صفحات

‏نمایش پست‌ها با برچسب سهراب سپهری. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب سهراب سپهری. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۱ مهر ۵, چهارشنبه

دود مي خيزد


دود مي خيزد ز خلوتگاه من
كس خبر كي يابد از ويرانه ام ؟
با درون سوخته دارم سخن
كي به پايان مي رسد افسانه ام ؟
دست از دامان شب برداشتم
تا بياويزم به گيسوي سحر
خويش را از ساحل افكندم در آب
ليك از ژرفاي دريا بي خبر
بر تن ديوارها طرح شكست
كس دگر رنگي در اين سامان نديد
چشم مي دوزد خيال روز و شب
از درون دل به تصوير اميد
تا بدين منزل پا نهادم پاي را
از دراي كاروان بگسسته ام
گر چه مي سوزم ازاين آتش به جان
ليك بر اين سوختن دل بسته ام
تيرگي پا مي كشد از بام ها
صبح مي خندد به راه شهر من
دود مي خيزد هنوز از خلوتم
با درون سوخته دارم سخن

۱۳۸۸ تیر ۲۱, یکشنبه

ندای آغاز



کفش هایم کو
چه کسی بود صدا زد : سهراب ؟
آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ
مادرم در خواب است
و منوچهر و پروانه و شاید همه مردم شهر
شب خرداد به آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیه ها می گذرد
ونسیمی خنک از حاشیه سبز پتو خواب مرا می روبد
بوی هجرت می اید
بالش من پر آواز پر چلچله ها ست
صبح خواهد شد
و به این کاسه آب
آسمان هجرت خواهد کرد
باید امشب بروم
من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم
حرفی از جنس زمان نشنیدم
هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود
کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد
هیچ کس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت



من به اندازه یک ابر دلم میگیرد
وقتی از پنجره می بینم حوری
دختر بالغ همسایه
پای کمیابترین نارون روی زمین
فقه می خواند
چیزهایی هم هست لحظه هایی پر اوج
مثلا شاعره ای را دیدم
آنچنان محو تماشای فضا بود که در چشمانش
آسمان تخم گذاشت
و شبی از شب ها
مردی از من پرسید
تا طلوع انگور چند ساعت راه است ؟
باید امشب بروم
باید امشب چمدانی را
که به اندازه پیراهن تنهایی من جا دارد بردارم
و به سمتی بروم
که درختان حماسی پیداست
رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند
یک نفر باز صدا زد : سهراب
کفش هایم کو؟




...ادامه مطلب

۱۳۸۷ بهمن ۱۹, شنبه

زندگي يعني يک سار پريد

پشت کاجستان ، برف .
برف ، يک دسته کلاغ .
جاده يعني غربت .
باد ، آواز ، و کمي ميل به خواب .
شاخ پيچک ، و رسيدن و حياط .
من ، و دلتنگ ، و اين شيشه ي خيس .
مينويسم ، و فضا .
مينويسم ، و دو ديوار ، و چندين گنجشک .
يک نفر دلتنگ است .
يک نفر مي بافد .
يک نفر مي شمرد .
يک نفر مي خواند .
زندگي يعني يک سار پريد .
از چه دلتنگ شدي ؟
دلخوشي ها کم نيست : مثلا" اين خورشيد ،
کودک پس فردا ،
کفتر آن هفته .

يک نفر ديشب مرد
و هنوز ، نان گندم خوب است .
و هنوز ، آب مي ريزد پائين ، اسب ها مي نوشند .
قطره ها در جريان ،
برف بر دوش سکوت
و زمان روي ستون فقرات گل ياس

...ادامه مطلب

۱۳۸۷ بهمن ۶, یکشنبه

پشت درياها

قايقي خواهم ساخت،
خواهم انداخت به آب.
دور خواهم شد از اين خاك غريب
كه در آن هيچ‌كسي نيست كه در بيشه عشق
قهرمانان را بيدار كند.

قايق از تور تهي
و دل از آرزوي مرواريد،
هم‌چنان خواهم راند.
نه به آبي‌ها دل خواهم بست
نه به دريا-پرياني كه سر از خاك به در مي‌آرند
و در آن تابش تنهايي ماهي‌گيران
مي‌فشانند فسون از سر گيسوهاشان.

هم‌چنان خواهم راند.
هم‌چنان خواهم خواند:
"دور بايد شد، دور."
مرد آن شهر اساطير نداشت.
زن آن شهر به سرشاري يك خوشه انگور نبود.

هيچ آيينه تالاري، سرخوشي‌ها را تكرار نكرد.
چاله آبي حتي، مشعلي را ننمود.
دور بايد شد، دور.
شب سرودش را خواند،
نوبت پنجره‌هاست."

هم‌چنان خواهم خواند.
هم‌چنان خواهم راند.

پشت درياها شهري است
كه در آن پنجره‌ها رو به تجلي باز است.
بام‌ها جاي كبوترهايي است كه به فواره هوش بشري مي‌نگرند.
دست هر كودك ده ساله شهر، خانه معرفتي است.
مردم شهر به يك چينه چنان مي‌نگرند
كه به يك شعله، به يك خواب لطيف.
خاك، موسيقي احساس تو را مي‌شنود
و صداي پر مرغان اساطير مي‌آيد در باد.

پشت درياها شهري است
كه در آن وسعت خورشيد به اندازه چشمان سحرخيزان است.
شاعران وارث آب و خرد و روشني‌اند.

پشت درياها شهري است!
قايقي بايد ساخت.
قايقي بايد ساخت



۱۳۸۷ آذر ۱۶, شنبه

مرز گمشده


ريشه روشني پوسيد و فرو ريخت
و صدا در جاده بي طرح فضا مي رفت
از مرزي گذشته بود
در پي مرز گمشده مي گشت
كوهي سنگين نگاهش را بريد
صدا از خود تهي شد
و به دامن كوه آويخت
پناهم بده تنها مرز آشنا پناهم بده
و كوه از خوابي سنگين پر بود
خوابش طرحي رها شده داشت
صدا زمزمه بيگانگي را بوييد
برگشت
فضا را از خود گذرداد
و در كرانه ناديدني شب بر زمين افتاد
كوه از خوابي سنگين پر بود
ديري گذشت
خوابش بخار شد
طنين گمشده اي به رگهايش وزيد
پناهم بده تنها مرز آشنا پناهم بده
سوزش تلخي به تار و پودش ريخت
خواب خطاكارش را نفرين فرستاد
و نگاهش را روانه كرد
انتظاري نوسان داشت
نگاهي در راه مانده بود
و صدايي در تنهايي مي گريست
...ادامه مطلب

۱۳۸۷ آبان ۲۶, یکشنبه

در قیر شب

دیر گاهی است در این تنهایی
رنگ خاموشی در طرح لب است
بانگی از دور مرا می خواند
لیک پاهایم در قیر شب است
رخنه ای نیست دراین تاریکی
در و دیوار به هم پیوسته
سایه ای لغزد اگر روی زمین
نقش وهمی است ز بندی رسته
نفس آدم ها
سر به سر افسرده است
روزگاری است دراین گوشه پژمرده هوا
هر نشاطی مرده است
دست جادویی شب
در به روی من و غم می بندد
می کنم هر چه تلاش
او به من می خندد
نقشهایی که کشیدم در روز
شب ز راه آمد و با دود اندود
طرح هایی که فکندم در شب
روز پیدا شد و با پنبه زدود
دیرگاهی است که چون من همه را
رنگ خاموشی در طرح لب است
جنبشی نیست دراین خاموشی
دست ها پاها در قیر شب است

شعر ونقاشی از سهراب سپهری
دیگر نقاشی های سهراب را می توانید از اینجا ببینید.

۱۳۸۷ آبان ۲۰, دوشنبه

روزنه ای به رنگ

تردید من برگ نگاه
می روی با موج خاموشی کجا ؟
ریشهام از هوشیاری خورده آب
من کجا فراموشی کجا
دور بود از سبزه زار رنگ ها
زورق بستر فراز موج خواب
پرتویی ایینه را لبریز کرد
طرح من آلوده شد با آفتاب
اندوهی خم شد فراز شط نور
چشم من در آب می بیند مرا
سایه ترسی به ره لغزید و رفت
جویباری خواب می بیند مرا
در نسیم لغزشی رفتم به راه
راه نقش پای من از یاد برد
سرگذشت من به لبها ره نیافت
ریگ باد آواره ای را باد برد



شعر ونقاشی از سهراب سپهری

دیگر نقاشی های سهراب را می توانید از اینجا ببینید.

۱۳۸۵ دی ۱۹, سه‌شنبه

نقاشی های سهراب سپهری


سهراب سپهری را که بیشتر بعنوان شاعری مشهور می شناسیم در اصل در رشته نقاشی تحصیل کرده بود ونقاشی زبردست بود.

سهراب در مهر سال 1307 در کاشان به دنیا آمد بعد از تحصیلات ابتدایی و متوسطه در کاشان وارد دانشکده هنرهای زیبا تهران شد و در سال 1332 در رشته نقاشی با احراز رتبه اول و دریافت نشان درجه علمی لیسانس گرفت.
سال 1337 در اولین نمایشگاه دو ساله(Bienniel) تهران و کمی بعد درنمایشگاه ونیز و در سال 1339 در بی ینال دوم تهران شرکت جست و جایزه اول هنرهای زیبا را دریافت داشت
وی درسال 1359 در تهران بدرود حیات گفت و در روستای مشهد اردهال کاشان به خاک سپرده شد.


۱۳۸۴ بهمن ۱۳, پنجشنبه

شب هماهنگی


لب ها مي لرزند شب مي تپد جنگل نفس مي كشد


پرواي چه داري مرا در شب بازوانت سفر ده


انگشتان شبانه ات را مي فشارم و باد شقايق دوردست را پر پر مي كند


به سقف جنگل مي نگري ستارگان درخيسي چشمانت مي دوند


بي اشك چشمان تو ناتمام است و نمناكي جنگل نارساست


دستانت را مي گشايي گره تاريكي مي گشايد


لبخند مي زني رشته رمز مي لرزد


مي نگري رسايي چهره ات حيران مي كند


بيا با جاده پيوستگي برويم


خزندگان درخوابند دروازه ابديت باز است آفتابي شويم


چشمان را بسپاريم كه مهتاب آِنايي فرود آمد


لبان را گم كنيم كه صدا نابهنگام است


در خواب درختان نوشيده شويم كه شكوه روييدن در ما مي گذرد


باد مي شكند شب راكد مي ماند جنگل از تپش مي افتد


جوشش اشك هم آهنگي را مي شنويم و شيره گياهان به سوي ابديت مي رود


۱۳۸۴ شهریور ۱۰, پنجشنبه

روزی

خواهم آمد، و پیامی خواهم آورد.

در رگ ها، نور خواهم ریخت.

و صدا خواهم در داد: ای سبدهاتان پر خواب!

سیب آوردم، سیب سرخ خورشید.

خواهم آمد، گل یاسی به گدا خواهم داد.

زن زیبای جذامی را، گوشواری دیگر خواهم بخشید.

كور را خواهم گفت: چه تماشا دارد باغ!

دوره گردی خواهم شد، كوچه ها را خواهم گشت، جار

خواهم زد: ای شبنم، شبنم،‌شبنم.

رهگذر خواهد گفت: راستی را، شب تاریكی است،

كهكشانی خواهم دادش.

روی پل دختركی بی پاست، دب اكبر را بر گردن او

خواهم آویخت.

هر چه دشنام، از لب ها خواهم برچید.

هر چه دیوار، از جا خواهم بركند.

رهزنان را خواهم گفت: كاروانی آمد بارش لبخند!

ابر را، پاره خواهم كرد.

من گره خواهم زد، چشمان را با خورشید، دل ها را با

عشق ، سایه را با آب، شاخه ها را با باد.

و بهم خواهم پیوست، خواب كودك را با زمزمه زنجره ها

بادبادك ها، به هوا خواهم برد.

گلدان ها، آب خواهم داد

***

خواهم آمدپیش اسبان، گاوان، علف سبز نوازش

خواهم ریخت

مادیان تشنه، سطل شبنم را خواهم زد.

خواهم آمد سر هر دیواری، میخكی خواهم كاشت.

پای هر پنجره ای شعری خواهم خواند

هر كلاغی را، كاجی خواهم داد.

مار را خواهم گفت: چه شكوهی دارد غوك!

آشتی خواهم داد

آشنا خواهم كرد.

راه خواهم رفت

نور خواهم خورد.

دوست خواهم داشت
...ادامه مطلب