صفحات

‏نمایش پست‌ها با برچسب سهراب درودیان. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب سهراب درودیان. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۸ آذر ۳, سه‌شنبه

یاد


و من پنداشتم
او مرا خواهد برد
به همان کوچه ی رنگین شده از تابستان
به همان خانه ی بی رنگ و ریا
و همان لحظه که بی تاب شوم
او مرا خواهد برد
به همان سادگی رفتن باد
او مرا برد
ولی برد ز یاد

۱۳۸۸ مرداد ۲۷, سه‌شنبه

زندگی

اسمان است و من و یک پرواز
ما به دنبال چه ایم از اغاز
ما گریزان و شتابان و پریشان حالیم
زندگی چیست کز او می نالیم
زندگی
داستان مردیست
که به نان اندیشید
صبح تا شام دوید
و به نانش نرسید
زندگی
قصه ی پیرزنیست
که پی کارگران می خوابید
پیر مردش شاید
که مداوا بشود

زندگی
گریه ی دخترکی در سبد است
که مادر می خواست
دست ها مشت به دیوار سبد می کوبید
ناز ان دخترک زیبا را هیچ عابر نخرید
زندگی
شاخه گلی پشت چراغ سرخیست
که به دستان ظریف پسری نه ساله
سوی ما می اید
سبز میگردد و از نو حرکت باید کرد
زندگی
تلخ ترین فاجعه ی عمر من است
چه کسی بود مرا دعوت کرد
زود تر باید رفت
زود تر باید مرد
...ادامه مطلب

۱۳۸۷ اسفند ۲۲, پنجشنبه

فال


باز با تو


باز در تو


باز در بی مهری تو ماندم و خم هم به ابرویم نیاوردم


باز از احساس گرم با تو بودن خواندم وAlign Right


بی مهریت را من به رویم هم نیاوردم


باز هم از عطر تو من سر مست گشتم در میان ابرهای اسمان روز


من پی اسم تو میگشتم در کدامین کوچه ی بنبست


فالم را گرفتندمن میان این همه سهم تو گشتم

۱۳۸۷ آبان ۱۰, جمعه

زندگی

آسمان است و من و یک پرواز
ما به دنبال چه ایم از آغاز
ما گریزان و شتابان و پریشان حالیم
زندگی
چیست کز او می نالیم
زندگی
داستان مردیست
که به نان اندیشید
صبح تا شام دوید
و به نانش نرسید
زندگی
قصه ی پیرزنیست
که پی کارگران می خوابید
پیر مردش شاید
که مداوا بشود
زندگی
گریه ی دخترکی در سبد است
که مادر می خواست
دست ها مشت به دیوار سبد می کوبید
ناز ان دخترک زیبا را هیچ عابر نخرید
زندگی
شاخه گلی پشت چراغ سرخیست
که به دستان ظریف پسری نه ساله
سوی ما می اید
سبز میگردد و از نو حرکت باید کرد
زندگی
تلخ ترین فاجعه ی عمر من است
چه کسی بود مرا دعوت کرد
زود تر باید رفت
زود تر باید مرد
...ادامه مطلب

۱۳۸۷ آبان ۷, سه‌شنبه

گریز

سایه ی اندوه روی دیوارهای شب
تو هنوز میگریزی و من
باز هم در تاب و تب
بس که دنبال تو گشتم
کفشهایم پاره شد

جان من آخررسیدو
باز پیدایت نشد
ای نسیم در گریز بی وطن
ای که بردی جان من با خویشتن
هر کجا خواهی برو کین بی رمق
در پی ات می اید او با جان و تن
پیش خود پنداشتی جا مانده ام؟
خسته و درگیر و رسوا مانده ام؟
از چه میترسانیم ای تند پا
هر کجا رفتی میایم هر کجا
جان من از ان تو بستان ز من
مر نبردی پیش تر ایمان من؟
جای من در استانه پای توست
هر کجا خواهی برم
من مال توست
من ملالم نیست
از جا ماندنم
این خیال از سر بدر کن
بهر رنجانیدنم
...ادامه مطلب