صفحات

‏نمایش پست‌ها با برچسب نادر نادرپور. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب نادر نادرپور. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۸ آذر ۱۷, سه‌شنبه

ای دوزخی سرشت! اگر ظلم آسمان


ای دوزخی سرشت! اگر ظلم آسمان
میراث سرزمین مرا بر تو عرضه داشت،
در زیر آفتاب دل افروز آن دیار
دست تو، غیر دانه ی نامردمی نکاشت
وقت است تا ز کِشته، ترا باخبر کنم.

زان پیشتر که پیک هلاک تو در رسد ،
ای ناستوده مرد!
زان پیشتر که خون پلیدت فرو چکد
بر سنگفرشِ سرد ،
بگذار تا سرود فنای تو سر کنم :

در چشم من، تو باد سیاهی که ناگهان
چندین هزار برگ جوان را ربوده ای ،
یا روح ظلمتی که پس از مرگ آفتاب
چندین هزار دیده ی پر اشتیاق را
بر بامداد بسته و بر شب گشوده ای.

شبهای بی ستاره ، که چشمان مادران
بر گونه ، اشک ماتم فرزند رانده اند
در دیدگان سرد تو ، ای ناستوده مرد!
رحمت ندیده اند و ندامت نخوانده اند.

پیران مو سپید که بر تخته سنگ گور
نام جگر خراش عزیزان نوشته اند ؛
خون گریه می کنند که در رورگار تو
آن را دروده اند که هرگز نکِشته اند.
گر نقش شیر و صورت مهر مُنیر را
از رایتِ سه رنگ دلیران ربوده ای ،
یادش همیشه مایه ی جوش و خروش ماست
ور نام آن سخنور شهنامه گوی را
از لابلای دفتر و دیوان ربوده ای ،
تنها ، سروش اوست که در گوش هوش ماست.

بگذار تا که ناله ی زندانیان تو
چندان رسا شود که نگنجد به سینه ها ،
سیلاب اشک و خونِ کسان را روانه کن
تا بردَمد ز خاک ، گل سرخ کینه ها .

بگذار تا سپیده دم روز انتقام ،
وقتی که سر بر آوری ز خواب صبحگاه
پیر و جوان و خرد و کلان نعره برکشند
که ای دیو دل سیاه!
مرگت خجسته باد بر انبوه مرد و زن ،
نامت زدوده باد ز طومار سال و ماه ….
...ادامه مطلب

۱۳۸۸ تیر ۱۸, پنجشنبه

انتظار


افسوس ! ای که بار سفر بستی
کی می توانم از تو خبر گیرم ؟
گفتی به من که باز نخواهی گشت
اما چگونه دل ز تو برگیرم ؟
دیگر مرا امید نشاطی نیست
زین لحظه ها که از تو تهی ماندند
زین لحظه ها که روح مرا کشتند
وانگه مرا ز خویش برون راندند
گر شعر من شراره ی آتش بود
اینک به غیر دود سیاهی نیست
گر زندگی گناه بزرگم بود
زین پس مرا امید گناهی نیست
آری ، تو آن امید عبث بودی
کاخر مرا به هیچ راها کردی
بی آنکه خود به چاره ی من کوشی
گفتی که درد عشق دوا کردی

چشم تو آن دریچه ی روشن بود
کز آن رهی به زندگیم دادند
زلف تو آن کمند اسارت بود
کز آن نوید بندگیم دادند
اینک تو رفته ای و خدا داند
کز هر چه بازمانده ، گریزانم
دیگر بدانچه رفته نیندیشم
زیرا از آنچه رفته پشیمانم
خواهم رها کنم همه هستی را
زیرا در آن مجال درنگم نیست
در دل هزار درد نهان دارم
زیرا دلی ز آهن و سنگم نیست
...ادامه مطلب

۱۳۸۷ دی ۱۷, سه‌شنبه

یادبود

سایه دراز لنگر ساعت
روی بیابان بی‌پایان در نوسان بود:
می‌آمد، می‌رفت.
می‌آمد، می‌رفت.
و من روی شن‌های روشن بیابان
تصویر خواب کوتاهم را می‌کشیدم،
خوابی که گرمی دوزخ را نوشیده بود
و در هوایش زندگی‌ام آب شد.
خوابی که چون پایان یافت
من به پایان خودم رسیدم.

من تصویر خوابم را می‌کشیدم
و چشمانم نوسان لنگر ساعت را در بهت خودش گم کرده بود.
چه‌گونه می‌شد در رگ‌های بی‌فضای این تصویر
همه گرمی خواب دوشین را ریخت؟
تصویرم را کشیدم
چیزی گم شده بود.
روی خودم خم شد:
حفره‌یی در هستی من دهان گشود.

سایه دراز لنگر ساعت
روی بیابان بی‌پایان در نوسان بود
و من کنار تصویر زنده خوابم بودم.
تصویری که رگ‌هایش در ابدیت می‌تپید
و ریشه نگاهم در تار و پودش می‌سوخت.
این‌بار
هنگامی که سایه لنگر ساعت
از روی تصویر جان گرفته من گذشت
بر شن‌های روشن بیابان چیزی نبود.
فریاد زدم:
تصویر را باز ده!
و صدایم چون مشتی غبار فرو نشست.

سایه دراز لنگر ساعت
روی بیابان بی‌پایان در نوسان بود:
می‌آمد، می‌رفت.
می‌آمد، می‌رفت.
و نگاه انسانی به دنبالش می‌دوید.
...ادامه مطلب

۱۳۸۷ آذر ۲۶, سه‌شنبه

بت تراش


پیكر تراش پیرم و با تیشه خیال

یك شب تو را زمرمر شعر آفریده ام

تا در نگین چشم تو نقش هوس زنم

بر قامتت كه وسوسه شست و شو در اوست

پاشیده ام شراب كف آلود ماه را

تا از گزند چشم بدت ایمنی دهم

وزدیده ام زچشم حسودان نگاه را

تا پیچ و تاب قد تو را دلنشین كنم

دست از سر نیاز به هر سو گشوده ام

از هر زنی، تراش تنی وام كرده ام

از هر قدی، كرشمه رقصی ربوده ام

اما تو چون بتی كه به بت ساز ننگرد

در پیش پای خویش به خاكم فكنده ای

مست از می غروری و دور از غم منی

گویی دل از كسی كه تو را ساخت ، كنده ای

هشدار ! زانكه در پس این پرده نیاز

آن بت تراش بلهوس چشم بسته ام

یك شب كه خشم عشق تو دیوانه ام كند

بینند سایه هاكه تو را هم شكسته ام !



...ادامه مطلب

۱۳۸۷ آذر ۲۴, یکشنبه

برف و خون


شب، در آفاق تاریك مغرب
خیمه اش را شتابان برافراشت
آسمان ها همه قیرگون بود
برف، در تیرگی دانه می كاشت
من، هراسان در آن راه باریك
با غریو درختان تنها
می دویدم چو مرغان وحشی
بر سر بوته ها و گون ها
گاهی آهنگ پای سواری
می رسید از افق های خاموش
بادی آشفته می آمد از دور
تا مگر گیرد او را در آغوش
من زمانی نمی ماندم از راه
گویی از چابكی می پریدم
بوته ها، سایه ها، كوهساران
می دویدند و من می دویدم
در دل تیرگی كلبه ای بود
دود آن رفته بر آسمان ها
پای تنها چراغی كه می سوخت
در دلش، راز گویان شبا ن ها
لختی از شیشه دیدم درون را
خواستم حلقه بر در بكوبم
ناگهان تك چراغی كه می سوخت
مرد و تاریكتر شد غروبم
لحظه ای ایستادم به تردید
گفتم این خانه ی مردگان است
گویی آن دم كسی در دلم گفت
فكر شب كن كه ره بیكران است
در زدم - در گشودند و ناگاه
دشنه ای در سیاهی درخشید
شیون ناشناسی كه جان داد
كلبه را وحشتی تازه بخشید
كورمالان قدم پس نهادم
چشم من با سیاهی نمی ساخت
تا به خود آمدم ضربتی چند
در دل كلبه از پایم انداخت
خود ندانم كی از خواب جستم
لیك، دانم كه صبحی سیه بود
در كنارم سری نو بریده
غرق خون بود و چشمش به ره بود
...ادامه مطلب

۱۳۸۷ مهر ۱۸, پنجشنبه

سرمه ی خورشید

من مرغ کور جنگل شب بودم
بادغریب محرم رازم بود
چون بار شب بر روی پرم می ریخت
تنها به خواب مرگ نیازم بود
هرگز ز لا بلای هزاران برگ
بر من نمی شکفت گل خورشید
هر گز گلابدان بلور ماه
بر من گلاب نور نمی پاشید
من مرغ کور جنگل شب بودم
برق ستارگان شب از من دور
در چشم من که پرده ظلمت داشت
فانوس دست رهگذران بی نور
من مرغ کور جنگل شب بودم

در قلب من همیشه زمستان بود
رنگ خزان و سایه تابستان
در پیش چشم من همه چیز یکسان بود
می سوختم چو هیزم تر در خویش
دودم به چشم بی هنرم می رفت
چو اتش شب غروب فرو می برد
تنها سرم به زیر پرم می رفت
یکشب که باد؛سم به زمین می کوفت
وزیال او شراره فرو می ریخت
یکشب که از خروش هزاران رد
گوئی که سنگپاره فرو می ریخت
از لا بلای توده تاریکی
دستی درون لانه من لغزید
وز لرزه ای که در تن من افکند
بنیاد اشیاه من لرزید
یکدم فشار گرم سر انگشتن
چون شعله بالهای مرا سوزاند
تا پنجه اش بر روی تنم لغزید
قلب من از تلاش تپیدن ماند
غافل که در سپیده دم این دست
خورشید و گرمی اتش بود
با سرمه ای دو چشم مرا واکرد
این دست را خیال نوازش بود
زان پس شبان تیره بی مهتاب
منقار غم به خاک نمالیدم
چون نور ارزو با تنم تابید
در ارزوی صبح ننالیدم
این دست گرم دست تو بود ای عشق
دست تو باد و اتش جاویدت
من مرغ کور جنگل شب بودم
بینا شدم به سرمه خورشیدت
...ادامه مطلب

۱۳۸۷ مهر ۱۵, دوشنبه

آهنگ خزانی

نادرپور در سال 1308 در تهران زاده شد دبستان و دبیرستان در تهران را پایان برد و در 1328 برای آموزش ادبیات فرانسه به پاریس رفت پس از چند سال به تهران بازگشت در 1343 رهسپار ایتالیا شد و پس از آموختن زبان ایتالیایی برای بار دوم به فرانسه عزیمت کرد و پس از 3 سال اقامت در این 2 کشور باز به ایران آمد در 1350 باز هم به ایتالیا و فرانسه رفت و برگشت سالها در اداره کل هنرهای زیبا کار میکرد از سال 1351 سرپرستی گروه ادب و هنر امروز را در سازمان رادیو و تلویزیون ملی ایران به عهده داشت

آه ای انیس روزگاران قدیم من
ای یاد تو در تیره بختی های ندیم من
ایا خبر داری ازین رنج عظیم من
پيرانه سر ،‌ دل را جوان دیدن
عقل کهن را در مصافش ناتوان دیدن
آه ای خداوند ، ای خداوند کریم من
بر من ببخشای این چنین را آنچنان دیدن
در من ، کسی چون مست ،
چون میخواره می گرید
بیچاره می گرید دلم ،‌ بیچاره می گرید
می پرسی ایا از چه خاموشم ؟
ای دوست ! گر دیگر سخن بر لب نمی رانم
هرگز نشد گفتن فراموشم
در خواب و بیداری در گفتنم ، آری
در گفتن و گرییدنم با خویش
سرگرم اندیشیدنم با خویش
در من کسی پیوسته می اندیشد
و همواره می گرید بیچاره می گرید دلم ، بیچاره می گرید
اندیشه ام را شعله اي می سوزد از بنیاد
در من ، کسی دیوانه آسا می کشد فریاد
ای آسمان خردسالی ، ای بلند ای خوب خوب
چون شد که در آفاق تو ، جز آتش و آشوب
چیزی نماند از آن همه خورشید و ماه ای داد
در من ، کسی چون ابرهای تیره ی آواره می گرید
بیچاره می گرید دلم ، بیچاره می گرید
روح خزان در من فرود آمد
با گیسوانی از نژاد ابر و خاكستر با دیدگانی چون غروب مهر ماهان ،
تر با قامتی چون گردباد آلوده ی بس گرد
با پنجه ای چون واپسین برگ چناران ، زرد
این اوست در من ،‌ این که با پیراهن صد پاره می گرید
بیچاره می گرید دلم ، بیچاره می گرید
با من بگو ، ای نازنین مو سپید من
ایا خزان عمر ، کوتاه است ؟
ای یاد تو زیباتر از بیم و امید من
ایا بهاری تازه در راه است ؟
ای مادر ، ای در خواب های غربتم بیدار
ایا تواند بود ما را وعده ی دیدار ؟
در من ، کسی چون کودک بی خواب در گهواره می گرید
بیچاره می گرید دلم ، بیچاره می گرید
گهواره ، ای گهواره ، ای گهواره ی ایام
ای خامی آغاز تو و ، ای پختگی انجام
من کودکم یا پیر ؟
ایا پخته ام یا خام ؟
آخر بگو با من ایا به قدر شیر مادر بایدم خون جگر خوردن ؟
در من ، کسی چون شمع در هنگامه ی مردن
یکباره می افرزود ویکباره می گرید
بیچاره می گرید دلم ، بیچاره می گرید
...ادامه مطلب