صفحات

‏نمایش پست‌ها با برچسب شفیعی کدکنی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب شفیعی کدکنی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۵ آبان ۲۳, یکشنبه

دل كه چركین شد چكارش می‌كنیم...؟

گیریم ،  
  خنجر حرف تو بر پهلوی باورها نشست؛
نوشدارویی
 شرابی
 شیونی
شعری
  به كارش می‌كنیم

دل كه چركین شد
چكارش می‌كنیم...؟

۱۳۸۹ مرداد ۲۰, چهارشنبه

جرس


بگو به باران
ببارد امشب
بشوید از رخ
غبار این کوچه باغ ها را
که در زلالش
سحر بجوید
ز بی کران ها
حضور ما را
به جست و جوی کرانه هایی
که راه برگشت از آن ندانیم
من و تو بیدار و
محو دیدار
سبک تر از ماهتاب و
از خواب
روانه در شط نور و نرما
ترانه ای بر لبان بادیم

به تن همه شرم و شوخ ماندن
به جان جویان
روان پویان بامدادیم
ندانم از دور و دور دستان
نسیم لرزان بال مرغی ست
و یا پیام از ستاره ای دور
که می کشاند
بدان دیاران
تمام بود و نبود ما را
درین خموشی و پرده پوشی
به گوش آفاق می رساند
طنین شوق و سرود ما را
چه شعرهایی
که واژه های برهنه امشب
نوشته بر خاک و خار و خارا
چه زاد راهی به از رهایی
شبی چنان سرخوش و گوارا
درین شب پای مانده در قیر
ستاره سنگین و پا به زنجیر
کرانه لرزان در ابر خونین
تو دانی آری
تو دانی آری
دلم ازین تنگنا گرفته
بگو به باران
ببارد امشب
بشوید از رخ
غبار این کوچه باغ ها را
که در زلالش سحر بجوید
ز بی کران ها
حضور ما را
...ادامه مطلب

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۴, سه‌شنبه

به نام شادی


طفلی به نام شادی
دیری است گم شده است
با چشمهای آبی براق
با گیسویی بلند به بالای آرزو
هر کس ازو نشانی دارد
ما را کند خبر
این هم نشان ما
یک سو خلیج فارس
سوی دگر خزر

۱۳۸۷ اسفند ۲۸, چهارشنبه

سبوی شکسته


شعله ی آتش عشقم منگر بر رخ زردم


همه اشکم همه آهم همه سوزم همه دردم


چون سبویی که شکسته ست و رخ چشمه نبیند


کو امیدی که دگرباره همآغوش تو گردم


لاله صبح بهارم که درین دامن صحرا


آتش داغ گلی شعله کشد از دم سردم


کس ندانست که چون زخم جگر سوز نهانی


سوختم سوختم از حسرت و لب باز نکردم


جلوه ی صبح جوانی به همه عمر ندیدم


با خزان زاده ام آری گل زردم گل زردم

۱۳۸۷ بهمن ۳, پنجشنبه

درین شب‌ها

این شعر را محمدرضا شفیعی کدکنی، برای ِ مهدی اخوان ثالث سروده است

تصنیف این شعر باصدای شهرام ناظری را از اینجا دانلود و یا گوش کنید.


درین شب‌ها

که گل از برگ و

برگ از باد و

باد از ابر می‌ترسد

درین شب‌ها

که هر آیینه با تصویر بیگانه‌ست

و پنهان می‌کند هر چشمه‌ای سر و سرودش را

چنین بیدار و دریاوار

تویی تنها که می‌خوانی.



تویی تنها که می‌خوانی

رثای قتل عام و خون پامال تبار آن شهیدان را

تویی تنها که می‌فهمی

زبان و رمز آواز چگور ناامیدان را.



بر آن شاخ بلند ای نغمه‌ساز باغ بی‌برگی

بمان تا بشنوند از شور آوازت

درختانی که اینک در جوانه‌های خرد باغ در خواب اند

بمان تا دشت‌های روشن آیینه‌ها،

گل‌های جوباران

تمام نفرت و نفرین این ایام غارت را

ز آواز تو دریابند.



تو غمگین‌تر سرود حسرت و چاووش این ایام،

تو بارانی‌ترین ابری که می‌گرید

به باغ مزدک و زرتشت،

تو عصیانی‌ترین خشمی که می‌جوشد

ز جام و ساغر خیام.

...ادامه مطلب

۱۳۸۷ دی ۲۸, شنبه

نفس

ترانه این شعر با صدای حبیب را از اینجا گوش کنید



نفسم گرفت ازاین شهر، دراین حصار بشکن
در این حصار جادویی، روزگار بشکن

چو شقایق از دل سنگ برآر رایت خون
به جنون صلابت صخره کوهسار بشکن

توکه ترجمان صبحی به ترنم و ترانه
لب زخم دیده بگشا، صف انتظار بشکن

شب غارت تتاران همه سو فکنده سایه
تو به آذرخشی این سایه دیوسار بشکن

زبرون کسی نیاید چو به یاری تو، اینجا
تو ز خویشتن برون آ، سپه تتار بشکن

سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی
تو خود آفتاب خود باش و طلسم کار بشکن

بسرای تا که هستی که سرودن است بودن
به ترنمی دژ وحشت این دیار بشکن

۱۳۸۷ دی ۲۶, پنجشنبه

گفت و گو

گفتم : این باغ ار گل سرخ بهاران بایدش ؟
گفت : صبری تا کران روزگاران بایدش
تازیانه ی رعد و نیزه ی آذرخشان نیز هست
گر نسیم و بوسه های نرم باران بایدش
گفتم
آن قربانیان پار
آن گلهای سرخ ؟
گفت : آری
ناگهانش گریه آرامش ربود
وز پی خاموشی طوفانی اش
گفت : اگر در سوک شان
ابر شب خواهد گریست
هفت دریای جهان
یک قطره باران بایدش
گفتمش
خالی ست شهر از عاشقان وینجا نماند
مرد راهی تا هوای کوی یاران بایدش
گفت : چون روح بهاران
آید از اقصای شهر
مردها جوشد ز خاک
آن سان که از باران گیاه
و آنچه می باید کنون
صبر مردان و
دل امیدواران بایدش



۱۳۸۷ دی ۲۵, چهارشنبه

تو مرو

از کنار من افسرده تنها تو مرو


دیگران گر همه رفتند خدا را تو مرو


اشک اگر می چکد از دیده تو در دیده بمان


موج اگر می رود ای گوهر دریا تو مرو


ای نسیم از بر این شمع مکش دامن ناز


قصه ها مانده من سوخته را با تو مرو


ای قرار دل طوفانی بی ساحل من


بهر آرامش این خاطر شیدا تو مرو



سایه ی بخت منی از سر من پای مکش


به تو شاد است دل خسته خدا را تو مرو


ای بهشت نگهت مایه ی الهام سرشک


از کنار من افسرده ی تنها تو مرو


...ادامه مطلب

۱۳۸۵ آبان ۱۰, چهارشنبه

سفر به خیر

تصنیف این شعر با صدای شهرام ناظری را از اینجا گوش کنید


به کجا چنین شتابان
گَوَن از نسیم پرسید

دل من گرفته زینجا
هوس سفر نداری
زغبار این بیابان؟

همه آرزویم، اما
چه کنم که بسته پایم

به کجا چنین شتابان
به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سراین.
سفرت به خیر! اما، تو و دوستی، خدا را
چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی،
به شکوفه ها، به باران،
برسان سلام ما را.