صفحات

‏نمایش پست‌ها با برچسب دانلود. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب دانلود. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۷ اسفند ۷, چهارشنبه

شب آفریدی شمع آفریدم

امروز یک فایل صوتی از یکی از دوستان به دستم رسید که حیفم امد که اینجا نذارم در این فایل خواننده دو شعر از عطار و مولانا را زمزمه میکنه بنابه نوشتهء فرستنده خواننده خانم گلشیفته فراهانی می باشد که در این صورت واقعا جای دست مریزاد دارد.
فایل صوتی را می توانید ازاینجا گوش و یا دانلود نمایید.


خدا

جهان را ز يک آب و گل آفريدم
تو ايران و تاتار و زنگ آفريدي

من از خاک ، پولاد ناب آفريدم
تو شمشير و تير و تفنگ آفريدي

تبر آفريدي ، نهال چمن را
قفس ساختي ، طاير نغمه زن را


انسان

تو شب آفريدي ، چراغ آفريدم
سفال آفريدي ، اياغ آفريدم

بيابان و کهسار و راغ آفريدي
خيابان و گلزار و باغ آفريدم

من آنم که از سنگ آيينه سازم
من آنم که از زهر نوشينه سازم

.....

اقبال لاهوری

خنک آن دم که نشینیم در ایوان من و تو
به دو نقش و به دو صورت به یکی جان من و تو

داد باغ و دم مرغان بدهد آب حیات
آن زمانی که در آییم به بستان من وتو

اختران فلک آیند به نظاره ی ما
رخ خود را بنماییم بدیشان من و تو

من وتو بی من و تو جمع شویم از سر شوق
خوش و فارغ زخرافات پریشان من وتو

طوطیان فلکی جمله شکرخوار شدند
در مقامی که بخندیم بدیشان من و تو

به یکی نقش برین خاک و بر آن نقش دگر
در بهشت ابدی و شکرستان من و تو
....
مولوی
...ادامه مطلب

۱۳۸۷ بهمن ۳, پنجشنبه

درین شب‌ها

این شعر را محمدرضا شفیعی کدکنی، برای ِ مهدی اخوان ثالث سروده است

تصنیف این شعر باصدای شهرام ناظری را از اینجا دانلود و یا گوش کنید.


درین شب‌ها

که گل از برگ و

برگ از باد و

باد از ابر می‌ترسد

درین شب‌ها

که هر آیینه با تصویر بیگانه‌ست

و پنهان می‌کند هر چشمه‌ای سر و سرودش را

چنین بیدار و دریاوار

تویی تنها که می‌خوانی.



تویی تنها که می‌خوانی

رثای قتل عام و خون پامال تبار آن شهیدان را

تویی تنها که می‌فهمی

زبان و رمز آواز چگور ناامیدان را.



بر آن شاخ بلند ای نغمه‌ساز باغ بی‌برگی

بمان تا بشنوند از شور آوازت

درختانی که اینک در جوانه‌های خرد باغ در خواب اند

بمان تا دشت‌های روشن آیینه‌ها،

گل‌های جوباران

تمام نفرت و نفرین این ایام غارت را

ز آواز تو دریابند.



تو غمگین‌تر سرود حسرت و چاووش این ایام،

تو بارانی‌ترین ابری که می‌گرید

به باغ مزدک و زرتشت،

تو عصیانی‌ترین خشمی که می‌جوشد

ز جام و ساغر خیام.

...ادامه مطلب

۱۳۸۷ آذر ۱۱, دوشنبه

اشک مهتاب(ترانه ها)


ترانه این شعر را با صدای سیاوش کسرایی از اینجا دانلود ویا بشنوید.
ترانه این شعر را با صدای شجریان از اینجا دانلود ویا بشنوید.

من آن ابرم که می آیم ز دریا
روانم در به در صحرا به صحرا
نشان کشتزار تشنه ای کو
که بارانم که بارانم سراپا

پرستوی فراری از بهارم
یک امشب میهمان این دیارم
چو ماه از پشت خرمن ها بر اید
به دیدارم بیا چشم انتظارم

کنار چشمه ای بودیم در خواب
تو با جامی ربودی ماه از آب
چو نوشیدیم از آن جام گوارا
تو نیلوفر شدی من اشک مهتاب

به من گفتی که دل دریا کن ای دوست
همه دریا از آن ما کن ای دوست
دلم دریا شد و دادم به دستت
مکش دریا به خون پروا کن ای دوست

به شب فانوس بام تار من بود
گل آبی به گندمزار من بود
اگر با دیگران تابیده امروز
همه دانند روزی یار من بود

نسیم خسته خاطر شکوه آمیز
گلی را می شکوفاند دل آویز
گل سردی گل دوری گل غم
گل صد برگ و ناپیدای پاییز

من و تو ساقه یک ریشه هستیم
نهال نازک یک بیشه هستیم
جدایی مان چه بار آورد ؟ بنگر
شکسته از دم یک تیشه هستیم

سحرگاهی ربودندش به نیرنگ
کمند اندازها از دره تنگ
گوزن کوه ها دردره بی جفت
گدازان سینه می ساید به هر سنگ

سمندم ای سمند آتشین بال
طلایی نعل من ابریشمین یال
چنان رفتی بر این دشت غم آلود
که جز گردت نمی بینم به دنبال

تن بیشه پر از مهتابه امشب
پلنگ کوه ها در خوابه امشب
به هر شاخی دلی سامان گرفته
دل من در برم بی تابه امشب

غروبه راه دور وقت تنگه
زمین و آسمان خونابه رنگه
بیابان مست زنگ کاروانهاست
عزیزانم چه هنگام درنگه

ز داغ لاله ها خونه دل من
گلستون شهیدونه دل من
نداره ره به آبادی رفیقون
بیابون در بیابونه دل من

از این کشور به آن کشور چه دوره
چه دوره خانه دلبر چه دوره
به دیدار عزیزان فرصتت باد
که وقت دیدن دیگر چه دوره

متابان گیسوان درهمت را
بشوی ای رود دلواپس غمت را
تن از خورشید پر کن ورنه این شب
بیالاید همه پیچ و خمت را

گلی جا در کنار جو گرفته
گلی ماوا سر گیسو گرفته
بهار است و مرا زینت دشت گلپوش
گلی باید که با من خو گرفته

سحر می اید و در دل غمینم
غمین تز آدم روی زمینم
اگر گهواره شب وا کند روز
کجا خسبم که در خوابت ببینم

نه ره پیدا نه چشم رهگشایی
نه سوسوی چراغ آشنایی
گریزی بایدم از دام این شب
نه پای ای دل نه اسب بادپایی

چرا با باغ این بیداد رفته ست ؟
بهاری نغمه ها از یاد رفته ست ؟
چرا ای بلبلان مانده خاموش
امید گل شدن بر باد رفته ست ؟

به خاکستر چه آتش ها که خفته است
چه ها دراین لبان نا شکفته است
منم آن ساحل خاموش سنگین
که توفان در گریبانش نهفته است

نگاهت آسمانم بود و گم شد
دو چشمت سایبانم بود و گم شد
به زیر آسمان در سایه تو
جهان دردیدگانم بود و گم شد

غم دریا دلان رابا که گویم ؟
کجا غمخوار دریا دل بجویم ؟
دلم دریای خون شد در غم دوست
چگونه دل از این دریا بشویم؟

سبد پر کرده از گل دامن دشت
خوشا صبح بهار و دشت و گلگشت
نسیم عطر گیاه کال در کام
به شهر آمد پیامی داد و بگذشت

نسیمم رهروی بی بازگشتم
غبار آلودگی این سرگذشتم
سراپا یاد رنگ و بوی گلها
دریغا گو غریب کوه و دشتم

تو پاییز پریشم کردی ای گل
پریشان ز پیشم کردی ای گل
به شهر عاشقان تنها شدم من
غریب شهر خویشم کردی ای گل

خوشا پر شور پرواز بهاری
میان گله ابر فراری
به کوهستان طنین قهقهی نیست
دریغا کبک های کوهساری

بهارم می شکوفد در نگاهت
پر از گل گشته جان من به راهت
به بام آرزویم لانه دارند
پرستوهای چشمان سیاهت

شبی ای شعله راهی در تنم کن
زبان سرخ در پیراهنم کن
سراپا گر بزن خاکسترم ساز
در این تاریکی اما روشنم کن

منم چنگی غنوده در غم خویش
به لب خاموش و غوغا در دل ریش
غبار آلود یاد بزم و ساقی
گسسته رشته اما نغمه اندیش

شقایق ها کنار سنگ مردند
بلورین آب ها در ره فسردند
شباهنگام خیل کاکلی ها
از این کوه و کمرها لانه بردند

بهار آمد بهار سبزه بر تن
بهار گل به سر گلبن به دامن
مرا که شبنم اشکی نمانده است
چه سازم گر بیاید خانه من ؟

غباری خیمه بر عالم گرفته
زمین و آسمان ماتم گرفته
چه فصل است این که یخبندان دل هاست
چه شهر است این که خاک غم گرفته ؟

به سان چشمه ساری پاک ماندم
نهان در سنگ و در خاشاک ماندم
هوای آسمان ها در دلم بود
دریغا همنشین خاک ماندم

سحرگاهان که این دشت طلاپوش
سراسر می شود آواز و آغوش
به دامان چمن ای غنچه بنشین
بهارم باش با لبهای خاموش

تو بی من تنگ دل من بی تو دل تنگ
جدایی بین ما فرسنگ فرسنگ
فلک دوری به یاران می پسندد
به خورشیدش بماند داغ این ننگ

پرستوهای شادی پر گرفتند
دل از آبادی ما بر گرفتند
به راه شهرهای آفتابی
زمین سرد پشت سر گرفتند

به گردم گل بهارم چشم مستت
ببینم دور گردن هر دو دستت
من آن مرغم که از بامت پریدم
ندانستم که هستم پای بستت

الا کوهی دلت بی درد بادا
تنورت گرم و آبت سرد بادا
اسیر دست نامردان نمانی
سمندت تیز و یارت مرد بادا

دو تا آهو از این صحرا گذشتند
چه بی آوا چه بی پروا گذشتند
از این صحرای بی حاصل دو آهو
کنار هم ولی تنها گذشتند

...ادامه مطلب

۱۳۸۷ مهر ۲۷, شنبه

ما، همان جمع پراكنده...

شما می توانید دکلمه این شعررا با صدای شاعر از اینجا دانلود ویا گوش کنید
شعرخوانی در شهر کلن 1998

با ياد نيما، سراينده « اي آدم ها

موج، مي آمد، چون كوه و به ساحل مي خورد !
از دل تيره امواج بلند آوا،
كه غريقي را در خويش فرو مي برد،
و غريوش را با مشت فرو مي كشت،
نعره اي خسته و خونين ، بشريت را،
به كمك مي طلبيد :
- « آي آدمها ...
آي آدمها ... »
ما شنيديم و به ياري نشتابيديم !
به خيالي كه قضا،
به گماني كه قدر، بر سر آن خسته ، گذاري بكند !
« دستي از غيب برون آيد و كاري بكند »
هيچ يك حتي از جاي نجنبيديم !
آستين ها را بالا نزديم
دست آن غرقه در امواج بلا را نگرفتيم،
تا از آن مهلكه - شايد - برهانيمش،
به كناري برسانيمش ! ...


موج، مي آمد، چون كوه و به ساحل مي ريخت .
با غريوي،
كه به خواموشي مي پيوست .
با غريقي كه در آن ورطه، به كف ها، به هوا
چنگ مي زد، مي آويخت ...

ما نمي دانستيم
اين كه در چنبر گرداب، گرفتار شده است ،
اين نگونبخت كه اينگونه نگونسار شده است ،
اين منم،
اين تو،
آن همسايه،
آن انسان!
اين مائيم !
ما،
همان جمع پراكنده،
همان تنها،
آن تنها هائيم !

همه خاموش نشستيم و تماشا كرديم .
آن صدا، اما خاموش نشد .
- « ... آي آدم ها ... »
« آي آدم ها ... »
آن صدا، هرگز خاموش نخواهد شد ،
آن صدا، در همه جا دائم، در پرواز است !
تا به دنيا دلي از هول ستم مي لرزد،
خاطري آشفته ست،
ديده اي گريان است،
هر كجا دست نياز بشري هست دراز؛
آن صدا در همه آفاق طنين انداز ست .

آه، اگر با دل وجان، گوش كنيم،
آه اگر وسوسه نان را، يك لحظه فراموش كنيم،
« آي آدم ها » را
در همه جا مي شنويم .

در پي آن همه خون، كه بر اين خاك چكيد،
ننگ مان باد اين جان !
شرم مان باد اين نان !
ما نشستيم و تماشا كرديم !

در شب تار جهان
در گذركاهي، تا اين حد ظلماني و توفاني !
در دل اين همه آشوب و پريشاني
اين از پاي فرو مي افتد،
اين كه بردار نگونسار شده ست،
اين كه با مرگ درافتاده است،
اين هزاران وهزاران كه فرو افتادند؛
اين منم،
اين تو،
آن همسايه !
آن انسان،
اين مائيم .
ما،
همان جمع پراكنده، همان تنها،
آن تنها هائيم !
اينهمه موج بلا در همه جا مي بينيم،
« آي آدم ها » را مي شنويم،
نيك مي دانيم،
دشتي از غيب نخواهد آمد
هيچ يك حتي يكبار نمي گوئيم
با ستمكاري ناداني، اينگونه مدارا نكنيم
آستين ها را بالا بزنيم
دست در دست هم از پهنه آفاق برانيمش
مهرباني را،
دانائي را،
بر بلنداي جهان،
بنشانيمش ... !

- « آي آدم ها ... !
موج مي آيد ... »
*****



...ادامه مطلب

۱۳۸۵ بهمن ۲۴, سه‌شنبه

عماد خراسانی شاعر؟ ترانه سرا؟ یا خواننده؟؟!!

امروز تازه فهمیدم که عماد خراسانی نه تنها شاعر وترانه سرای مشهوری بوده بلکه خواننده خوبی هم بوده. صحبت در مورد زندگینامه عماد رو می زاریم برای فرصت دیگه امروز فقط چند تا شعر ازش می زارم و همچنین اهنگی که خود عماد یکی از شعرهاش رو خونده

از اینجا می تونید شعر پایین رو با صدای عماد خراسانی دانلود و گوش کنید


ما عاشقیم و خوشتر ازین کار کار نیست
یعنی به کارهای دگر اعتبار نیست
دانی بهشت چیست که داریم انتظار ؟
جز ماهتاب و باده و آغوش یار نیست
فصل بهار فصل جنون است و این سه ماه
هر کس که مست نیست یقین هوشیار نیست
دیشب لبش چو غنچه تبسم به من نمود
اما چه سود زآنکه به یک گل بهار نیست
امید شیخ بسیته به تسبیح و خرقه است
- گویا به عفو و لطف تو امیدوار نیست
بر ما گذشت نیک و بد اما تو روزگار
فکری به حال خویش کن این روزگار نیست
بگذر ز صید و این دو سه مه با عماد باش
صیاد من بهار که فصل شکار نیست




جز بی خبری در همه عالم خبری نیست
فریاد مکن داد مزن دادگری نیست
صد شکر که جستم گذر بی خبری را
یعنی شدم آگاه که اینجا خبری نیست
بیدردشو ای جان غم و حسرت هنری نیست
گر مهرو وفا نیست در این دایره مخروش
میسازبه خرمهره که درو گهری نیست
چون مست شوم هر دوجهانم به سبویی
جمشید هم اینجا به جز از رهگذری نیست
بر پاره گلیم من درویش بیارام
کاین عیش سزاواربه هر تاجوری نیست
این کنج قفس کشت مرا با که توان گفت
در فصل گلم آرزوی بال وپری نیست
آیا پس این پرده بود بازی دیگر؟
یا چون گذری شام عدم را سحری نیست؟

بودا به جز از خونجگر دربدری نیست
عیسی به جز از ساده دل بی پدری نیست
من مستم ومستان سخن راست بگویند
امروزطرب کن که ز فردا اثری نیست
افسانه دراز است سر زلف بتی گیر
کاین عمرعمادابجزازشوروشری نیست
حق است به یا دتو کنون جام بگیرند
که امروززتو عاشق شوریده تری نیست

دلم آشفته آن مایه ناز است هنوز-- مرغ پر سوخته در پنجه باز است هنوز
جان به لب آمد ولب برلب جانان نرسید-- دل به جان آمد واو برسر ناز است هنوز
گر چه بیگانه ز خودگشتم ودیوانه زعشق-- یارعاشق کش و بیگانه نواز است هنوز
گر چه هر لحضه مدد میدهدم چشم پر آب-- دل سودازده در سوز وگداز است هنوز
همه خفتند به غیر از من ودیوانه وشمع-- قصه این دو سه دیوانه دراز است هنوز
گرچه رفتی زبرم حسرت روی تو نرفت-- در این خانه به امید تو باز است هنوز
این چه سوداست عمادا که تودر سر داری-- این چه سوزی ست که در پرده ساز است هنوز





میخانه

با رقیب آخر شب دوش به میخانه شدیم --هردو باز از می و از عشق تو دیوانه شدیم

تا به نزدیک سحر همدم پیمانه شدیم-- مست گشتیم و ز هرجای در افسانه شدیم

راز دل گفتن مستان ، شب یلدا خواهد

بلکه پیوسته شبی از همه شب ها خواهد

گاه از بلبل و گاهی ز چمن می گفتیم --گاه از یاسمن و گه ز چمن می گفتیم

گاه افسانة اوضاع وطن می گفتیم --گاه از صلح و گه از جنگ سخن می گفتیم

گرچه مرغ سخنش رفت بسی بام به بام

بود معلوم ز اول که چه گوید انجام

ناگه آمد به میان نام تو باریک میان --ای فدای تو و نامت که دهد نکهت جان

چیست دانی اثر نام تو ای شاه بتان؟ --با دل زار و پریش منِ بی نام و نشان

تشنه ای را سخن از چشمة حیوان گفتن

به گرفتار قفس وصف گلستان گفتن

مستی آخر به در انداخت ز دل راز نهفت-- گفت بی پرده به من آنچه نمی باید گفت

بعد از این غنچه ای از باغ دلم گر نشکفت --جای دارد ، که بپژمردم از این گفت و شنفت

آتشم زد سخنش ، سوختم و دود شدم

من ندانم چه شرر بود که نابود شدم

گفت : حال تو چرا گشت چنین زار و خراب -- گفتمش : هیچ ، گرفته است مرا باز شراب

گفت : اگر مستی از این راست ترم گوی جواب-- گفتمش : باز دلم دسته گلی داده به آب

گفت : نام گل تو ؟ گفتم : از آن بی خبرم

مستم اما نه چنان مست که نامش ببرم

گر تو هم نام نگارت نبری نیک تر است-- گر چو پروانه بسوزی و ننالی هنر است

« هرکسی را نتوان گفت که صاحب نظر است --عشق بازی دگر و نفس پرستی دگر است»
آفرین بر نفس بلبل شیرازی باد

بت پرستم من و از نفس پرستی آزاد

گرچه اندک خبری داشت دل گمراهم-- کرد از جملة اسرار نهان آگاهم

دل گرو هشته به جای دگری چون ما هم-- به چه امید ندانم دگرش می خواهم

ماتم از آه من آن شب ز چه میخانه نسوخت

بوسه میزد به لبم بهر چه پیمانه نسوخت

ای خدا یار کسی یار به اغیار مکن-- هیچ دل را به چنین درد گرفتار مکن

بیشتر زامشب من کار مرا زار مکن-- یک طبیب هست ، دو دل بیهوده بیمار مکن

ورنه این تیر جگر سوز به خون می کِشدم

آخر این عشق به صحرای جنون می کِشدم

گرچه چندی غم عشق دگران داشته ام --هیچ غم را نه چنین مونس جان داشته ام

همچو جان آتش عشق تو نهان داشته ام --برده ام بار تو تا تاب و توان داشته ام

گرچه اندک گنهی داشته آن چشم سیاه

نیست جرم دگری از من و دل بوده گناه

مهربان با دگران دیدمت و دل دادم-- آه و صد آه که دانسته به چاه افتادم

غم نباشد که جفا پیشه بود صیادم-- نه گرفتار چنانم که کنند آزادم

داده ام دل به نگاری که خدا می داند

نه محبت نه مروت نه وفا می داند

داده ام دل به بتی بلهوس و شهرآشوب --در خم طرّة او مِهرِ وفا کرده غروب

عمر نوح از من و دل خواهد و صبر عیوب-- با منش قصدِ چه بازیست ، نمی دانم خوب

درشگفتم که چرا این همه آزار کنند

مرغ دل را که به صد حیله گرفتار کنند

پیش از این در چمن عشق بهاری بوده است -- با گلم بلهوسی را سر و کاری بوده است

روزگاری گل من همدم خاری بوده است-- دین و دل باخته ، سرگرم قماری بوده است

بازهم هرچه کند با دل و جان دوست نکوست

چکنم دشمن دل ، آفت جان دارم دوست

عشق اگر کاسته در چشم تو مقدار عماد--  نه چنین است که کس نیست خریدار عماد

جز تو کس را نپسندید دل زار عماد -- ورنه خواهند بسی زردی رخسار عماد

غنچه ها عشوه کنان با من و من مایل گُل

ای خدا مرغ دلم سوخت خبر کن دل گُل
...ادامه مطلب

۱۳۸۵ مرداد ۱۱, چهارشنبه

موش و گربه



اگر داری تو عقل و دانش و هوش
بیا بشنو حدیث گربه و موش
بخوانم از برایت داستانی
كه در معنای آن حیران بمانی
***
ای خردمند عاقل و دانا
قصه موش و گربه برخوانا
قصه موش و گربه ی منظوم
گوش كن همچو در غلطانا
شعر کامل موش و گربه از اینجا دانلود کنید.