صفحات

‏نمایش پست‌ها با برچسب more. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب more. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۲, یکشنبه

معنای عشق


مادر ای سايه ‏ي الطاف خدا <>
ای سراسر همه مهر 
ای دل انگيزترين معنی عشق 
ای كه يادت همه آرامش من 
ای وجودت همه خواهش من 
تو نمايانگر الطاف خدايی مادر 
مروه و حج و صفايی مادر 
زير پای تو بهشت است بهشت 
باز هم طفل توام 
هرچه كردم 
چه زيبا و چه زشت 
دست تو گرمترين گرمي مهر 
مهر تو پاكترين معني عشق 
نفست رايحه‏ي ريحان است 
ديدن روی نكويت مادر 
همه درد مرا درمان است 
ورد زير لب تو ذكر دعاست 
خانه با بودن تو 
بهترين باغ دل انگيز خداست 
پاكتر از همه پاكي هايی 
خوبتر ازهمه خوبي هايی 
با صفاتر ز همه دنيايی 
مادرم 
مادر خوبم بخدا 
دفتر عمر مرا 
تو چو شيرازه‏ي هستی هستی 
تو سزاوار چه هستی 
همه چيز 
من چه دارم كه تو را زيبد 
هيچ 
سايه لطف خدايی مادر 
معني عشق و وفايی مادر 
شعر من درخور تفسيرت نيست 
اوج مهری و صفايی مادر
 
...ادامه مطلب

۱۳۹۱ مهر ۱۷, دوشنبه

اژدها مردا این قصیده را اسماعیل خویی به بهرام مشیری تقدیم کرده است.


ﭘﻴﺸﻜﺶ ﻣﻲﻛﻨﻢ اﻳﻦ ﻗﺼﻴﺪهي ﺧﻤﻴﻨﻲ ـ ﺧﺎﻣﻨﻪ اﻳﻪ را
ﺑﻪ دوﺳﺖ داﻧﺎﻳﻢ ﺑﻬﺮام ﺟﺎنِ ﻣﺸﻴﺮي،
ﺑﺎ ﺑﻴﺸﺘﺮﻳﻦ ﻣﻬﺮ و ﺳﭙﺎس و ﺳﺘﺎﻳﺶ.
اﺳﻤﺎﻋﻴﻞ ﺧﻮﻳﻲ

زين همه قلب و دغل اي شيخ ! كاندر دينِ توست،
بر لبانِ مردمان تا جاودان نفرينِ توست.
اين چنين كه پيشه كردي داد را در كارِ مرگ،
شخص عزراييل تا جاويد منّت گينِ توست
برنخواهد داد جز آن ها كه اكنون مي دهد:
كاين بدو نامردمي در ريش هي آيينِ توست.
  در همه كاري ست سر مشقِ تو گفت وکرد او
گرنه اهريمن خدا ي توست، پس همدينِ توست.
آدمي مي زايد از مادر ، به گوهر، نيك و پاك:
آن چه كژ مي بيند انسان ديده ي كژبين توست.
از پسين فرداي خود انسان گذشت و نزد تو
هم چنان شامِ پس پرندوشينِ توست.
سال و ماه ما به هم در ريختي، اي كژمرام!
باد تا بيني كه سوزِ دي به فروردينِ توست!
دانشي مردم بهين انسانِ دوران پرورند؛
آن چه خر مي پرورد از پشت خر ياسينِ توست.
هيچ عبرت از بد و زش تات نخواهد هيچ كاست:
این همه از طيبنت زشت و بدي آگينِ توست.
ذات انسان را خداي آزادگي بخشيده است:
گوسپند است آن كه، ه مچون برّه، در تمكينِ توست.
"اُطلب العلم ولو بالسين" ؛ بلي، اما بگو:
"علم" چِبوِد نزد تويا در چه گُمجا "چين" توست؟!
مي توان سد بست بر تاريخ با آنچ از كتاب
وز خرافات كهن پيرامنِ بالينِ توست.
از كُتب خانه ت سخن ب يهوده باشد گفت نام:
كه نه جز "بحرُالخَلا" جلدي دو در خورچينِ توست.
بي گمان، زيباست هرچ آن كه ش نكوهش مي كني؛
بي گمان، زشت است هرچ آن مايه ي تحسينِ توست.
شعرهم، ه مچند كشتن، بي كات آيد، چون نرون
وا بدان رهبر كه خود نشناسي اش چندينِ توست.
( اوستاد غمگن ام، نيما! به نطعِ انقلاب،
آن كه هر دم سر برندش "مرغك آمينِ" توست
اين چنين كه بندگانِ نام و كا ماند و مقام،
نسلِ تو خيزان به حق شايسته ي نفرينِ توست)
بازگردم سوي تو، اي دشمنِ شعر و شعور
كه م شر و شور و شرار از كينِ بي تسكينِ توست.
شاعر ار "شاعر" بود، سوي تو نايد، روبها!
مرغِ زيرك را چ هكاري بر سرِ پرچينِ توست؟!
در شگف تام، چون تواني داشت يك شب خوابِ خوش:
و آن به هنگامي كه داني عالمي در كينِ توست!
جنگ را نعمت شناسي وين شعارِ بي شعور
بربشورانده جهان بر دين و بر آيينِ توست.
لرزه آرد بر تن ات گويند از صد ميل راه
سوت آن كشتي ي جنگي كاندر آن كابينِ توست!
از نبردافزارهاي دن كيشوت، در روزِ جنگ،
خنده آورتر عبا، عمامه و نعلينِ توست.
سلطه و سجن است و سرب و سنگ و سالوس و ستم:
پايه هاي شرّ عالم در همين شش سينِ توست.
خرمن از آنِ تو، و ز يك خوشه هم م ينگذري:
كه گدايي هم نهاد طبعِ خوش هچينِ توست.
خوردنِ كفتار و كركس نيز را پايان هاي ست:
آن چه سيري ناپذيرد جانك مسكينِ توست.
درد جان ات را نيارد گشت درمانگر خداي:
بنگر، ابليس است آن كه با تو بر بالينِ توست.
هر دروغي را به سوگندي نهند آذينِ خوش:
زين نَمط سوگند " والزيتون" و يا " والطينِ" توست.
مي نكاهد هم كم از مثقالكي از كذبِ او:
من گرفتم طرفه سوگندي دروغ آذينِ توست.
 از دو صد دام ات رهيدن نآورد امنيتي
مشكلِ ما طينت دامِ جناي تچينِ توست.
بر پسر هم، بر سرِ قدرت، نبخشايي به جان.
من نم يدانم چه ها در آن دلِ سنگيينِ توست؟!
نرگداي پ سپريروزين شهنشيخ آمد هست:
چه شگفت ار بي همه چيزي چو تو فرزينِ توست؟!
صالحان ات لاجوردي يا كه خلخالي ستند
تا مگر چنگيز تايي از "والضالينِ" توست.
اي مغني! مر تورا در كوي عطاران چه كار؟!
گندنا و پشكل و حنظل گُل و نسرينِ توست.
مرد فقهي؛ بر تو كي زيبد مقامِ رهبري؟!
ز آن كه كم از پشه در اين آسمان شاهينِ توست.
ناسپهسالاركا! كم دم زن از بمبِ اتم:
كه بلا رويان هنوز از كشتگاه مينِ توست.
گرچه از كشتارِ شصت و هفت دستان شست هاي
خود عيان از ليفه نوك خنجرِ خونينِ توست.
هان، شريرا! سينه تنها ني مرا پركينِ توست
جانِ من دوز خنشينِ كينِ بي تسكينِ توست.
با گلاب آميخته، انباري از افيون و جهل:
عامِ كالانعام را اين شربت شيرينِ توست.
پيش از آني كه جهان گيري به شمشيرِ جهاد،
بنگر، آنچ آويخته از بين يي تو فين توست!
با نخستين تُندباد نوبهاري، مرتورا
آن چه بر سر تاب نآرد بامِ پوشالينِ توست.
باش تا با سر فروكوباندت بر سنگ راه:
پنج روزي خنگ قدرت گرچه زير زينِ توست.
از كدامين باركاه ات چشم بخشايش بود؟!
بنگر! آن در زخمِ ناسورِ خدا زوبينِ توست.
اژدها مردا! فريدون را بريد كاوه يافت؛
اين ز ما هشدارِ بي زنهارِ فرجامينِ توست.
مي روند و مي رويم و مي روي، ناچار، ليك،
ثبت در تاريخ نام و نامه ي ننگينِ توست.
گندناك آميزه اي از خون و افيون و جنون:
دينِ تو، اين دينِ تو، اين دينِ تو، اين دينِ توست.
گرچه من بيزارم از اعدام و قتل و انتقام،
ليك مي دانم كه، خود، جانِ جهان پركينِ توست.
باش تا فردا، به كيفرگاه مردم، بنگري:
هرچه تير از هركجا در مغزِ سرب آجينِ توست.
...ادامه مطلب

۱۳۹۰ اردیبهشت ۶, سه‌شنبه

سوار خواهد آمد



سوار خواهد آمد. سرائی رفت و رو کن
کلوچه بر سبد نِه، شراب در سبو کن

ز شستشوی باران، صفای گُل فزون‌تر
کنار چشمه بنشین، نشاط و شستشو کن

جلیقه ی زری را ز جامه‌دان در آور
گرش رسیده زخمی، به چیرگی رفو کن

ز پول زر به گردن ببند طوقی اما
به سیم تو نیارزد، قیاس با گلو کن

به هفت رنگ شایان، یکی پری بیارای
ز چارقد نمایان، دو زلف از دو سو کن

ز گوشه خموشی، سه‌تار کهنه بر کش
سرودی از جوانی، به پرده جستجو کن

چه بود آن ترانه؟ بلی، به یادم آمد
ترانۀ «ز دستم گلی بگیر و بو کن»

سکوت سهمگین را از این سرا بتاران
بخوان، برقص، آری، بخند و های و هو کن

سوار چون در آید در آستان خانه
گلی بچین و با دل نثار پای او کن

سوار در سرایت شبی به روز آرد
دهت به هرچه فرمان، سر از ادب فرو کن

سحر که حکم قاضی رود به سنگسارت
نماز عاشقی را به خون دل وضو کن
...ادامه مطلب

۱۳۹۰ فروردین ۹, سه‌شنبه

1=1+1

در پس پرده پلکهایم که پنهان می شوم،

اول ستاره ای از آنسوی سیاهی سبز می شود،

بعد دست ترانه ای آستین سکوتم را می کشد،

بعد نامی برایش انتخاب می کنم و بعد، رگبار بی امان... خاتون!

دلم می خواست شاعر ِ دیگری بودم!

نه شبیه شاملو ( که شهامت تکلم ترانه را به من آموخت!)

نه هم صورت سهراب (که پرش به پر پرسشی نمی گرفت!)

و نه حتا، همچشم فانوس ِ همیشه فکرهایم : فروغ فرخزاد!

دلم می خواست شاعر دیگری باشم!

می خواستم زندگی را زلال بنویسم!

می خواستم شعری شبیه آوازِ کارگران ساختمان بنویسم!


شعری شبیه چشمهای بی قرار آهو، در تنگنای گریز و گلوله...


می خواستم جور ِ دیگری برایت بنویسم!


می خواستم طوری بنویسم که برگردی!


باید قانون قدیمی قلبها را نادیده گرفت!


باید دهان هر کسی را که گفت: « دوری و دوستی» گِل گرفت!


باید به کودکان دبستان ستاره گفت:


جواب یک و یک همیشه دو نمی شود!


آه!


معنای یکی شدن نیمه سفر کرده!


آخر چرا پیدایم نمی کنی؟

...ادامه مطلب

۱۳۸۹ اسفند ۵, پنجشنبه

هم مرگ بر جهان شما نيز بگذرد

هم مرگ بر جهان شما نيز بگذرد
هم رونق زمان شما نيز بگذرد
وين بوم محنت از پی آن تا کند خراب
بر دولت آشيان شما نيز بگذرد
باد خزان نکبت ايام ناگهان
بر باغ و بوستان شما نيز بگذرد
آب اجل که هست گلو گير خاص و عام
بر حلق و بر دهان شما نيز بگذرد
ای تيغتان چو نيزه برای ستم دراز
اين تيزی سنان شما نيز بگذرد
چون داد عادلان به جهان در، بقا نکرد
بيداد ظالمان شما نيز بگذرد
در مملکت چو غرش شيران گذشت و رفت
اين عو عو سگان شما نيز بگذرد
آن کس که اسب داشت غبارش فرو نشست
گرد سم خران شما نيز بگذرد
بادی که در زمانه بسی شمعها بکشت
هم بر چراغدان شما نيز بگذرد

زين کاروانسرای بسی کاروان گذشت
ناچار کاروان شما نيز بگذرد
ای مفتخر به طالع مسعود خويشتن
تاثير اختران شما نيز بگذرد
اين نوبت ، از کسان به شما ناکسان رسيد
نوبت ز ناکسان شما نيز بگذرد
پيش از دو روز بود از آن دگر کسان
بعد از دو روز ازان شما نيز بگذرد
بر تير جورتان زتحمل سپر کنيم
تا سختی کمان شما نيز بگذرد
در باغ دولت دگران بود مدتی
اين گل زگلستان شما نيز بگذرد
آبيست ايستاده در اين خانه مال و جاه
اين آب ناروان شما نيز بگذرد
ای تو رمه سپرده به چوپان گرگ طيع
اين گرگی شبان شما نيز بگذرد
پيل فنا که شاه بقا مات حکم اوست
هم بر پيادگان شما نيز بگذرد
ای دوست خواهمت که به نيکی دعای سيف
يک روز بر زبان شما نيز بگذرد
...ادامه مطلب

۱۳۸۹ بهمن ۳۰, شنبه

«گزارش رسمی»


بر اساس گزارش رسمی زندگی خوب وشاد و آرام است
نهراسید گوسفند عزیز! گرگ هم مثل بره ها رام است
بر اساس گزارش رسمی بهترین سال، سال جاری بود
پر تحرک،پر از نشاط وشتاب، مثل خرکیف و خرسواری بود
بر اساس گزارش رسمی روزنامه زیاد وآزاد است
شاید آزادی زیادی هست چند تا روزنامه مازاد است
شاید احساس می شود گاهی پرخوری می کنند مطبوعات
رو به روی لباس شخصی ها ،قلدری می کنند مطبوعات
بر اساس گزارش رسمی دشمنان بی شعور ونادانند
بیست وسی را چرا نمی بینند؟ ایرنا را چرا نمی خوانند؟
تا ببینند کارها خوب است،تا بخوانند وضع مطلوب است
ملت آزاد وراضی وخندان،دولت از هر لحاظ محبوب است
بر اساس گزارش رسمی هیچ کس، هیچ وقت، هیچ نگفت
نه صدای گلوله ای برخاست،نه کسی روی خاک در خون خفت
بر اساس گزارش رسمی عده ای ناگهان یهو مُردند
عده ای نیز ناگهان خود را بی خودی پشت میله ها بردند

بر اساس گزارش رسمی گم شده خط فقر در ایران
شایعات است فقر وبیکاری ،شایعاتی که عده ای نادان-
بی جهت پخش می کنند آن را تا بگویند زندگی سخت است
ما که تکذیب می کنیم از بیخ! هرکه تکذیب کرد خوشبخت است
بر اساس گزارش رسمی،مُرد بیکاری و، تورم، مُرد
چند موجود زنده را اما موشک ما به آسمان ها برد
بر اساس گزارش رسمی ، علم و آزادی ورفاه اینجاست
غیر ما، در تمام کشورها از فساد وگرسنگی غوغاست
در اروپا به ویژه آمریکا،مردم از فقر لخت وعریانند
بی خبر از ستاد یارانه،چیزی از خوشه ها نمی دانند
بر اساس گزارش رسمی ،غرب در حال سرنگون شدن است
دولت مقتدر ،فقط ماییم، دولت ما چراغ این چمن است
بر اساس گزارش رسمی ،گاو پروار مش حسن خوب است
علف وکسب وکار،پربار است،جنس چینی زیاد و مرغوب است
بر اساس گزارش رسمی ،چین و روسیه اهل اسلامند
در میان تمام کشورها،این دو از هر لحاظ خوشنامند
بر اساس گزارش رسمی ، چاوز از بیخ وبن مسلمان است
سندش را نشان نداده ولی ،سندش هست گرچه پنهان است
بر اساس گزارش رسمی ،همه خوشحال و خنده رو هستند
عده ای ناگزیر می خندند،عده ای ناگزیر سرمستند
خنده دار است روزگار آری،خنده دار است حال و روز همه
مشت سنگین روزگار مگر، بزند ناگهان به پوز هم
سر به راه و مطیع وجان سختیم، بر اساس گزارش رسمی
زندگی می کنیم وخوشبختیم، بر اساس گزارش رسمی
...ادامه مطلب

۱۳۸۹ دی ۱۴, سه‌شنبه

دست هامان ، نرسيده است به هم


از دل و ديده ، گرامی تر هم
آيا هست ؟
- دست ،
آری ، ز دل و ديده گرامی تر :
دست !
زين همه گوهر پيدا و نهان در تن و جان ،
بی گمان دست گرانقدرتر است .
هر چه حاصل كنی از دنيا ،
دستاورد است !
هر چه اسباب جهان باشد ، در روی زمين ،
دست دارد همه را زير نگين !
سلطنت را كه شنيده ست چنين ؟!
شرف دست همين بس كه نوشتن با اوست !
خوشترين مايه دلبستگي من با اوست .
در فروبسته ترين دشواری ،
در گرانبارترين نوميدی ،
بارها بر سرخود ، بانگ زدم :
- هيچت ار نيست مخور خون جگر ،
دست كه هست !

بيستون را ياد آر ،
دست هايت را بسپار به كار ،
كوه را چون پَر كاه از سر راهت بردار !
وه چه نيروی شگفت انگيزي است ،
دست هايی كه به هم پيوسته است !
به يقين ، هر كه به هر جای ، در آيد از پاي
دست هايش بسته است !
دست در دست كسی ،
يعنی : پيوند دو جان !
دست در دست كسی
يعنی : پيمان دو عشق !
دست در دست كسی داری اگر ،
دانی ، دست ،
چه سخن ها كه بيان می كند از دوست به دوست ؛
لحظه ای چند كه از دست طبيب ،
گرمی مهر به پيشانی بيمار رسد ؛
نوشداروی شفا بخش تر از داروی اوست !
چون به رقص آيی و سرمست برافشاني دست ،
پرچم شادی و شوق است كه افراشته ای !
لشكر غم خورد از پرچم دست تو شكست !
دست ، گنجينه مهر و هنر است :
خواه بر پرده ساز ،
خواه در گردن دوست ،
خواه بر چهره نقش ،
خواه بر دنده چرخ ،
خواه بر دسته داس ،
خواه در ياري نابينايی ،
خواه در ساختن فردايی !
آنچه آتش به دلم مي زند ، اينك ، هر دم
سرنوشت بشرست ،
داده با تلخی غم های دگر دست به هم !
بار اين درد و دريغ است كه ما
تيرهامان به هدف نيك رسيده است ، ولی
دست هامان ، نرسيده است به هم !
...ادامه مطلب

۱۳۸۹ آبان ۲, یکشنبه

جوان جنگجوی ایل


تو همچون کوه مغروری
صفای روح پاکت را
میان آسمان صاف باید دید
دلت ایینه ای زیباست
نه بر آن نقش زنگاری
تو همچون اسب خود چالاک و نیرومند
کبوتروار و چابک می پری آری
به هنگام فرود خویش
عقاب خشمگین را یاد می آری
تو مرد کوه
مرد دشت
مرد جنگل و رودی
نه پروایت ز خشم رعد یا توفان
نه در دل بیمت از برق است
یا باران
تو فرزند صعوبتهای کهساری

به گاه رامشت
رامشگری چالاک
به گاه رزم گردی جنگجو
در جنگ سالاری
تو فرزند برومند امید ایل
ایل چابک خویشی
تو امید دل فرخنده گلناری
تو باید عشق رخ گلنار شیدایی
تو او را دوست می داری
تو او را
او تو را اما چه باید کرد با این بخت بد
باری
کنونت دشمنی بس ناجوانمردانه با نیرنگ
تو را خواند برای جنگ
تو مرد کوه
مردد شت
مرد جنگل و رودی
اگر بازوی مردانه ی تو در پیکار می جنگد
مترس از جنگ
مترس از مرگ
که بعد از مرگ تو گلنار می جنگد
...ادامه مطلب

۱۳۸۹ مهر ۲, جمعه

نگاه خدا

شعری که نام فروغ را از کتاب شاعران معاصر حذف کرد


بر روی ما نگاه خدا خنده می زند
هر چند ره به ساحل لطفش نبرده ایم
زیرا چو زاهدان سیه كار خرقه پوش
پنهان ز دیدگان خدا می نخورده ایم
پیشانی ار ز داغ گناهی سیه شود
بهتر ز داغ مهر نماز از سر ریا
نام خدا نبردن از آن به كه زیر لب
بهر فریب خلق بگوئی خدا خدا
ما را چه غم كه شیخ شبی در میان جمع
بر رویمان ببست به شادی در بهشت
او می گشاید … او كه به لطف و صفای خویش
گوئی كه خاك طینت ما را ز غم سرشت
طوفان طعنه، خنده ی ما را ز لب نشست
كوهیم و در میانه ی دریا نشسته ایم

چون سینه جای گوهر یكتای راستیست
زین رو بموج حادثه تنها نشسته ایم
مائیم … ما كه طعنه زاهد شنیده ایم
مائیم … ما كه جامه تقوی دریده ایم؛
زیرا درون جامه بجز پیكر فریب
زین راهیان راه حقیقت ندیده ایم!
آن آتشی كه در دل ما شعله می كشید
گر در میان دامن شیخ اوفتاده بود؛
دیگر بما كه سوخته ایم از شرار عشق
نام گناهكاره رسوا! نداده بود
بگذار تا به طعنه بگویند مردمان
در گوش هم حكایت عشق مدام ما
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق“
ثبت است در جریده عالم دوام ما

...ادامه مطلب

۱۳۸۹ شهریور ۳۱, چهارشنبه

سفید


من از سرزمینی می ایم
سرا پا عشق
سرزمین مرغکان عاشق
سرزمینی که تنها یک رنگ بر آن حکومت می کند:
"سفید"
رنگ پاکی ها
رنگ خلوص
رنگ بی رنگ بودن
بی ریا بودن
بی غل و غش بودن

کبوتران سرزمین من همه سفیدند
دریاچه های زلال سرزمینم
با رقص قوهای سفید
عشق را به بی رنگی دعوت می کنند
و
نجابت در سفیدی اسبان سرزمینم
خودی نشان می دهد

ترا به این سرزمین دعوتی ست
ترا آغوش به روی تمام سفیدی ها بازست
بیا به سرزمین پاکی ها قدم بگذار
و
بیاموز بی رنگ بودن را
و
فریاد زن :
" من همان بی رنگ بی رنگم"
...ادامه مطلب

۱۳۸۹ شهریور ۲۶, جمعه

پلهاي شكسته


ميرسي از راه روزي با شتاب
خسته و غمديده و افسرده جان
ديده ميدوزي بسوي كاجها
ميكني پاك از محبت گردشان

بشكند جام بلورين سكوت
از صداي آشناي زنگ در
مي هراسد مرغكي بر شاخ بيد
ميكشد از روي گل پروانه پر

منتظر ميماني آنجا لحظه اي
تا صداي گرمي آيد كيست كيست ؟
زير لب مينالي آنگه با دريغ
ديگر آن اميد جانم نيست نيست

در فضاي خالي و خاموش سرد
بر نمي خيزد صداي پاي او
پر نمي گيرد شتابان سوي در
گرم و غوغا آفرين بالاي او

ديدگانش غرقه در نور صفا
بر دو چشمانت نميخندد دگر
آن دو بازوي سپيد و مرمرين
راه بر رويت نمي بندد دگر

مي نمي ريزد از آن چشمان مست
گل نمي ريزد بپايت خنده اش
بوسه اي ديگر نمي بخشد ترا
آن لب از عطر گل آكنده اش

پيش چشمانت همه بگذشته ها
رنگ مي گيرند و غوغا مي كنند
در دلت آن خاطرات غمفزا
شعله اندوه بر پا مي كنند

يادت آيد - چون بدل غم داشتي
آن دل درد آشنا ديوانه بود
تا سحر گاهان كنارت مينشست
از همه خلق جهان بيگانه بود

يادت آيد - قهر كردنهاي او
درميان گريه ها خنديدنش
زير چشمي بر تو افكندن نگاه
چون تو مي ديدي نگه دزديدنش

مشت مي كوبي بدر ، با خشم و درد
كاين منم در باز كن در باز كن
با سلام و بوسه ها جانم ببخش
مرغك من سوي در پرواز كن

نرم بر مي خيزد از سويي نسيم
زير لب گويي صداي پاي اوست
رهگذاري نغمه اي سر مي دهد
كيمياي زندگاني ، دوست دوست

غرق حسرت مي كشي آهي ز دل
كاي دريغا از چه رو ازردمش
دوست با من بود و غافل ازو
چون گلي در دست غم پژمردمش

اشك مي غلطد فرو بر چهره ات
راه بر گشتن برويت بسته است
وه چه آسان دادي از كف آنچه بود
پشت سر پلها همه بشكسته است
...ادامه مطلب

۱۳۸۹ شهریور ۲۱, یکشنبه

وقتي تو مي گويي وطن من خاک بر سر مي کنم

وقتي تو مي گويي وطن من خاک بر سر مي کنم

گويي شکست شير را از موش باور ميکنم

وقتي تو ميگويي وطن بر خويش مي لرزد قلم

من نيز رقص مرگ را با او به دفتر مي کنم

وقتي تو مي گويي وطن يکباره خشکم مي زند

وان ديده ي مبهوت را با خون دل تَر مي کنم

بي کوروش و بي تهمتن با ما چه گويي از وطن

با تخت جمشید کهن من عمر را سر می‌کنم

وقتی‌ تو میگویی وطن بوی فلسطین میدهی‌

من کی‌ نژاد عشق با تازی برابر می‌کنم

وقتی‌ تو میگویی وطن از چفیه ات خون میچکد

من یاد قتل نفس با الله اکبر می‌کنم

وقتی‌ تو میگویی وطن شهنامه پر پر میشود

من گریه بر فردوسی آن‌ پیر دلاور می‌کنم

بی‌ نام زرتشت مهین ایران و ایرانی مبین

من جان فدای آن‌ یکتا پیمبر می‌کنم

خون اوستا در رگ فرهنگ ایران می‌‌دود

من آیه‌های عشق را مستانه از بر می‌کنم

وقتی تو میگویی وطن خون است و خشم و خودکشی‌

من یادی از تل زعتر می‌کنم

ایران تو یعنی لباس تیره عباسیان

من رخت روشن بر تن گلگون کشور می‌کنم

ایران تو با یاد دین،زن را به زندان میکشد

من تاج را تقدیم آن‌ بانوی برتر می‌کنم

ایران تو شهر قصاص و سنگسار و دارهاست

من کیش مهر و عفو را تقدیم داور می‌کنم

تاریخ ایران تو را شمشیر تازی می‌‌ستود

من با عدالتخواهیم یادی ز حیدر می‌کنم

ایران تو می‌‌ترسد از نوای نای و نی

من با سرود عاشقی آن‌ را معطر می‌کنم

وقتی تو میگویی وطن یعنی دیار یار و غم

من کی‌ ٔگل “امید” را نشکفته پر پر می‌کنم
...ادامه مطلب

۱۳۸۹ شهریور ۱۰, چهارشنبه

ره می سپریم همره امید

می خوانم و می ستایمت پر شور
ای پرده دل فریب رویا رنگ
می بوسمت ای سپیده گلگون
ای فردا ای امید بی نیرنگ
دیری ست كه من پی تو می پویم
هر سو كه نگاه می كنم آوخ
غرق است در اشك و خون نگاه من
هر گام كه پیش می روم برپاست
سر نیزه خون فشان به راه من
وین راه یگانه راه بی برگشت
ره می سپریم همره امید
آگاه ز رنج و آشنا با درد
یك مرد اگر به خاك می افتد
بر می خیزد به جای او صد مرد
این است كه كاروان نمی ماند
آری ز درون این شب تاریك
ای فردا من سوی تو می رانم
رنج است و درنگ نیست می تازم
مرگ است و شكست نیست می دانم
آبستن فتح ماست این پیكار
می دانمت ای سپیده نزدیك
ای چشمه تابناك جان افروز
كز این شب شوم بخت بد فرجام
بر می آیی شكفته و پیروز
وز آمدن تو زندگی خندان
می آیی و بر لب تو صد لبخند
می آیی و در دل تو صد امید
می آیی و از فروغ شادی ها
تابنده به دامن تو صد خورشید
وز بهر تو بازگشته صد آغوش
در سینه گرم توست ای فردا
درمان امیدهای غم فرسود
در دامن پاك توست ای فردا
پایان شكنجه های خون آلود
ای فردا ای امید بی نیرنگ


...ادامه مطلب

۱۳۸۹ شهریور ۲, سه‌شنبه

پوزش

گفته بود پیش از این‌ها: دوستی ماند به گل
دوستان را هر سخن، هركار، بذر افشاندن است
در ضمیر یكدگر
باغ گل رویاندن است
گفته بودم: آب و خورشید و نسیمش مهر هست
باغبانش، رنج تا گل بردمد
گفته بودم گر به بار آید درست
زندگی را چون بهشت
تازه، عطرافشان و گل‌باران كند
گفته بودم، لیك، با من كس نگفت
خاك را از یاد بردی! خاك را
لاجرم یك عمر سوزاندی دریغ
بذرهای آرزویی پاك را
آب و خورشید و نسیم و مهر را
زانچه می‌بایست افزون داشتم
شوربختی بین كه با آن شوق و رنج
در زمین شوره سنبل» كاشتم!

گل؟
چه جای گل، گیاهی برنخاست
در پی صد بار بذرافشانی‌ام
باغ من، اینك بیابان است و بس
وندر آن من مانده با حیرانی‌ام!
پوزشم را می‌پذیری،
بی‌گمان
عشق با این اشك‌ها، بیگانه نیست
دوستی بذری‌ست، اما هر دلی
درخور پروردن این دانه نیست
...ادامه مطلب

۱۳۸۹ شهریور ۱, دوشنبه

نامه ای برای تو

این ترانه بوی نان نمی دهد
بوی حرف دیگران نمی دهد
سفره ی دلم دوباره باز شد
سفره ای که بوی نان نمی دهد
نامه ای که ساده وصمیمی است
بوی شعر و داستان نمی دهد :
... با سلام و آرزوی طول عمر
که زمانه این زمان نمی دهد
کاش این زمانه زیر و رو شود
روی خوش به ما نشان نمی دهد
یک وجب زمین برای باغچه
یک دریچه آسمان نمی دهد
وسعتی به قدر جای ما دو تن
گر زمین دهد ، زمان نمی دهد

فرصتی برای دوست داشتن
نوبتی به عاشقان نمی دهد
هیچ کس برایت از صمیم دل
دست دوستی تکان نمی دهد
هیچ کس به غیر ناسزا تو را
هدیه ای به رایگان نمی دهد
کس ز فرط های و هوی گرگ و میش
دل به هی هی شبان نمی دهد
جز دلت که قطره ای است بی کران
کس نشان ز بیکران نمی دهد
عشق نام بی نشانه است و کس
نام دیگری بدان نمی دهد
جز تو هیچ میزبان مهربان
نان و گل به میهمان نمی دهد
نا امیدم از زمین و از زمان
پاسخم نه این ، نه آن ... نمی دهد
پاره های این دل شکسته را
گریه هم دوباره جان نمی دهد
خواستم که با تو درد دل کنم
گریه ام ولی امان نمی دهد ...
...ادامه مطلب

۱۳۸۹ مرداد ۲۹, جمعه

دايه دايه وقت جنگه

بمناسبت در گذشت رضا سقایی خواننده موسيقي لري و قطعات ماندگاري چون "دايه دايه وقت جنگه"
آهنگ دایه دایه را می توانید از اینجا گوش ویا دانلود نمایید.

متن اصلی آهنگ دايه دايه و ترجمه فارسی


د قلا کرده و در شمشير و دسش
از قلعه بيرون آمده و شمشير بدستش
چی طلا برق ميزنه لقوم اسوش
چون طلا برق ميزنه لگام اسبش
دايه دايه وقت جنگه
مادر مادرم وقت جنگه

قطار که بالا سرم پرش د شنگه
قطار(جا گلوله) بالای سرم پر از فشنگه
زين برگم بونيت و او ماديونم
زين و برگم را به اون ماديونم ببنديد
خورم بورتو سی هاليونم
خبرم را برای دايی هايم ببريد
دايه دايه وقت جنگه
ای مادر ای مادر وقت جنگه
وقت دوسی وا تفنگه
وقت دوستی با تفنگه
نال نال برنويا چنی قشنگه
ناله تفنگ های برنو چقدر قشنگه
سنگران برمنت لشم در آريت
سنگرها را خراب و جنازه ام را در بياريد
بورتم سی دالکم بونگمه وراريت
ببريد برای مادرم تا فريادم را بر آريد
نازی تو سی بکو جومه ورته
نازی تو سياه کن جامه تنت را
دور کردن دو قورسو شير نرته
در گورستان به خاک کردند شير نرت را
دايه دايه وقت جنگه
مادر مادر وقت جنگه
قطار که بالای سرم پرش د شنگه
قطار بالای سرم پر از فشنگه
قلايا نه بگرديت چينه و چينه
قلعه ها را ديوار به ديوار بگرديد
لشکمه ور داريت کافر نيينه
جنازه ام را برداريد تا کافری آن را نبيند
کاغذی ره بکنيد و او دخترونم
نامه ای بفرستيد برای دخترانم
بعدخوم شی نکنن و او دشمنونم
تا بعداز من شوهر نکنند به دشمنانم
برارونم خيلين هزار هزارن
برادرانم خيلی اند هزار هزار
سی تقاص خينه مه سر ور ميارن
برای تقاص خونم برخواهند خاست
متن ترانه و ترجمه از سایت لرستان گرفته شده است.
...ادامه مطلب

۱۳۸۹ مرداد ۲۶, سه‌شنبه

من بهارم تو زمين

من بهارم تو زمین
من زمینم تو درخت
من درخت ام تو بهار
ناز انگشت های بارون تو باغ ام میکنه
میون جنگل ها تاق ام میکنه
تو بزرگی مث شب.
اگه مهتاب باشه یا نه
تو بزرگی مث شب.
خود مهتابی تو اصلا خود مهتابی تو .
تازه ، وقتی بره مهتاب و هنوز
شب تنها باید راه دوری بره تا دم دروازه ی روز
مث شب گود و بزرگی مث شب.
تازه ، روزم که بیاد تو تمیزی مث شبنم مث صبح.
تو مث مخملی ابری مث بوی علفی

مث اون ململ مه نازکی : اون ململ مه
که رو عطر علفا ، مثل بلاتکلیفی هاج و واج مونده مردد
میون موندن و رفتن میون مرگ و حیات .
مث برفائی تو . تازه آبم که بشن برفا و عریون بشه کوه
مث اون قله مغروربلندی که به ابرای سیاهی و بادای بدی می خندی
من بهارم تو زمین
من زمین ام تو درخت
من درختم تو بهار،
ناز انگشتای بارون تو باغ ام میکنه
میون جنگل ها تاق ام میکنه
...ادامه مطلب

۱۳۸۹ مرداد ۲۵, دوشنبه

اشتباه

به اشتباه پا به دنیا گذاشتیم
به اشتباه زیستیم
و
یقینا به اشتباه خواهیم مرد
کسی یافت می شود
این سیر را نه به اشتباه بلکه به حقیقت پیموده باشد؟

مادران و پدرانی از قبل تعیین شده
شناسنامه هایی از قبل آماده شده
زندگی دیکته واری که از قبل به خوبی دیکته شده
چه کسی جرات عصیان دارد؟
من؟
تو؟
و
یا اویی که هنوز به دنیا نیامده؟
اصلا" عصیان چه معنایی می دهد،
وقتی عصیان هم به تو دیکته شده باشد؟

این چرخ بنایش به اشتباه گذاشته شده
و
گرداننده
ایا او هم در تصادم اشتباهی " بود" شده؟
ایا کسی یافت می شود که به اشتباه هم شده،
سرنخ این کلاف سر در گم را به دست آورد؟
و از کجا معلوم معمایی در کار است؟
شاید اشتباه ما در اینجاست
شاید ما همه چیز را به اشتباه
اشتباه می بینیم
شاید حقیقت همزاد اشتباه است!
و یا چیزی نیست
جز سیل زنجیره وار اشتباهات تکرار شده!
ایا کسی یافت می شود عکس این را به اثبات رساند؟

آری
به اشتباه به دنیا خواهیم آمد
به اشتباه خواهیم زیست
و
به اشتباه این فانی را ترک خواهیم کرد
بی آن که کسی یافت شود
دست توقف بر این چرخ زند!...
...ادامه مطلب

۱۳۸۹ مرداد ۲۲, جمعه

زمین دیار غربت است ،‌ از این دیار خسته ام

محبس خویشتن منم ، از این حصار خسته ام
من همه تن انا اللحقم ،‌ کجاست دار ، خسته ام

در همه جای این زمین ، همنفسم کسی نبود
زمین دیار غربت است ،‌ از این دیار خسته ام

کشیده سرنوشت من به دفترم خط عذاب
از آن خطی که او نوشت به یادگار خسته ام

در انتظار معجزه ، فصل به فصل رفته ام
هم از خزان تکیده ام ، هم از بهار خسته ام

به گرد خویش گشته ام ، سوار این چرخ و فلک
بس است تکرار ملال ،‌ ز روزگار خسته ام

دلم نمی تپد چرا ، به شوق این همه صدا
من از عذاب کوه بغض ، به کوله بار خسته ام

همیشه من دویده ام ، به سوی مسلخ غبار
از آنکه گم نمی شوم در این غبار ، خسته ام

به من تمام می شود سلسله ای رو به زوال
من از تبار حسرتم که از تبار خسته ام

قمار بی برنده ایست ، بازی تلخ زندگی
چه برده و چه باخته ،‌ از این قمار خسته ام

گذشته از جاده ی ما ، تهی ترین غبار ها
از این غبار بی سوار ،‌ از انتظار خسته ام

همیشه یاور است یار ،‌ ولی نه آنکه یار ماست
از آنکه یار شد مرا دیدن یار ، خسته ام
...ادامه مطلب

۱۳۸۹ مرداد ۲۰, چهارشنبه

جرس


بگو به باران
ببارد امشب
بشوید از رخ
غبار این کوچه باغ ها را
که در زلالش
سحر بجوید
ز بی کران ها
حضور ما را
به جست و جوی کرانه هایی
که راه برگشت از آن ندانیم
من و تو بیدار و
محو دیدار
سبک تر از ماهتاب و
از خواب
روانه در شط نور و نرما
ترانه ای بر لبان بادیم

به تن همه شرم و شوخ ماندن
به جان جویان
روان پویان بامدادیم
ندانم از دور و دور دستان
نسیم لرزان بال مرغی ست
و یا پیام از ستاره ای دور
که می کشاند
بدان دیاران
تمام بود و نبود ما را
درین خموشی و پرده پوشی
به گوش آفاق می رساند
طنین شوق و سرود ما را
چه شعرهایی
که واژه های برهنه امشب
نوشته بر خاک و خار و خارا
چه زاد راهی به از رهایی
شبی چنان سرخوش و گوارا
درین شب پای مانده در قیر
ستاره سنگین و پا به زنجیر
کرانه لرزان در ابر خونین
تو دانی آری
تو دانی آری
دلم ازین تنگنا گرفته
بگو به باران
ببارد امشب
بشوید از رخ
غبار این کوچه باغ ها را
که در زلالش سحر بجوید
ز بی کران ها
حضور ما را
...ادامه مطلب