي، ناچار، ليك،
ثبت در تاريخ نام و نامه ي ننگينِ توست.
گندناك آميزه اي از خون و افيون و جنون:
دينِ تو، اين دينِ تو، اين دينِ تو، اين دينِ توست.
گرچه من بيزارم از اعدام و قتل و انتقام،
ليك مي دانم كه، خود، جانِ جهان پركينِ توست.
باش تا فردا، به كيفرگاه مردم، بنگري:
هرچه تير از هركجا در مغزِ سرب آجينِ توست.
...ادامه مطلب

۱۳۹۰ اسفند ۵, جمعه

آن می‌برد که ما به کمند وی اندریم

بگذار تا مقابل روی تو بگذریم
دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم
شوقست در جدایی و جورست در نظر
هم جور به که طاقت شوقت نیاوریم
روی ار به روی ما نکنی حکم از آن توست
بازآ که روی در قدمانت بگستریم
ما را سریست با تو که گر خلق روزگار
دشمن شوند و سر برود هم بر آن سریم
گفتی ز خاک بیشترند اهل عشق من
از خاک بیشتر نه که از خاک کمتریم
ما با توایم و با تو نه‌ایم اینت بلعجب
در حلقه‌ایم با تو و چون حلقه بر دریم
نه بوی مهر می‌شنویم از تو ای عجب
نه روی آن که مهر دگر کس بپروریم
از دشمنان برند شکایت به دوستان
چون دوست دشمنست شکایت کجا بریم
ما خود نمی‌رویم دوان در قفای کس
آن می‌برد که ما به کمند وی اندریم
سعدی تو کیستی که در این حلقه کمند

مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن
چندان فتاده‌اند که ما صید لاغریم


۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۳, جمعه

من مست و تو ديوانه ما را که برد خانه

من مست و تو ديوانه ما را که برد خانه
صد بار تو را گفتم کم خور دو سه پيمانه
در شهر يکي کس را هشيار نمي بينم
هر يک بتر از ديگر شوريده و ديوانه
هر گوشه يکي مستي دستي زده بر دستي
وان ساقي سرمستي با ساغر شاهانه
اي لولي بربط زن تو مست تري يا من
اي پيش تو چو مستي افسون من افسانه
از خانه برون رفتم مستيم به پيش آمد
در هر نظرش مضمر صد گلشن و کاشانه
چون کشتي بي لنگر کژ ميشد و مژ ميشد
وز حسرت او مرده صد عاقل و فرزانه
گفتم که رفيقي کن با من که منت خويشم
گفتا که بنشناسم من خويش ز بيگانه
گفتم : ز کجايي تو؟ تسخر زد و گفت اي جان
نيميم ز ترکستان نيميم ز فرغانه
نيميم ز آب و گل نيميم ز جان و دل
نيميم لب دريا نيمي همه دردانه
من بي دل و دستارم در خانه خمارم من
يک سينه سخن دارم هين شرح دهم يا نه
تو وقف خراباتي دخلت مي و خرجت مي
زين وقف به هوشياران مسپار يکي دانه


۱۳۹۰ اردیبهشت ۶, سه‌شنبه

سوار خواهد آمد



سوار خواهد آمد. سرائی رفت و رو کن
کلوچه بر سبد نِه، شراب در سبو کن

ز شستشوی باران، صفای گُل فزون‌تر
کنار چشمه بنشین، نشاط و شستشو کن

جلیقه ی زری را ز جامه‌دان در آور
گرش رسیده زخمی، به چیرگی رفو کن

ز پول زر به گردن ببند طوقی اما
به سیم تو نیارزد، قیاس با گلو کن

به هفت رنگ شایان، یکی پری بیارای
ز چارقد نمایان، دو زلف از دو سو کن

ز گوشه خموشی، سه‌تار کهنه بر کش
سرودی از جوانی، به پرده جستجو کن

چه بود آن ترانه؟ بلی، به یادم آمد
ترانۀ «ز دستم گلی بگیر و بو کن»

سکوت سهمگین را از این سرا بتاران
بخوان، برقص، آری، بخند و های و هو کن

سوار چون در آید در آستان خانه
گلی بچین و با دل نثار پای او کن

سوار در سرایت شبی به روز آرد
دهت به هرچه فرمان، سر از ادب فرو کن

سحر که حکم قاضی رود به سنگسارت
نماز عاشقی را به خون دل وضو کن
...ادامه مطلب

۱۳۹۰ فروردین ۹, سه‌شنبه

1=1+1

در پس پرده پلکهایم که پنهان می شوم،

اول ستاره ای از آنسوی سیاهی سبز می شود،

بعد دست ترانه ای آستین سکوتم را می کشد،

بعد نامی برایش انتخاب می کنم و بعد، رگبار بی امان... خاتون!

دلم می خواست شاعر ِ دیگری بودم!

نه شبیه شاملو ( که شهامت تکلم ترانه را به من آموخت!)

نه هم صورت سهراب (که پرش به پر پرسشی نمی گرفت!)

و نه حتا، همچشم فانوس ِ همیشه فکرهایم : فروغ فرخزاد!

دلم می خواست شاعر دیگری باشم!

می خواستم زندگی را زلال بنویسم!

می خواستم شعری شبیه آوازِ کارگران ساختمان بنویسم!


شعری شبیه چشمهای بی قرار آهو، در تنگنای گریز و گلوله...


می خواستم جور ِ دیگری برایت بنویسم!


می خواستم طوری بنویسم که برگردی!


باید قانون قدیمی قلبها را نادیده گرفت!


باید دهان هر کسی را که گفت: « دوری و دوستی» گِل گرفت!


باید به کودکان دبستان ستاره گفت:


جواب یک و یک همیشه دو نمی شود!


آه!


معنای یکی شدن نیمه سفر کرده!


آخر چرا پیدایم نمی کنی؟

...ادامه مطلب