او مرا خواهد برد
به همان کوچه ی رنگین شده از تابستان
به همان خانه ی بی رنگ و ریا
و همان لحظه که بی تاب شوم
او مرا خواهد برد
به همان سادگی رفتن باد
او مرا برد
ولی برد ز یاد
...زلف تو در دیر چلیپای من
باز با تو
باز در تو
باز در بی مهری تو ماندم و خم هم به ابرویم نیاوردم
باز از احساس گرم با تو بودن خواندم و
بی مهریت را من به رویم هم نیاوردم
باز هم از عطر تو من سر مست گشتم در میان ابرهای اسمان روز
من پی اسم تو میگشتم در کدامین کوچه ی بنبست
فالم را گرفتندمن میان این همه سهم تو گشتم
سایه ی اندوه روی دیوارهای شب
تو هنوز میگریزی و من
باز هم در تاب و تب
بس که دنبال تو گشتم
کفشهایم پاره شد
جان من آخررسیدو
باز پیدایت نشد
ای نسیم در گریز بی وطن
ای که بردی جان من با خویشتن
هر کجا خواهی برو کین بی رمق
در پی ات می اید او با جان و تن
پیش خود پنداشتی جا مانده ام؟
خسته و درگیر و رسوا مانده ام؟
از چه میترسانیم ای تند پا
هر کجا رفتی میایم هر کجا
جان من از ان تو بستان ز من
مر نبردی پیش تر ایمان من؟
جای من در استانه پای توست
هر کجا خواهی برم
من مال توست
من ملالم نیست
از جا ماندنم
این خیال از سر بدر کن
بهر رنجانیدنم
...ادامه مطلب