صفحات

‏نمایش پست‌ها با برچسب شعر ایران. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب شعر ایران. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۵ آذر ۷, یکشنبه

حصار عافیت

نسیم وصل به افسردگان چه خواهد کرد؟
بهار تازه به برگ خزان چه خواهد کرد؟
به من که سوختم از داغ مهربانی خویش
فراق و وصل تو نامهربان چه خواهد کرد؟
سرای خانه بدوشی حصار عافیت است
صبا به طایر بی آشیان چه خواهد کرد؟
ز فیض ابر چه حاصل گیاه سوخته را،
شراب با من افسرده جان چه خواهد کرد؟
مکن تلاش که نتوان گرفت دامن عمر
غبار بادیه با کاروان چه خواهد کرد؟
به باغ خلد نیاسود جان علوی ما
به حیرتم که در این خاکدان چه خواهد کرد؟
صفای باده روشن ز جوش سینه اوست
تو چاره ساز خودی آسمان چه خواهد کرد؟
به من که از دو جهان فارغم به دولت عشق
رهی ملامت اهل جهان چه خواهد کرد؟

۱۳۹۵ آبان ۲۳, یکشنبه

دل كه چركین شد چكارش می‌كنیم...؟

گیریم ،  
  خنجر حرف تو بر پهلوی باورها نشست؛
نوشدارویی
 شرابی
 شیونی
شعری
  به كارش می‌كنیم

دل كه چركین شد
چكارش می‌كنیم...؟

۱۳۹۵ مهر ۱۱, یکشنبه

بگذار بگذريم

ما يک شراب کهنه بدهکار دلبريم
گرگيم و سال هاست کسي را نمي دريم

در دور باطلي که فتاديم سرخوشيم
از ابتدا به فکر نفس هاي آخريم

مي خواستي که شرط قمارم شوي،شدي
ما آبروي رفته ي خود را نمي بريم


آنقدر خورده ايم که ترسم به روز حشر
وقت حساب يکسره بالا بياوريم


هر پيک پيکري است به پيکار در شده. . .
حالم خراب تر شده،بگذار بگذريم. .

۱۳۹۵ اردیبهشت ۱۱, شنبه

مرغ آمین


  مرغ آمین در اعتقاد عامه پرنده ویا فرشته ای است که در هوا پروازمی کند و همیشه آمین می گوید و هر دعایی که به آمینش می رسد مستجاب می شود.


مرغ آمین درد آلودی است کاواره بمانده
رفته تا آنسوی این بیداد خانه
باز گشته رغبتش دیگر ز رنجوری نه سوی آب و دانه.
نوبت روز گشایش را
در پی چاره بمانده.

می شناسد آن نهان بین نهانان ( گوش پنهان جهان دردمند ما)
جور دیده مردمان را.
با صدای هر دم آمین گفتنش، آن آشنا پرورد،
می دهد پیوندشان در هم
می کند از یاس خسران بار آنان کم
می نهد نزدیک با هم، آرزوهای نهان را.

بسته در راه گلویش او
داستان مردمش را.
رشته در رشته کشیده ( فارغ از عیب کاو را بر زبان گیرند)
بر سر منقار دارد رشته ی سردرگمش را.

او نشان از روز بیدار ظفرمندی است.
با نهان تنگنای زندگانی دست دارد.
از عروق زخمدار این غبارآلوده ره تصویر بگرفته.
از درون استغاثه های رنجوران.
در شبانگاهی چنین دلتنگ، می آید نمایان.
وندر آشوب نگاهش خیره بر این زندگانی
که ندارد لحظه ای از آن رهایی
می دهد پوشیده، خود را بر فراز بام مردم آشنایی.

۱۳۹۳ بهمن ۴, شنبه

ره میخانه و مسجد کدام است


ره میخانه و مسجد کدام استکه هر دو بر من مسکین حرام است
نه در مسجد گذارندم که رند استنه در میخانه کین خمار خام است
میان مسجد و میخانه راهی استبجوئید ای عزیزان کین کدام است
به میخانه امامی مست خفته استنمی‌دانم که آن بت را چه نام است
مرا کعبه خرابات است امروزحریفم قاضی و ساقی امام است
برو عطار کو خود می‌شناسدکه سرور کیست سرگردان کدام است

۱۳۹۳ مهر ۱۶, چهارشنبه

مرغ دریا

آن که مست آمد و دستی به دل ما زد و رفت 
در این خانه ندانم به چه سودا زد و رفت
تنه ای بر در این خانه ی تنها زد و رفت 
قدمی چند به آهنگ تماشا زد و رفت 
گشت و فریاد کشان بال به دریا زد و رفت 
پشت پا بر هوس دولت دنیا زد و رفت 
قلم نسخ برین خط چلیپا زد و رفت 
چون شفق بال به بام شب یلدا زد و رفت 
ناله ای در غم مرغان هم آوا زد و رفت
خواست تنهایی ما را به رخ ما بکشد 
 دل تنگش سر گل چیدن ازین باغ نداشت 
 مرغ دریا خبر از یک شب توفانی داشت 
 چه هوایی به سرش بود که با دست تهی 
 بس که اوضاع جهان در هم و ناموزون دید 
 دل خورشیدی اش از ظلمت ما گشت ملول 
 همنوای دل من بود به هنگام قفس 

۱۳۹۲ فروردین ۲۵, یکشنبه

ما در خلوت به روی خلق ببستیم

ما در خلوت به روی خلق ببستیم
 از همه بازآمدیم و با تو نشستیم


هر چه نه پیوند یار بود بریدیم
 وان چه نه پیمان دوست بود شکستیم


مردم هشیار از این معامله دورند
 شاید اگر عیب ما کنند که مستیم


مالک خود را همیشه غصه گدازد
 ملک پری پیکری شدیم و برستیم


شاکر نعمت به هر طریق که بودیم
 داعی دولت به هر مقام که هستیم


در همه چشمی عزیز و نزد تو خواریم
 در همه عالم بلند و پیش تو پستیم


ای بت صاحب دلان مشاهده بنمای
 تا تو ببینیم و خویشتن نپرستیم


دیده نگه داشتیم تا نرود
 با همه عیاری از کمند نجستیم


تا تو اجازت دهی که در قدمم ریز
 جان گرامی نهاده بر کف دستیم


دوستی آنست سعدیا که بماند
عهد وفا هم بر این قرار که بستیم


۱۳۹۱ اسفند ۱۶, چهارشنبه

نوروز

 
يكبار دگر نسيم
 نوروز وزيد
دل‌ها به هوای روز نو باز تپيد
نوروز و بهار و بزم ياران خوش باد
در خاك وطن ، نه در ديار تبعيد
--------
نوروز! خوش آمدی صفا آوردی!
غمزخم فراق را دوا آوردی
همراه تو باز اشك ما نيز دميد
بويی مگر از ميهن ما آوردی!
--------

بر سفره‌ی هفت سين نشستن نيكوست
هم سنبل و سيب و دود ِ كُندر خوشبوست
افسوس كه هر سفره كنارش خالی ست
از پاره دلی گمشده يا همدم و دوست
--------
هر چند زمان بزم و نوش آمده است ،
بلبل به خروش و گل به جوش آمده است ،
با چند بهار ، لاله‌ی خفته به خاك ،

نوروز كبود و لاله پوش آمده است!
--------
نوروز رسيد  و ما همان در ديروز
در رزم  نه  بر دشمن شادی پيروز
اين غُصّه مرا كشت كه دور از ميهن
هر سال سر آمد  و نيامد نوروز !
--------
نوروز نُماد جاودان نوشدن است
تجديد جوانی جهان كهن است
زينها همه خوبتر كه هر نو شدنش
باز آور ِ نام پاك ايران من است
--------
دلتنگ ز غربتيم و شادان باشيم
از آنكه درست عهد و پيمان باشيم
بادا كه چو نوروز رسد ديگر بار
با سفره‌ی هفت سين در ايران باشيم

۱۳۹۱ بهمن ۲۰, جمعه

نظر حرام بکردند و خون خلق حَلال

جَزای آن که نگفتیم شکر روز وصال
شب فِراق نخفتیم لاجَرَم ز خیال
بدار یک نفس ای قاید این زمام جمال
که دیده سیر نمی‌گردد از نظر به جمال
دگر به گوش فراموش عهد سنگین دل
پیام ما که رساند مگر نسیم شِمال؟
به تیغِ هندی دشمن قتال می‌نکند
چنان که دوست به شمشیرِ غمزه قتال
جماعتی که نظر را حرام می‌گویند
نظر حرام بکردند و خون خلق حَلال
غزال اگر به کمند اوفتد عجب نبود
عجب فتادن مردست در کمند غزال
تو بر کنار فُراتی ندانی این معنی
به راه بادیه دانند قدر آب زلال
اگر مراد نصیحت کنان ما اینست
که ترک دوست بگوییم تصوریست محال
به خاک پای تو داند که تا سرم نرود
ز سر به درنرود همچنان امید وصال
حدیث عشق چه حاجت که بر زبان آری؟
به آب دیده خونین نوشته صورتِ حال
سخن دراز کشیدیم و همچنان باقیست
که ذکر دوست نیارد به هیچ گونه ملال
به ناله کار میسر نمی‌شود سعدی
ولیک ناله‌ی بیچارگان خوشست، بنال!

۱۳۹۱ بهمن ۳, سه‌شنبه

بگو آن مه مرا باقی شما را


تو جام عشق را بستان می رو                            همان معشوق را میدان و می رو
شرابی باش بی خاشاک و صورت                        لطیف و صاف همچون جان و می رو
یکی دیدار او صد جان صد جان به ارزد                 بده جان و بخر ارزان و می رو
چو دیدی آنچنان سیمین بری را                            بده سیم و بنه همیان و می رو
اگر عالم شود گریان تو را چه                             نظر کن بر مه خندان و می رو
اگر گویند که رزاقی و خالی                                بگو هستم دو صد چندان و می رو
کلوخی بر لب خود مال با خلق                             شکر را گیر در دندان و می رو
بگو آن مه مرا باقی شما را                                نه سر خواهیم ونی سامان و می رو
کیست آن مه خداوند شمس تبریز                          درآ در ظل آن سلطان و می رو

۱۳۹۰ اسفند ۵, جمعه

نه هر که چهره برافروخت دلبري داند


نه هر که چهره برافروخت دلبري داند
      نه هر که آينه سازد سکندري داند
نه هر که طرف کله کج نهاد و تند نشست
کلاه داري و آيين سروري داند
تو بندگي چو گدايان به شرط مزد مکن
که دوست خود روش بنده پروري داند
غلام همت آن رند عافيت سوزم
که در گداصفتي کيمياگري داند
وفا و عهد نکو باشد ار بياموزي
وگرنه هر که تو بيني ستمگري داند
بباختم دل ديوانه و ندانستم
که آدمي بچه اي شيوه پري داند
هزار نکته باريکتر ز مو اين جاست
نه هر که سر بتراشد قلندري داند
مدار نقطه بينش ز خال توست مرا
که قدر گوهر يک دانه جوهري داند
به قد و چهره هر آن کس که شاه خوبان شد
جهان بگيرد اگر دادگستري داند
ز شعر دلکش حافظ کسي بود آگاه

مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن
که لطف طبع و سخن گفتن دري داند

۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۳, جمعه

من مست و تو ديوانه ما را که برد خانه

من مست و تو ديوانه ما را که برد خانه
صد بار تو را گفتم کم خور دو سه پيمانه
در شهر يکي کس را هشيار نمي بينم
هر يک بتر از ديگر شوريده و ديوانه
هر گوشه يکي مستي دستي زده بر دستي
وان ساقي سرمستي با ساغر شاهانه
اي لولي بربط زن تو مست تري يا من
اي پيش تو چو مستي افسون من افسانه
از خانه برون رفتم مستيم به پيش آمد
در هر نظرش مضمر صد گلشن و کاشانه
چون کشتي بي لنگر کژ ميشد و مژ ميشد
وز حسرت او مرده صد عاقل و فرزانه
گفتم که رفيقي کن با من که منت خويشم
گفتا که بنشناسم من خويش ز بيگانه
گفتم : ز کجايي تو؟ تسخر زد و گفت اي جان
نيميم ز ترکستان نيميم ز فرغانه
نيميم ز آب و گل نيميم ز جان و دل
نيميم لب دريا نيمي همه دردانه
من بي دل و دستارم در خانه خمارم من
يک سينه سخن دارم هين شرح دهم يا نه
تو وقف خراباتي دخلت مي و خرجت مي
زين وقف به هوشياران مسپار يکي دانه


۱۳۹۰ اردیبهشت ۶, سه‌شنبه

سوار خواهد آمد



سوار خواهد آمد. سرائی رفت و رو کن
کلوچه بر سبد نِه، شراب در سبو کن

ز شستشوی باران، صفای گُل فزون‌تر
کنار چشمه بنشین، نشاط و شستشو کن

جلیقه ی زری را ز جامه‌دان در آور
گرش رسیده زخمی، به چیرگی رفو کن

ز پول زر به گردن ببند طوقی اما
به سیم تو نیارزد، قیاس با گلو کن

به هفت رنگ شایان، یکی پری بیارای
ز چارقد نمایان، دو زلف از دو سو کن

ز گوشه خموشی، سه‌تار کهنه بر کش
سرودی از جوانی، به پرده جستجو کن

چه بود آن ترانه؟ بلی، به یادم آمد
ترانۀ «ز دستم گلی بگیر و بو کن»

سکوت سهمگین را از این سرا بتاران
بخوان، برقص، آری، بخند و های و هو کن

سوار چون در آید در آستان خانه
گلی بچین و با دل نثار پای او کن

سوار در سرایت شبی به روز آرد
دهت به هرچه فرمان، سر از ادب فرو کن

سحر که حکم قاضی رود به سنگسارت
نماز عاشقی را به خون دل وضو کن
...ادامه مطلب

۱۳۹۰ فروردین ۹, سه‌شنبه

1=1+1

در پس پرده پلکهایم که پنهان می شوم،

اول ستاره ای از آنسوی سیاهی سبز می شود،

بعد دست ترانه ای آستین سکوتم را می کشد،

بعد نامی برایش انتخاب می کنم و بعد، رگبار بی امان... خاتون!

دلم می خواست شاعر ِ دیگری بودم!

نه شبیه شاملو ( که شهامت تکلم ترانه را به من آموخت!)

نه هم صورت سهراب (که پرش به پر پرسشی نمی گرفت!)

و نه حتا، همچشم فانوس ِ همیشه فکرهایم : فروغ فرخزاد!

دلم می خواست شاعر دیگری باشم!

می خواستم زندگی را زلال بنویسم!

می خواستم شعری شبیه آوازِ کارگران ساختمان بنویسم!


شعری شبیه چشمهای بی قرار آهو، در تنگنای گریز و گلوله...


می خواستم جور ِ دیگری برایت بنویسم!


می خواستم طوری بنویسم که برگردی!


باید قانون قدیمی قلبها را نادیده گرفت!


باید دهان هر کسی را که گفت: « دوری و دوستی» گِل گرفت!


باید به کودکان دبستان ستاره گفت:


جواب یک و یک همیشه دو نمی شود!


آه!


معنای یکی شدن نیمه سفر کرده!


آخر چرا پیدایم نمی کنی؟

...ادامه مطلب

۱۳۸۹ اسفند ۲۶, پنجشنبه

جهان از باد نوروزي جوان شد


جهان از باد نوروزي جوان شد
زمين در سايه سنبل نهان شد

قيامت مي كند بلبل سحرگاه
مگر گل فتنه آخر زمان شد؟

ز رنگ سبزه و شكل رياحين
زمين گويي به صورت آسمان شد

صبا در طره شمشاد پيچيد
بنفشه خاك پاي ارغوان شد

بهار آمد بيا و توبه بشكن
كه در وقتي دگر صوفي توان شد

ز رنگ و بوي گل اطراف بستان
تو پنداري بهشت جاودان شد

وليكن اوحدي را برگ گل نيست
كه او آشفته بوي فلان شد

۱۳۸۹ اسفند ۵, پنجشنبه

هم مرگ بر جهان شما نيز بگذرد

هم مرگ بر جهان شما نيز بگذرد
هم رونق زمان شما نيز بگذرد
وين بوم محنت از پی آن تا کند خراب
بر دولت آشيان شما نيز بگذرد
باد خزان نکبت ايام ناگهان
بر باغ و بوستان شما نيز بگذرد
آب اجل که هست گلو گير خاص و عام
بر حلق و بر دهان شما نيز بگذرد
ای تيغتان چو نيزه برای ستم دراز
اين تيزی سنان شما نيز بگذرد
چون داد عادلان به جهان در، بقا نکرد
بيداد ظالمان شما نيز بگذرد
در مملکت چو غرش شيران گذشت و رفت
اين عو عو سگان شما نيز بگذرد
آن کس که اسب داشت غبارش فرو نشست
گرد سم خران شما نيز بگذرد
بادی که در زمانه بسی شمعها بکشت
هم بر چراغدان شما نيز بگذرد

زين کاروانسرای بسی کاروان گذشت
ناچار کاروان شما نيز بگذرد
ای مفتخر به طالع مسعود خويشتن
تاثير اختران شما نيز بگذرد
اين نوبت ، از کسان به شما ناکسان رسيد
نوبت ز ناکسان شما نيز بگذرد
پيش از دو روز بود از آن دگر کسان
بعد از دو روز ازان شما نيز بگذرد
بر تير جورتان زتحمل سپر کنيم
تا سختی کمان شما نيز بگذرد
در باغ دولت دگران بود مدتی
اين گل زگلستان شما نيز بگذرد
آبيست ايستاده در اين خانه مال و جاه
اين آب ناروان شما نيز بگذرد
ای تو رمه سپرده به چوپان گرگ طيع
اين گرگی شبان شما نيز بگذرد
پيل فنا که شاه بقا مات حکم اوست
هم بر پيادگان شما نيز بگذرد
ای دوست خواهمت که به نيکی دعای سيف
يک روز بر زبان شما نيز بگذرد
...ادامه مطلب

۱۳۸۹ بهمن ۳۰, شنبه

«گزارش رسمی»


بر اساس گزارش رسمی زندگی خوب وشاد و آرام است
نهراسید گوسفند عزیز! گرگ هم مثل بره ها رام است
بر اساس گزارش رسمی بهترین سال، سال جاری بود
پر تحرک،پر از نشاط وشتاب، مثل خرکیف و خرسواری بود
بر اساس گزارش رسمی روزنامه زیاد وآزاد است
شاید آزادی زیادی هست چند تا روزنامه مازاد است
شاید احساس می شود گاهی پرخوری می کنند مطبوعات
رو به روی لباس شخصی ها ،قلدری می کنند مطبوعات
بر اساس گزارش رسمی دشمنان بی شعور ونادانند
بیست وسی را چرا نمی بینند؟ ایرنا را چرا نمی خوانند؟
تا ببینند کارها خوب است،تا بخوانند وضع مطلوب است
ملت آزاد وراضی وخندان،دولت از هر لحاظ محبوب است
بر اساس گزارش رسمی هیچ کس، هیچ وقت، هیچ نگفت
نه صدای گلوله ای برخاست،نه کسی روی خاک در خون خفت
بر اساس گزارش رسمی عده ای ناگهان یهو مُردند
عده ای نیز ناگهان خود را بی خودی پشت میله ها بردند

بر اساس گزارش رسمی گم شده خط فقر در ایران
شایعات است فقر وبیکاری ،شایعاتی که عده ای نادان-
بی جهت پخش می کنند آن را تا بگویند زندگی سخت است
ما که تکذیب می کنیم از بیخ! هرکه تکذیب کرد خوشبخت است
بر اساس گزارش رسمی،مُرد بیکاری و، تورم، مُرد
چند موجود زنده را اما موشک ما به آسمان ها برد
بر اساس گزارش رسمی ، علم و آزادی ورفاه اینجاست
غیر ما، در تمام کشورها از فساد وگرسنگی غوغاست
در اروپا به ویژه آمریکا،مردم از فقر لخت وعریانند
بی خبر از ستاد یارانه،چیزی از خوشه ها نمی دانند
بر اساس گزارش رسمی ،غرب در حال سرنگون شدن است
دولت مقتدر ،فقط ماییم، دولت ما چراغ این چمن است
بر اساس گزارش رسمی ،گاو پروار مش حسن خوب است
علف وکسب وکار،پربار است،جنس چینی زیاد و مرغوب است
بر اساس گزارش رسمی ،چین و روسیه اهل اسلامند
در میان تمام کشورها،این دو از هر لحاظ خوشنامند
بر اساس گزارش رسمی ، چاوز از بیخ وبن مسلمان است
سندش را نشان نداده ولی ،سندش هست گرچه پنهان است
بر اساس گزارش رسمی ،همه خوشحال و خنده رو هستند
عده ای ناگزیر می خندند،عده ای ناگزیر سرمستند
خنده دار است روزگار آری،خنده دار است حال و روز همه
مشت سنگین روزگار مگر، بزند ناگهان به پوز هم
سر به راه و مطیع وجان سختیم، بر اساس گزارش رسمی
زندگی می کنیم وخوشبختیم، بر اساس گزارش رسمی
...ادامه مطلب

۱۳۸۹ بهمن ۱۹, سه‌شنبه

بی همگان به سر شود بی‌تو به سر نمی‌شود


بی همگان به سر شود بی‌تو به سر نمی‌شودداغ تو دارد این دلم جای دگر نمی‌شود
دیده عقل مست تو چرخه چرخ پست توگوش طرب به دست تو بی‌تو به سر نمی‌شود
جان ز تو جوش می‌کند دل ز تو نوش می‌کندعقل خروش می‌کند بی‌تو به سر نمی‌شود
خمر من و خمار من باغ من و بهار منخواب من و قرار من بی‌تو به سر نمی‌شود
جاه و جلال من تویی ملکت و مال من توییآب زلال من تویی بی‌تو به سر نمی‌شود
گاه سوی وفا روی گاه سوی جفا رویآن منی کجا روی بی‌تو به سر نمی‌شود
دل بنهند برکنی توبه کنند بشکنیاین همه خود تو می‌کنی بی‌تو به سر نمی‌شود
بی تو اگر به سر شدی زیر جهان زبر شدیباغ ارم سقر شدی بی‌تو به سر نمی‌شود
گر تو سری قدم شوم ور تو کفی علم شومور بروی عدم شوم بی‌تو به سر نمی‌شود
خواب مرا ببسته‌ای نقش مرا بشسته‌ایوز همه‌ام گسسته‌ای بی‌تو به سر نمی‌شود
گر تو نباشی یار من گشت خراب کار منمونس و غمگسار من بی‌تو به سر نمی‌شود
بی تو نه زندگی خوشم بی‌تو نه مردگی خوشمسر ز غم تو چون کشم بی‌تو به سر نمی‌شود
هر چه بگویم ای صنم نیست جدا ز نیک و بدهم تو بگو به لطف خود بی‌تو به سر نمی‌شود

۱۳۸۹ دی ۱۴, سه‌شنبه

دست هامان ، نرسيده است به هم


از دل و ديده ، گرامی تر هم
آيا هست ؟
- دست ،
آری ، ز دل و ديده گرامی تر :
دست !
زين همه گوهر پيدا و نهان در تن و جان ،
بی گمان دست گرانقدرتر است .
هر چه حاصل كنی از دنيا ،
دستاورد است !
هر چه اسباب جهان باشد ، در روی زمين ،
دست دارد همه را زير نگين !
سلطنت را كه شنيده ست چنين ؟!
شرف دست همين بس كه نوشتن با اوست !
خوشترين مايه دلبستگي من با اوست .
در فروبسته ترين دشواری ،
در گرانبارترين نوميدی ،
بارها بر سرخود ، بانگ زدم :
- هيچت ار نيست مخور خون جگر ،
دست كه هست !

بيستون را ياد آر ،
دست هايت را بسپار به كار ،
كوه را چون پَر كاه از سر راهت بردار !
وه چه نيروی شگفت انگيزي است ،
دست هايی كه به هم پيوسته است !
به يقين ، هر كه به هر جای ، در آيد از پاي
دست هايش بسته است !
دست در دست كسی ،
يعنی : پيوند دو جان !
دست در دست كسی
يعنی : پيمان دو عشق !
دست در دست كسی داری اگر ،
دانی ، دست ،
چه سخن ها كه بيان می كند از دوست به دوست ؛
لحظه ای چند كه از دست طبيب ،
گرمی مهر به پيشانی بيمار رسد ؛
نوشداروی شفا بخش تر از داروی اوست !
چون به رقص آيی و سرمست برافشاني دست ،
پرچم شادی و شوق است كه افراشته ای !
لشكر غم خورد از پرچم دست تو شكست !
دست ، گنجينه مهر و هنر است :
خواه بر پرده ساز ،
خواه در گردن دوست ،
خواه بر چهره نقش ،
خواه بر دنده چرخ ،
خواه بر دسته داس ،
خواه در ياري نابينايی ،
خواه در ساختن فردايی !
آنچه آتش به دلم مي زند ، اينك ، هر دم
سرنوشت بشرست ،
داده با تلخی غم های دگر دست به هم !
بار اين درد و دريغ است كه ما
تيرهامان به هدف نيك رسيده است ، ولی
دست هامان ، نرسيده است به هم !
...ادامه مطلب

۱۳۸۹ آبان ۲, یکشنبه

جوان جنگجوی ایل


تو همچون کوه مغروری
صفای روح پاکت را
میان آسمان صاف باید دید
دلت ایینه ای زیباست
نه بر آن نقش زنگاری
تو همچون اسب خود چالاک و نیرومند
کبوتروار و چابک می پری آری
به هنگام فرود خویش
عقاب خشمگین را یاد می آری
تو مرد کوه
مرد دشت
مرد جنگل و رودی
نه پروایت ز خشم رعد یا توفان
نه در دل بیمت از برق است
یا باران
تو فرزند صعوبتهای کهساری

به گاه رامشت
رامشگری چالاک
به گاه رزم گردی جنگجو
در جنگ سالاری
تو فرزند برومند امید ایل
ایل چابک خویشی
تو امید دل فرخنده گلناری
تو باید عشق رخ گلنار شیدایی
تو او را دوست می داری
تو او را
او تو را اما چه باید کرد با این بخت بد
باری
کنونت دشمنی بس ناجوانمردانه با نیرنگ
تو را خواند برای جنگ
تو مرد کوه
مردد شت
مرد جنگل و رودی
اگر بازوی مردانه ی تو در پیکار می جنگد
مترس از جنگ
مترس از مرگ
که بعد از مرگ تو گلنار می جنگد
...ادامه مطلب