صفحات

‏نمایش پست‌ها با برچسب شعر معاصر. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب شعر معاصر. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۸ اردیبهشت ۱۵, یکشنبه

خاکستری

وقتی دلتنگم
به تو می اندیشم
یاد تو مربعی ست محو و لرزان
در زمینه ی خاکستری روشن
در این مربع ها
من با بهم زدن پلک هایم
گذشته را نقاشی می کنم
بین من و تو
غبار و دیوار است
به سحر این مربع ها
من از دیوار می گذرم
در رسیدن به تو
تنها راه گذشتن است..
باید چراغ رنگ به دست بگیرم
و در خاکستری هایم
به دنبال تو بگردم
ای کاش
ای کاش
می توانستم یک قطره بیشتر
با سرخ نقاشی کنم
...

۱۳۹۷ مهر ۱۸, چهارشنبه

تا اشارات نظر نامه رسان من و توست...

نشود فاش کسی آنچه میان من و توست
تا اشارات نظر نامه رسان من توست

گوش کن با لب خاموش سخن می گویم
پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست

روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید
حالیا چشم جهانی نگران من و توست

گرچه در خلوت راز دل ما کس نرسید
همه جا زمزمه عشق نهان من و توست

گو بهار دل و جان باش و خزان باش، ارنه
ای بسا باغ و بهاران که خزان من و توست

این همه قصه فردوس و تمنای بهشت
گفت و گویی و خیالی ز جهان من و توست

نقش ما گو ننگارند به دیباچه عقل
هرکجا نامه عشق است نشان من و توست

سایه زآتشکده ماست فروغ مه و مهر
وه از این آتش روشن که به جان من و توست

۱۳۹۷ مهر ۱۱, چهارشنبه

رقص ايرانی

چو گلهای سپید صبحگاهی
در آغوش سیاهی
شکوفا شو

بیا برخیز و پیراهن رها کن
گره از گیسوان خفته وا کن
فریبا شو
گریزا شو
چو عطر نغمه کز چنگم تراود
بتاب آرام و در ابر هوا شو

به انگشتان سر گیسو نگهدار
نگه در چشم من بگذار و بردار
فروکش کن
نیایش کن
بلور بازوان بربند و واکن
دو پا برهم بزن پایی رها کن

بپر پرواز کن دیوانگی کن
زجمع آشنا بیگانگی کن
چو دود شمع شب از شعله برخیز
گریز گیسوان بر بادها ریز
بپرداز بپرهیز
چو رقص سایه‌ها در روشنی شو
چو پای روشنی در سایه‌ها رو
گهی زنگی بر انگشتی بیاویز
نوا و نغمه‌ای با هم بیامیز
دلارام
میارام
گهی بردار چنگی
به هر دروازه رو کن
سر هر رهگذاری جستجو کن
به هر راهی نگاهی
به هر سنگی درنگی
برقص و شهر را پر های و هو کن

به بر دامن بگیر و یک سبد کن
ستاره دانه‌چین کن نیک و بد کن
نظر بر آسمان سوی خدا کن
دعا کن
ندیدی گر خدا را
بیا آهنگ ما کن
منت می پویم از پای اوفتاده
منت می پایم اندر جام باده
تو برخیز
تو بگریز
برقص آشفته بر سیم ربابم
شدی چون مست و بی تاب
چو گلهایی که می لغزند بر آب
پریشان شو بر امواج شرابم

سوم اردیبهشت هزار سیصد وسی و دو

۱۳۹۶ دی ۱۶, شنبه

قصیده لامیه

چون بد آید هرچه آید بد شود---  یک بلا ده گردد و ده صد شود

آتش از گرمی فتد، مهر از فروغ ---فلسفه باطل شود، منطق دروغ 

پهلـوانی را بغلطاند خسی- --پشه‌ای غالب شود، بر کرکسی

 کور گردد چشم عقل کنجکاو-- -- بشکند گردونه‌ای را شاخ گاو

 نیکبختان راست ابر فرودین--  زیب بخش ملک و مشاطه زمین 

 تیره بختان راست باران بهار--  سیل خرمن کوب و برق شعله بار 

 آن یکی چون مرغ پرد بر اثیر--  درنوردد شش جهت را روی و زیر

 نی بلا دامی به راهش افکند--  نی کمند حادثه بر وی تند

 این یکی آهسته پیماید رهی--  لغزدش پائی و افتد در چهی

 این یکی را آب سیل خانه کوب--  آن یکی را مرکب سهل الرکوب 

 خاک آن را نیشکر بارآورد--  این یکی را حنظل و خار آورد 

 این یکی را آتش افروزد چراغ--  بر دل آن یک نهد چون لاله داغ

 این یکی را باد پیک مژده بر--  این یکی را حامل رنج وخطر

دکتر باقر عاقلی در جلد سوم کتاب مشهور خویش، شرح حال رجال سیاسی و نظامی معاصر ایران، ذیل شرح حال وثوق الدوله، در مورد زمان سروده شدن این مثنوی می‌نویسد:

...[بعد از آنکه] قرارداد ۱۹۱۹ سر نگرفت و احمد شاه به ایران بازگشت و وثوق‌الدوله در تیر ماه ۱۲۹۹ از ریاست دولت کناره‌گیری نموده به سلیمانیه رفت، پس از سرودن این مثنوی به اروپا سفر کرد.


همچنین دکتر حسن ذوالفقاری در کتاب داستان‌های امثال، به نقل از فرهنگ نامهٔ امثال و حکم ایرانی، شأن نزول این قصیده را چنین ذکر کرده‌است:

وثوق الوله در حال شکست سیاسی و تبعید، با حالی زار با اتومبیل به طرف شمال در حرکت بود که گاوی با شاخ خود به طرف ماشین حمله برد و به رادیاتور ماشین صدمه زد؛ و وثوق الدوله تحت تأثیر این واقعه و با توجه به بدبیاری‌های سابق خویش، سرود:




نام بعضی نفرات

یاد بعضی نفرات
 روشنم می دارد:
 اعتصام یوسف
 حسن رشدیه.

 قوتم می بخشد
 ره می اندازد
 و اجاق کهن سرد سرایم
 گرم می آید از گرمی عالی دمشان.

 نام بعضی نفرات 
رزق روحم شده ست
 وقت هر دلتنگی
 سویشان دارم دست
 جرئتم می بخشد
 روشنم می دارد.

۱۳۹۶ مرداد ۱۴, شنبه

صحبت از پژمردن يک برگ نيست

از همان روزي که دست حضرت قابيل
گشت آلوده به خون حضرت هابيل
از همان روزي که فرزندان آدم
صدر پيغام آوران حضرت باري تعالي
زهر تلخ دشمني در خون شان جوشيد
آدميت مرده بود
گرچه آدم زنده بود.
از همان روزي که يوسف را برادرها به چاه انداختند
از همان روزي که با شلاق و خون، ديوار چين را ساختند
آدميت مرده بود
بعد دنيا هي پر از آدم شد و اين آسياب
گشت و گشت
قرن ها از مرگ آدم هم گذشت
اي دريغ،
آدميت بر نگشت
قرن ما
روزگار مرگ انسانيت است
سينه ي دنيا ز خوبي ها تهي است
صحبت از آزادگي، پاکي، مروت ابلهي است
صحبت از عيسي و موسي و محمد نابجاست
من که از پژمردن يک شاخه گل
از نگاه ساکت يک کودک بيمار
از فغان يک قناري در قفس
از غم يک مرد، در زنجير
حتي قاتلي بر دار!
اشک در چشمان و بغضم در گلوست
وندرين ايام، زهرم در پياله زهر مارم در سبوست
مرگ او را از کجا باور کنم؟
صحبت از پژمردن يک برگ نيست
واي! جنگل را بيابان مي کنند
دست خون آلود را در پيش چشم خلق پنهان مي کنند
هيچ حيواني به حيواني نمي دارد روا
آنچه اين نامردمان با جان انسان مي کنند
صحبت از پژمردن يک برگ نيست
فرض کن مرگ قناري در قفس هم مرگ نيست
فرض کن يک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض کن جنگل بيابان بود از روز نخست
در کويري سوت و کور
در ميان مردمي با اين مصيبتها صبور
صحبت از مرگ محبت، مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانيت است..

۱۳۹۵ اسفند ۱۱, چهارشنبه

برای روزنبرگ ها

خبر کوتاه بود
 اعدامشان کنید
 خروش دخترک برخاست
 لبش لرزید
 دو چشم خسته اش
از اشک پر شد
 گریه را سر داد
و من با کوششی پر درد اشکم را نهان کردم
چرا اعدامشان کردند ؟
 می پرسد ز من با چشم اشک آلود
عزیزم دخترم
 آنجا شگفت انگیز دنیایی ست
 دروغ و دشمنی فرمانروایی می کند آنجا
طلا : این کیمیای خون انسان ها
 خدایی می
کند آنجا
شگفت انگیز دنیایی که همچون قرنهای دور
 هنوز از ننگ آزار سیاهان دامن آلوده ست
 در آنجا حق و انسان و حرفهایی پوچ و بیهوده ست
 در آنجا رهزنی آدمکش خونریزی آزاد است
 و دست و پای آزادی ست در زنجیر
عزیزم دخترم
 آنان
 برای دشمنی با من
برای دشمنی با تو
برای دشمنی با راستی
اعدام شان کردند
و هنگامی که یاران
با سرود زندگی بر لب
به سوی مرگ می رفتند
امیدی آشنا می زد چو گل در چشم شان لبخند
به شوق زندگی آواز می خواندند
 و تاپایان ره راه روشن خود با وفا ماندند
عزیزم
 پاک کن از
چهره اشکت را ز جا برخیز
 تو در من زنده ای من در تو ما هرگز نمی میریم
 من و تو با هزاران دگر
 این راه را دنبال می گیریم
از آن ماست پیروزی
از آن ماست فردا با همه شادی و بهروزی
عزیزم
 کار دنیا رو به آبادی ست
 و هر لاله که از خون شهیدان می دمد
امروز
 نوید روز آزادی ست

۱۳۹۵ آذر ۷, یکشنبه

حصار عافیت

نسیم وصل به افسردگان چه خواهد کرد؟
بهار تازه به برگ خزان چه خواهد کرد؟
به من که سوختم از داغ مهربانی خویش
فراق و وصل تو نامهربان چه خواهد کرد؟
سرای خانه بدوشی حصار عافیت است
صبا به طایر بی آشیان چه خواهد کرد؟
ز فیض ابر چه حاصل گیاه سوخته را،
شراب با من افسرده جان چه خواهد کرد؟
مکن تلاش که نتوان گرفت دامن عمر
غبار بادیه با کاروان چه خواهد کرد؟
به باغ خلد نیاسود جان علوی ما
به حیرتم که در این خاکدان چه خواهد کرد؟
صفای باده روشن ز جوش سینه اوست
تو چاره ساز خودی آسمان چه خواهد کرد؟
به من که از دو جهان فارغم به دولت عشق
رهی ملامت اهل جهان چه خواهد کرد؟

۱۳۹۵ آبان ۲۳, یکشنبه

دل كه چركین شد چكارش می‌كنیم...؟

گیریم ،  
  خنجر حرف تو بر پهلوی باورها نشست؛
نوشدارویی
 شرابی
 شیونی
شعری
  به كارش می‌كنیم

دل كه چركین شد
چكارش می‌كنیم...؟

۱۳۹۵ مهر ۱۱, یکشنبه

بگذار بگذريم

ما يک شراب کهنه بدهکار دلبريم
گرگيم و سال هاست کسي را نمي دريم

در دور باطلي که فتاديم سرخوشيم
از ابتدا به فکر نفس هاي آخريم

مي خواستي که شرط قمارم شوي،شدي
ما آبروي رفته ي خود را نمي بريم


آنقدر خورده ايم که ترسم به روز حشر
وقت حساب يکسره بالا بياوريم


هر پيک پيکري است به پيکار در شده. . .
حالم خراب تر شده،بگذار بگذريم. .

۱۳۹۵ تیر ۲۲, سه‌شنبه

گاهي نميشود که نميشود که نميشود

گاهي گمان نميکني ولي خوب ميشود
گاهي نميشود که نميشود که نميشود

گاهي بساط عيش خودش جور ميشود
گاهي دگر تهيه بدستور ميشود

گه جور ميشود خود آن بي مقدمه
گه با دو صد مقدمه ناجور ميشود

گاهي هزار دوره دعا بي اجابت است
گاهي نگفته قرعه به نام تو ميشود

گاهي گداي گدايي و بخت با تو يار نيست
گاهي تمام شهر گداي تو ميشود

گاهي براي خنده دلم تنگ ميشود
گاهي دلم تراشه اي از سنگ ميشود

گاهي تمام آبي اين آسمان ما
يکباره تيره گشته و بي رنگ ميشود

گاهي نفس به تيزي شمشير ميشود
از هرچه زندگيست دلت سير ميشود

گويي به خواب بود جواني مان گذشت
گاهي چه زود فرصتمان دير ميشود

کاري ندارم کجايي چه ميکني
بي عشق سر مکن که دلت پير ميشود


۱۳۹۵ تیر ۲۰, یکشنبه

آن همه دویدن و سراب این همه درخشش و سیاه

نازی 
نازی مرد
آن همه دویدن و سراب
این همه درخشش و سیاه 
تا كجا من اومدم
چطوری برگردم ؟
چه درازه سایه ام
چه كبود پاهام
من كجا خوابم برد ؟
یه چیزی دستم بود! كجا از دستم رفت ؟
من می خواهم برگردم به كودكی
قول می دهم كه از خونه پامو بیرون نذارم 
سایه مو دنبال نكنم 
تلخ تلخم, 
مثل یك خارك سبز 
سردمه و می دونم هیچ زمانی دیگه خرما نمی شم 
چه غریبم روی این خوشه سرخ 
من می خوام برگردم به كودكی!!
نمی شه !! نمی شه !! نمی شه !! نمی شه !! نمی شه !!
كفش برگشت برامون كوچیكه 
پابرهنه نمی شه برگردم ؟
پل برگشت توان وزن ما را نداره! برگشتن ممكن نیست 
برای گذشتن از ناممكن , كی یو باید ببینیم؟!! 
رویا رو , رویا رو , رویا رو , رویا رو
رویا را كجا زیارت بكنم ؟
در عالم خواب 
خواب به چشمام نمی آد! 
بشمار , تا سی بشمار ... یك و دو 
یك و دو 
سه و چهار
پنج و شش
هفت و هشت
نه و ده ...

۱۳۹۵ اردیبهشت ۱۱, شنبه

مرغ آمین


  مرغ آمین در اعتقاد عامه پرنده ویا فرشته ای است که در هوا پروازمی کند و همیشه آمین می گوید و هر دعایی که به آمینش می رسد مستجاب می شود.


مرغ آمین درد آلودی است کاواره بمانده
رفته تا آنسوی این بیداد خانه
باز گشته رغبتش دیگر ز رنجوری نه سوی آب و دانه.
نوبت روز گشایش را
در پی چاره بمانده.

می شناسد آن نهان بین نهانان ( گوش پنهان جهان دردمند ما)
جور دیده مردمان را.
با صدای هر دم آمین گفتنش، آن آشنا پرورد،
می دهد پیوندشان در هم
می کند از یاس خسران بار آنان کم
می نهد نزدیک با هم، آرزوهای نهان را.

بسته در راه گلویش او
داستان مردمش را.
رشته در رشته کشیده ( فارغ از عیب کاو را بر زبان گیرند)
بر سر منقار دارد رشته ی سردرگمش را.

او نشان از روز بیدار ظفرمندی است.
با نهان تنگنای زندگانی دست دارد.
از عروق زخمدار این غبارآلوده ره تصویر بگرفته.
از درون استغاثه های رنجوران.
در شبانگاهی چنین دلتنگ، می آید نمایان.
وندر آشوب نگاهش خیره بر این زندگانی
که ندارد لحظه ای از آن رهایی
می دهد پوشیده، خود را بر فراز بام مردم آشنایی.

۱۳۹۴ فروردین ۸, شنبه

ای غم بگو از دست تو آخر کجا باید شدن

ای غنچه خندان چرا خون در دل ما میکنی
خاری به خود می بندی و ما را ز سر وا میکنی
از تیر کجتابی تو آخر کمان شد قامتم
کاخت نگون باد ای فلک با ما چه بد تا میکنی
ای شمع رقصان با نسیم آتش مزن پروانه را
با دوست هم رحمی چو با دشمن مدارا میکنی
با چون منی نازک خیال ابرو کشیدن از ملال
زشت است ای وحشی غزال اما چه زیبا میکنی
امروز ما بیچارگان امید فردائیش نیست
این دانی و با ما هنوز امروز و فردا میکنی
ای غم بگو از دست تو آخر کجا باید شدن
در گوشه میخانه هم ما را تو پیدا میکنی
ما شهریارا بلبلان دیدیم بر طرف چمن
شورافکن و شیرین سخن اما تو غوغا میکنی

۱۳۹۳ مهر ۱۶, چهارشنبه

مرغ دریا

آن که مست آمد و دستی به دل ما زد و رفت 
در این خانه ندانم به چه سودا زد و رفت
تنه ای بر در این خانه ی تنها زد و رفت 
قدمی چند به آهنگ تماشا زد و رفت 
گشت و فریاد کشان بال به دریا زد و رفت 
پشت پا بر هوس دولت دنیا زد و رفت 
قلم نسخ برین خط چلیپا زد و رفت 
چون شفق بال به بام شب یلدا زد و رفت 
ناله ای در غم مرغان هم آوا زد و رفت
خواست تنهایی ما را به رخ ما بکشد 
 دل تنگش سر گل چیدن ازین باغ نداشت 
 مرغ دریا خبر از یک شب توفانی داشت 
 چه هوایی به سرش بود که با دست تهی 
 بس که اوضاع جهان در هم و ناموزون دید 
 دل خورشیدی اش از ظلمت ما گشت ملول 
 همنوای دل من بود به هنگام قفس 

۱۳۹۳ اردیبهشت ۲۰, شنبه

نگران با من استاده سحر--صبح می‌خواهد از من

می‌تراود مهتاب
می‌درخشد شبتاب،
نیست یکدم شکند خواب به چشم کس و لیک
غم این خفته چند
خواب در چشم ترم می‌شکند.
نگران با من استاده سحر
صبح می‌خواهد از من
کز مبارک دم او آورم این قوم بجان باخته را بلکه خبر
در جگر لیکن خاری
از ره این سفرم می‌شکند .
نازک آرای تن ساق گلی
که به جانش کشتم
و به جان دادمش آب
ای دریغا! به برم می‌شکند

دستها می‌سایم

تا دری بگشایم
بر عبث می‌پایم
که به در کس آید
در ودیوار بهم ریخته‌شان
بر سرم می‌شکند.

۱۳۹۳ فروردین ۲۴, یکشنبه

امشب به قصّه‌ی دل من گـوش می‌کنی

امشب به قصّه‌ی دل من گـوش می‌کنی
فـردا مـرا چو قصـّه فـرامـوش می‌کـنـی
دستم نمی‌رسـد که در آغـوش گـیـرمـت
ای مـاه ! بـا کـه دست در آغـوش می‌کنی ؟!
در سـاغر تـو چیـست که بـا جـُرعـه‌ی نـُخـُست
هـُشـیـار و مـست را همه مـدهـوش می‌کنی ؟!
مـی جوش می‌زنـد بـه دل خـُم ، بـیـا بـبـیـن !
یـادی اگـر ز خـون سـیـاووش می‌کـنـی
گـر گـوش می‌کنی سخنی خـوش بـگـو یـمـت
بـهـتـر ز گـوهـری که تـو در گـوش می‌کـنــی
جـام جـهـان ز خون دل عـاشـقـان پـر است
حـُرمت نـگـاه دار ! اگـر نـوش می‌کـنـی
سـایـه چـو شـمـع شـعـلـه در افـکـنـده‌ای به جمع
زیــن داسـتـان کـه از لـب خـامـوش می‌کـنــی

۱۳۹۲ بهمن ۳۰, چهارشنبه

بر کدام جنازه زار می‌زند این ساز؟


بر کدام جنازه زار می‌زند این ساز؟
بر کدام مُرده‌ی پنهان می‌گرید
این سازِ بی‌زمان؟

در کدام غار
بر کدام تاریخ می‌موید این سیم و زِه، این پنجه‌ی نادان؟


بگذار برخیزد مردمِ بی‌لبخند
بگذار برخیزد


زاری در باغچه بس تلخ است
زاری بر چشمه‌ی صافی
زاری بر لقاحِ شکوفه بس تلخ است
زاری بر شراعِ بلندِ نسیم
زاری بر سپیدارِ سبزبالا بس تلخ است.
بر برکه‌ی لاجوردینِ ماهی و باد چه می‌کند این مدیحه‌گوی تباهی؟
مطربِ گورخانه به شهر اندر چه می‌کند
زیرِ دریچه‌های بی‌گناهی؟


بگذار برخیزد مردمِ بی‌لبخند
بگذار برخیزد


 شهریورِ ۱۳۷۲

۱۳۹۱ اسفند ۱۶, چهارشنبه

نوروز

 
يكبار دگر نسيم
 نوروز وزيد
دل‌ها به هوای روز نو باز تپيد
نوروز و بهار و بزم ياران خوش باد
در خاك وطن ، نه در ديار تبعيد
--------
نوروز! خوش آمدی صفا آوردی!
غمزخم فراق را دوا آوردی
همراه تو باز اشك ما نيز دميد
بويی مگر از ميهن ما آوردی!
--------

بر سفره‌ی هفت سين نشستن نيكوست
هم سنبل و سيب و دود ِ كُندر خوشبوست
افسوس كه هر سفره كنارش خالی ست
از پاره دلی گمشده يا همدم و دوست
--------
هر چند زمان بزم و نوش آمده است ،
بلبل به خروش و گل به جوش آمده است ،
با چند بهار ، لاله‌ی خفته به خاك ،

نوروز كبود و لاله پوش آمده است!
--------
نوروز رسيد  و ما همان در ديروز
در رزم  نه  بر دشمن شادی پيروز
اين غُصّه مرا كشت كه دور از ميهن
هر سال سر آمد  و نيامد نوروز !
--------
نوروز نُماد جاودان نوشدن است
تجديد جوانی جهان كهن است
زينها همه خوبتر كه هر نو شدنش
باز آور ِ نام پاك ايران من است
--------
دلتنگ ز غربتيم و شادان باشيم
از آنكه درست عهد و پيمان باشيم
بادا كه چو نوروز رسد ديگر بار
با سفره‌ی هفت سين در ايران باشيم

۱۳۹۱ مهر ۱۷, دوشنبه

اژدها مردا این قصیده را اسماعیل خویی به بهرام مشیری تقدیم کرده است.


ﭘﻴﺸﻜﺶ ﻣﻲﻛﻨﻢ اﻳﻦ ﻗﺼﻴﺪهي ﺧﻤﻴﻨﻲ ـ ﺧﺎﻣﻨﻪ اﻳﻪ را
ﺑﻪ دوﺳﺖ داﻧﺎﻳﻢ ﺑﻬﺮام ﺟﺎنِ ﻣﺸﻴﺮي،
ﺑﺎ ﺑﻴﺸﺘﺮﻳﻦ ﻣﻬﺮ و ﺳﭙﺎس و ﺳﺘﺎﻳﺶ.
اﺳﻤﺎﻋﻴﻞ ﺧﻮﻳﻲ

زين همه قلب و دغل اي شيخ ! كاندر دينِ توست،
بر لبانِ مردمان تا جاودان نفرينِ توست.
اين چنين كه پيشه كردي داد را در كارِ مرگ،
شخص عزراييل تا جاويد منّت گينِ توست
برنخواهد داد جز آن ها كه اكنون مي دهد:
كاين بدو نامردمي در ريش هي آيينِ توست.
  در همه كاري ست سر مشقِ تو گفت وکرد او
گرنه اهريمن خدا ي توست، پس همدينِ توست.
آدمي مي زايد از مادر ، به گوهر، نيك و پاك:
آن چه كژ مي بيند انسان ديده ي كژبين توست.
از پسين فرداي خود انسان گذشت و نزد تو
هم چنان شامِ پس پرندوشينِ توست.
سال و ماه ما به هم در ريختي، اي كژمرام!
باد تا بيني كه سوزِ دي به فروردينِ توست!
دانشي مردم بهين انسانِ دوران پرورند؛
آن چه خر مي پرورد از پشت خر ياسينِ توست.
هيچ عبرت از بد و زش تات نخواهد هيچ كاست:
این همه از طيبنت زشت و بدي آگينِ توست.
ذات انسان را خداي آزادگي بخشيده است:
گوسپند است آن كه، ه مچون برّه، در تمكينِ توست.
"اُطلب العلم ولو بالسين" ؛ بلي، اما بگو:
"علم" چِبوِد نزد تويا در چه گُمجا "چين" توست؟!
مي توان سد بست بر تاريخ با آنچ از كتاب
وز خرافات كهن پيرامنِ بالينِ توست.
از كُتب خانه ت سخن ب يهوده باشد گفت نام:
كه نه جز "بحرُالخَلا" جلدي دو در خورچينِ توست.
بي گمان، زيباست هرچ آن كه ش نكوهش مي كني؛
بي گمان، زشت است هرچ آن مايه ي تحسينِ توست.
شعرهم، ه مچند كشتن، بي كات آيد، چون نرون
وا بدان رهبر كه خود نشناسي اش چندينِ توست.
( اوستاد غمگن ام، نيما! به نطعِ انقلاب،
آن كه هر دم سر برندش "مرغك آمينِ" توست
اين چنين كه بندگانِ نام و كا ماند و مقام،
نسلِ تو خيزان به حق شايسته ي نفرينِ توست)
بازگردم سوي تو، اي دشمنِ شعر و شعور
كه م شر و شور و شرار از كينِ بي تسكينِ توست.
شاعر ار "شاعر" بود، سوي تو نايد، روبها!
مرغِ زيرك را چ هكاري بر سرِ پرچينِ توست؟!
در شگف تام، چون تواني داشت يك شب خوابِ خوش:
و آن به هنگامي كه داني عالمي در كينِ توست!
جنگ را نعمت شناسي وين شعارِ بي شعور
بربشورانده جهان بر دين و بر آيينِ توست.
لرزه آرد بر تن ات گويند از صد ميل راه
سوت آن كشتي ي جنگي كاندر آن كابينِ توست!
از نبردافزارهاي دن كيشوت، در روزِ جنگ،
خنده آورتر عبا، عمامه و نعلينِ توست.
سلطه و سجن است و سرب و سنگ و سالوس و ستم:
پايه هاي شرّ عالم در همين شش سينِ توست.
خرمن از آنِ تو، و ز يك خوشه هم م ينگذري:
كه گدايي هم نهاد طبعِ خوش هچينِ توست.
خوردنِ كفتار و كركس نيز را پايان هاي ست:
آن چه سيري ناپذيرد جانك مسكينِ توست.
درد جان ات را نيارد گشت درمانگر خداي:
بنگر، ابليس است آن كه با تو بر بالينِ توست.
هر دروغي را به سوگندي نهند آذينِ خوش:
زين نَمط سوگند " والزيتون" و يا " والطينِ" توست.
مي نكاهد هم كم از مثقالكي از كذبِ او:
من گرفتم طرفه سوگندي دروغ آذينِ توست.
 از دو صد دام ات رهيدن نآورد امنيتي
مشكلِ ما طينت دامِ جناي تچينِ توست.
بر پسر هم، بر سرِ قدرت، نبخشايي به جان.
من نم يدانم چه ها در آن دلِ سنگيينِ توست؟!
نرگداي پ سپريروزين شهنشيخ آمد هست:
چه شگفت ار بي همه چيزي چو تو فرزينِ توست؟!
صالحان ات لاجوردي يا كه خلخالي ستند
تا مگر چنگيز تايي از "والضالينِ" توست.
اي مغني! مر تورا در كوي عطاران چه كار؟!
گندنا و پشكل و حنظل گُل و نسرينِ توست.
مرد فقهي؛ بر تو كي زيبد مقامِ رهبري؟!
ز آن كه كم از پشه در اين آسمان شاهينِ توست.
ناسپهسالاركا! كم دم زن از بمبِ اتم:
كه بلا رويان هنوز از كشتگاه مينِ توست.
گرچه از كشتارِ شصت و هفت دستان شست هاي
خود عيان از ليفه نوك خنجرِ خونينِ توست.
هان، شريرا! سينه تنها ني مرا پركينِ توست
جانِ من دوز خنشينِ كينِ بي تسكينِ توست.
با گلاب آميخته، انباري از افيون و جهل:
عامِ كالانعام را اين شربت شيرينِ توست.
پيش از آني كه جهان گيري به شمشيرِ جهاد،
بنگر، آنچ آويخته از بين يي تو فين توست!
با نخستين تُندباد نوبهاري، مرتورا
آن چه بر سر تاب نآرد بامِ پوشالينِ توست.
باش تا با سر فروكوباندت بر سنگ راه:
پنج روزي خنگ قدرت گرچه زير زينِ توست.
از كدامين باركاه ات چشم بخشايش بود؟!
بنگر! آن در زخمِ ناسورِ خدا زوبينِ توست.
اژدها مردا! فريدون را بريد كاوه يافت؛
اين ز ما هشدارِ بي زنهارِ فرجامينِ توست.
مي روند و مي رويم و مي روي، ناچار، ليك،
ثبت در تاريخ نام و نامه ي ننگينِ توست.
گندناك آميزه اي از خون و افيون و جنون:
دينِ تو، اين دينِ تو، اين دينِ تو، اين دينِ توست.
گرچه من بيزارم از اعدام و قتل و انتقام،
ليك مي دانم كه، خود، جانِ جهان پركينِ توست.
باش تا فردا، به كيفرگاه مردم، بنگري:
هرچه تير از هركجا در مغزِ سرب آجينِ توست.
...ادامه مطلب