صفحات

‏نمایش پست‌ها با برچسب فروغ فرخزاد. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب فروغ فرخزاد. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۸ تیر ۱۵, دوشنبه

مرگ من روزی فرا خواهد رسید


مرگ من روزی فرا خواهد رسید
در بهاری روشن از امواج نور
در زمستانی غبار آلود و دور
یا خزانی خالی از فریاد و شور
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
روزی از این تلخ و شیرین روزها
روز پوچی همچو روزان دگر
سایه ای ز امروزها،دیروزها
خاک می خواند مرا هر دم به خویش
می رسند از ره که در خاکم نهند
آه،شاید عاشقانم نیمه شب
گل بر روی گور غمناکم نهند


می رهم از خویش و می مانم ز خویش
هر چه بر جا مانده ویران می شود
روح من چون بادبان قایقی
در افقها دور و پنهان می شود
لیک دیگر پیکر سرد مرا
می فشارد خاک دامنگیر خاک
بی تو و دور از ضربه های قلب تو
قلب من می پوسد آنجا زیر خاک
...ادامه مطلب

۱۳۸۷ بهمن ۲۵, جمعه

سپیده عشق

آسمان همچو صفحه دل من
روشن از جلوه های مهتابست
امشب از خواب خوش گریزانم
که خیال تو خوشتر از خوابست
خیره بر سایه های وحشی بید
می خزم در سکوت بستر خویش
باز دنبال نغمه ای دلخواه
می نهم سر بروی دفتر خویش
تن صدها ترانه میرقصد
در بلور ظریف آوایم
لذتی ناشناس و رویا رنگ
می دود همچو خون به رگهایم
آه ، گویی ز دخمه دل من
روح شبگرد مه گذر کرده
یا نسیمی در این ره متروک
دامن از عطر یاس تر کرده
بر لبم شعله های بوسه تو
می شکوفد چو لاله گرم نیاز
در خیالم ستاره ای پر نور
می درخشد میان هاله راز
ناشناسی درون سینه من
پنجه بر چنگ و رود می ساید
همره نغمه های موزونش
گوییا بوی عود می اید
آه، باور نمیکنم که مرا
با تو پیوستنی چنین باشد
نگه آن دو چشم شور افکن
سوی من گرم و دلنشین باشد
بیگمان زان جهان رویایی
زهره بر من فکنده دیده عشق
می نویسم بر وی دفتر خویش
جاودان باشی ای سپیده عشق
...ادامه مطلب

۱۳۸۷ دی ۱۴, شنبه

آرزو


کاش بر ساحل رودی خاموش


عطر مرموز گیاهی بودم


چو بر آنجا گذرت می افتاد


به سرا پای تو لب می سودم


کاش چون نای شبان می خواندم


به نوای دل دیوانه تو


خفته بر هودج مواج نسیم


میگذشتم ز در خانه تو


کاش چون پرتو خورشید بهار


سحر از پنجره می تابیدم


از پس پرده لرزان حریر


رنگ چشمان ترا میدیدم


کاش در بزم فروزنده تو


خنده جام شرابی بودم


کاش در نیمه شبی درد آلود


سستی و مستی خوابی بودم


کاش چون آینه روشن میشد


دلم از نقش تو و خنده تو


صبحگاهان به تنم می لغزید


گرمی دست نوازنده تو


کاش چون برگ خزان رقص


مرا نیمه شب ماه تماشا میکرد


در دل باغچه خانه تو


شور من ، ولوله برپا میکرد


کاش چون یاد دل انگیز زنی


می خزیدم به دلت پر تشویش


ناگهان چشم ترا میدیدم


خیره بر جلوه زیبایی خویش


کاش در بستر تنهایی تو


پیکرم شمع گنه می افروخت


ریشه زهد تو و حسرت من


زین گنه کاری شیرین می سوخت


کاش از شاخه سر سبز حیات


گل اندوه مرا می چیدی


کاش در شعر من ای مایه عمر


شعله راز مرا میدیدی

...ادامه مطلب

۱۳۸۷ دی ۱۳, جمعه

از یاد رفته

یاد بگذشته به دل ماند و دریغ

نیست یاری که مرا یاد کند

دیده ام خیره به ره ماند و نداد

نامه ای تا دل من شاد کند

خود ندانم چه خطایی کردم

که ز من رشته الفت بگسست

در دلش جایی اگر بود مرا

پس چرا دیده ز دیدارم بست

هر کجا مینگرم باز هم اوست

که به چشمان ترم خیره شده

درد عشقست که با حسرت و سوز

بر دل پر شررم چیره شده

گفتم از دیده چو دورش سازم

بی گمان زودتر از دل برود

مرگ باید که مرا دریابد

ورنه دردیست که مشکل برود

تا لبی بر لب من می لغزد

می کشم آه که کاش این او بود

کاش این لب که مرا می بوسد

لب سوزنده آن بدخو بود

می کشندم چو در آغوش به مهر

پرسم از خود که چه شد آغوشش

چه شد آن آتش سوزنده که بود

شعله ور در نفس خاموشش

شعر گفتم که ز دل بر دارم

بار سنگین غم عشقش را

شعر خود جلوه ای از رویش شد

با که گویم ستم عشقش را

مادر این شانه ز مویم بردار

سرمه را پاک کن از چشمانم

بکن این پیرهنم را از تن

زندگی نیست بجز زندانم

تا دو چشمش به رخم حیران نیست

به چکار آیدم این زیبایی

بشکن این آینه را ای مادر

حاصلم چیست ز خودآرایی

در ببندید و بگویید که من

جز از اواز همه کس بگسستم

کس اگر گفت چرا ؟ باکم نیست

فاش گویید که عاشق هستم

قاصدی آمد اگر از ره دور

زود پرسید که پیغام از کیست

گر از او نیست بگویید آن زن

دیر گاهیست در این منزل نیست!

...ادامه مطلب

۱۳۸۷ آذر ۱۰, یکشنبه

دریایی


یکروز بلند آفتابی
در آبی بیکران دریا
امواج ترا به من رساندند
امواج ترا باز تنها
چشمان تو رنگ آب بودند
آن دم که ترا در آب دیدم
در غربت آن جهان بی شکل
گویی که ترا بخواب دیدم
از تو تا من سکوت و حیرت
از من تا تو نگاه و تردید
ما را می خواند مرغی از دور
می خواند بباغ سبز خورشید
در ما تب تند بوسه میسوخت
ما تشنه خون شور بودیم



در زورق آبهای لرزان
بازیچه عطر و نور بودیم
می زد ‚ می زد درون دریا
از دلهره فرو کشیدن
امواج ‚ امواج نا شکیبا
در طغیان بهم رسیدن
دستانت را دراز کردی
چون جریان های بی سرانجام
لبهایت با سلام بوسه
ویران گشتند ...
یک لحظه تمام آسمان را
در هاله ای از بلور دیدم
خود را و ترا و زندگی را
در دایره های نور دیدم
گویی که نسیم داغ دوزخ
پیچیده میان گیسوانم
چون قطره ای از طلای سوزان
عشق تو چکید بر لبانم
آنگاه ز دوردست دریا
امواج بسوی ما خزیدند
بی آنکه مرا بخویش آرند
آرام ترا فرو کشیدند
پنداشتم آن زمان که عطری
باز از گل خوابها تراوید
یا دست خیال من تنت را
از مرمر آبها تراشید
پنداشتم آن زمان که رازیست
در زاری و هایهای دریا
شاید که مرا بخویش می خواند
در غربت خود خدای دریا
...ادامه مطلب

۱۳۸۷ آذر ۴, دوشنبه

سپیده عشق


آسمان همچو صفحه دل من


روشن از جلوه های مهتابست


امشب از خواب خوش گریزانم


که خیال تو خوشتر از خوابست


خیره بر سایه های وحشی بید


می خزم در سکوت بستر خویش


باز دنبال نغمه ای دلخواه


می نهم سر بروی دفتر خویش


تن صدها ترانه میرقصد


در بلور ظریف آوایم


لذتی ناشناس و رویا رنگ


می دود همچو خون به رگهایم


آه ... گویی ز دخمه دل من


روح شبگرد مه گذر کرده


یا نسیمی در این ره متروک


دامن از عطر یاس تر کرده


بر لبم شعله های بوسه تو


میشکوفد چو لاله گرم نیاز


در خیالم ستاره ای پر نور


می درخشد میان هاله راز


ناشناسی درون سینه من


پنجه بر چنگ و رود می ساید


همره نغمه های موزونش


گوییا بوی عود می اید


آه... باور نمیکنم که مرا


با تو پیوستنی چنین باشد


نگه آن دو چشم شور افکن


سوی من گرم و دلنشین باشد


بیگمان زان جهان رویایی


زهره بر من فکنده دیده عشق


می نویسم بر وی دفتر خویش


جاودان باشی ای سپیده عشق !

...ادامه مطلب

۱۳۸۷ آبان ۲۹, چهارشنبه

اندوه تنهایی


پشت شیشه برف میبارد


پشت شیشه برف میبارد


در سکوت سینه ام دستی


دانه اندوه میکارد


مو سپید آخر شدی ای برف


تا سرانجام چنین دیدی


در دلم باریدی ... ای افسوس


بر سر گورم نباریدی


چون نهالی سست میلرزد


روحم از سرمای تنهایی


میخزد در ظلمت قلبم


وحشت دنیای تنهایی


دیگرم گرمی نمی بخشی


عشق ای خورشید یخ بسته


سینه ام صحرای نومیدیست


خسته ام ‚ از عشق هم خسته


غنچه شوق تو هم خشکید


شعر ای شیطان افسونکار


عاقبت زین خواب درد آلود


جان من بیدار شد بیدار


بعد از او بر هر چه رو کردم


دیدم افسون سرابی بود


آنچه میگشتم به دنبالش


وای بر من نقش خواب بود


ای خدا ... بر روی من بگشای


لحظه ای درهای دوزخ را


تا به کی در دل نهان سازم


حسرت گرمای دوزخ را؟


دیدم ای بس آفتابی را


کو پیاپی در غروب افسرد


آفتاب بی غروب من !


ای دریغا در جنوب ! افسرد


بعد از او دیگر چی میجویم؟


بعد از او دیگر چه می پایم ؟


اشک سردی تا بیافشانم


گور گرمی تا بیاسایم


پشت شیشه برف میبارد


پشت شیشه برف میبارد


در سکوت سینه ام دستی


دانه اندوه میکارد


...ادامه مطلب

۱۳۸۷ آبان ۲۵, شنبه

وداع

ميروم خسته و افسرده و زار

سوي منزلگه ويرانه خويش

به خدا مي برم از شهر شما

دل شوريده و ديوانه خويش

مي برم تا كه در آن نقطه دور

شستشويش دهم از رنگ نگاه

شستشويش دهم از لكه عشق

زين همه خواهش بيجا و تباه

مي برم تا ز تو دورش سازم

ز تو اي جلوه اميد محال

مي برم زنده بگورش سازم

تا از اين پس نكند ياد وصال

ناله مي لرزد

مي رقصد اشك

آه بگذار كه بگريزم من

از تو اي چشمه جوشان گناه

شايد آن به كه بپرهيزم من

بخدا غنچه شادي بودم

دست عشق آمد و از شاخم چيد

شعله آه شدم صد افسوس

كه لبم باز بر آن لب نرسيد

عاقبت بند سفر پايم بست

مي روم خنده به لب ‚ خونینن دل

مي روم از دل من دست بدار

اي اميد عبث بي حاصل

...ادامه مطلب

۱۳۸۷ شهریور ۲۳, شنبه

شکوفه اندوه


شادم که در شرار تو میسوزم
شادم که در خیال تو میگریم
شادم که بعد وصل تو باز اینسان
در عشق بی زوال تو می گریم
پنداشتی که چون ز تو بگسستم
دیگر مرا خیال تو در سر نیست
اما چه گویمت که جز این آتش
بر جان من شراره دیگر نیست

شبها چو در کناره نخلستان
کارون ز رنج خود به خروش اید
فریادهای حسرت من گویی
از موجهای خسته به گوش اید
شب لحظه ای به ساحل او بنشین
تا رنج آشکار مرا بینی
شب لحظه ای به سایه خود بنگر
تا روح بی قرار مرا بینی
من با لبان سرد نسیم صبح
سر میکنم ترانه برای تو
من آن ستاره ام که درخشان
مهر شب در آسمان سرای تو
غم نیست گر کشیده حصاری سخت
بین من و تو پیکر صحراها
من آن کبوترم که به تنهایی
پر میکشم به پهنه دریاها
شادم که همچو شاخه خشکی باز
در شعله های قهر تو میسوزم
گویی هنوز آن تن تبدارم
کز آفتاب شهر تو میسوزم
در دل چگونه یاد تو میمیرد
یاد تو یاد عشق نخستین است
یاد تو آن خزان دل انگیز است
کو را هزار جلوه رنگین است
بگذار زاهدان سیه دامن
رسوای کوی و انجمنم خوانند
نام مرا به ننگ بیالایند
اینان که آفریده شیطانند
اما من آن شکوفه اندوهم
کز شاخه های یاد تو میرویم
شبها ترا بگوشه تنهایی
در یاد آشنای تو می جویم


فروغ فرخزاد


...ادامه مطلب

۱۳۸۶ مهر ۳۰, دوشنبه

پرواز را به خاطر بسپار


دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ايوان مي روم و انگشتانم را
بر پوست كشيده شب مي كشم
چراغهاي رابطه تاريكند
چراغهاي رابطه تاريكند
كسي مرا به آفتاب
معرفي نخواهد كرد
كسي مرا به ميهماني گنجشكها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردني است