صفحات

‏نمایش پست‌ها با برچسب دیگر شاعران. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب دیگر شاعران. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۵ فروردین ۲۱, شنبه

چون سنگی سپید درون چاهی



خاطره‌ای در درونم است
چون سنگی سپید درون چاهی 
سر ستیز با آن ندارم، توانش را نیز
برایم شادی است و اندوه.

در چشمانم خیره شود اگر کسی 
آن را خواهد دید
غمگین‌تر از آنی خواهد شد 
که داستانی اندوه‌زا شنیده است.


می‌دانم خدایان انسان را 
بدل به شیء می‌کنند، بی‌آنکه روح را از او بگیرند.
تو نیز بدل به سنگی شده‌ای در درون من 
تا اندوه را جاودانه سازی




  شعری ازآنا آخماتووا anna akhmatova  شاعر ونویسنده روسی

از مجموعه: شامگاه / ترجمه: احمد پوری

۱۳۹۲ مهر ۱۲, جمعه

خبـــــر بــــــه دورترین نقطه ي جهان برسد

خبر به دورترین نقطه‌ی جهان برسد
نخواست او به منِ خسته بی‌گمان برسد

شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت
کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد؟

چه می‌کنی اگر او را که خواستی یک عمر
به راحتی کسی از راه ناگهان برسد ...

رها کنی، برود، از دلت جدا باشد
به آنکه دوست‌ترش داشته ... به آن برسد

رها کنی بروند و دو تا پرنده شوند
خبر به دورترین نقطه‌ی جهان برسد

گلایه‌ای نکنی بغض خویش را بخوری
که هق هق تو مبادا به گوششان برسد

خدا کند که ... نه! نفرین نمی‌کنم که مباد
به او که عاشق او بوده‌ام زیان برسد

خدا کند فقط این عشق از سرم برود
خدا کند که فقط زود آن زمان برسد

۱۳۹۲ تیر ۲۳, یکشنبه

اعدامی

فرمانِ قتـل، به گوش، چو پژواک می‌شود
ذِکـــــــر خـــــدا روانـــه‌ی افلاک می‌شود

جـــلاد خنـــــــده می‌زند و سیــــلِ ناسزا
چون خنجری به سینه‌ی غم‌ناک می‌شود


ما را به مـــرگ سپار که اندیشه‌ی شمـــا
با مغز سر به سفره‌ی ضحـــــاک می‌شود

دار است اسبِ مــــرگ و من‌ام بار در قفا
بند طنــــاب، تسمـــــه‌ی فِتراک می‌شود

ناگـــــه دل‌ام به‌ســـــــانِ دل کودکی رها
خالی ز هرچه زشتـی و بی‌باک می‌شود

سکــــــوی زنــدگی چو ز پای‌ام شود جدا
لب‌خنــــد واپسیــن ز لب‌ام پاک می‌شود

دست طنــــــاب، تنگ فشــــــارد گلوی را
لرزان تــن‌ام چو برگ به رَستـاک می‌شود

یــاد وطـــــن کنـــــــار همــــــــه یادگارهــا
در خـــــاوران خاطـــــــره‌ام خاک می‌شود

برگرفته شده از وبلاگ خوب دودوزه
http://dodoozeh.blogspot.ca/

۱۳۹۲ خرداد ۱۹, یکشنبه

نـــــــــــــــــــــه

اين شيخ که آيت اميران باشد
وز فتنه ي او ايران ويران باشد
ديرا که نبودست و ايران بودست
زودا که نباشد وي و ايران باشد
کام همگان باد روا کام شما نه
ايام همه خرم و ايام شما نه
زان گونه عبوسيد که گوييد مي نوروز
در جام همه ريزد و در جام شما نه
وان گونه شب اندوده که با صبح بهاري
شام همگان مي گذرد شام شما نه
کام همگان باد روا کام شما نه
ايام همه خرم و ايام شما نه
اي عام شما در بدي و بدصفتي خاص
وي خاص شما نيک تر از عام شما نه
سنجيدم و ديدم که نشاني ز تکامل
احکام نرون دارد و احکام شما نه
شادي گهر ماست که ما جام بهاريم
اي ملت گريه به جز انعام شما نه
انگار که خورشيد بهارانه ي ايران
بر بام همه تابد و بر بام شما نه
کام همگان باد روا کام شما نه
ايام همه خرم و ايام شما نه
اي مردم ما را به جز انديشه و دانش
بيرون شدي از مهلکه ي دام شما نه
و اندر حق فرهنگ هنر پرور ايران
اکرام عمر ديدم و اکرام شما نه
کام همگان باد روا کام شما نه
ايام همه خرم و ايام شما نه

۱۳۹۲ اردیبهشت ۷, شنبه

پشيماني

اگر من ترک ارباب وفا کردم پشیمانم
 اگر اینگونه بـا ساقی جفـا کردم پشیمانم
من از عمـری کـه بـا زاهــد فنــا کردم 
من از جوری که در راه خدا کردم پشیمانم
من امشب گوشه میخانـه می مـانم
 کــــــه داد از سـاغـــر و پیـمانــه بستــانـم
بــه هـر جـا پـا گـذارم کینـــه هـا بینم
 هــــــزاران چهـــــره در آئینــــه هـــا بینـــم
چه جایی خوش تر از میخانه بگـزینم
 مــن اینجــــــا مـــست و حیـــــــــرانــــــــم
من امشب گوشه میخانـه می مـانم
 کــــــه داد از سـاغـــر و پیـمانــه بستــانـم
در اینجـــا هـر کـه در دل بـــاوری دارد
 در اینجــا هــر غمــــی خنیــــاگــــری دارد
کـه در میخانه حتی دشمنت بـا خود
 بجــای دشنـــه دستــش ساغـــــری دارد
من امشب گوشه میخانـه می مـانم 
کــــــه داد از سـاغـــر و پیـمانــه بستــانـم
در اینجا جز به کوی یار راهی نیست
 در اینجـا جــز مهیـن دلدار شاهـی نیست
در اینجا پادشاه عـاشقان ساقیست 
که او هم گاه گاهی هست گاهی نیست
در اینجا خون مردم خفته در خون نیست 
در اینجـــا چهــره آزادگــــــی گـــم نیست 
در اینجا تخت شاهی دوش مردم نیست
به نام عشق میخوانم
من امشب گوشه میخانه می مانم

۱۳۹۱ اسفند ۱۶, چهارشنبه

نوروز

 
يكبار دگر نسيم
 نوروز وزيد
دل‌ها به هوای روز نو باز تپيد
نوروز و بهار و بزم ياران خوش باد
در خاك وطن ، نه در ديار تبعيد
--------
نوروز! خوش آمدی صفا آوردی!
غمزخم فراق را دوا آوردی
همراه تو باز اشك ما نيز دميد
بويی مگر از ميهن ما آوردی!
--------

بر سفره‌ی هفت سين نشستن نيكوست
هم سنبل و سيب و دود ِ كُندر خوشبوست
افسوس كه هر سفره كنارش خالی ست
از پاره دلی گمشده يا همدم و دوست
--------
هر چند زمان بزم و نوش آمده است ،
بلبل به خروش و گل به جوش آمده است ،
با چند بهار ، لاله‌ی خفته به خاك ،

نوروز كبود و لاله پوش آمده است!
--------
نوروز رسيد  و ما همان در ديروز
در رزم  نه  بر دشمن شادی پيروز
اين غُصّه مرا كشت كه دور از ميهن
هر سال سر آمد  و نيامد نوروز !
--------
نوروز نُماد جاودان نوشدن است
تجديد جوانی جهان كهن است
زينها همه خوبتر كه هر نو شدنش
باز آور ِ نام پاك ايران من است
--------
دلتنگ ز غربتيم و شادان باشيم
از آنكه درست عهد و پيمان باشيم
بادا كه چو نوروز رسد ديگر بار
با سفره‌ی هفت سين در ايران باشيم

۱۳۹۱ بهمن ۱۴, شنبه

سیاه قلم های نیکی فیروزکوهی


بیا زیرِ گنبد‌هایِ سبزِ سبز ، دل آسمان را نگاه داریم ، بی‌ آنکه بشکند

نطفه من یک حادثه بود ... تولدی اتفاقی‌ ... و بر حسب عادت زندگی‌ را ادامه دادم


مادرم بچه نمی‌‌خواست ... پدرم پسر می‌‌خواست ... و من شاعر شدم ... و کمی‌ دیوانه


امروز نوشتم ... زندگی‌ چیزی نیست جز سراب ... هر چند آبادانی هزار هزار


باز نوشتم ... غروب را فراموش کن ... دل به گرگ و میش سحر ببند


تناقض نیست ... اینها انعکاس روح شاعری است که با کمی‌ تاخیر به دنیا آمد



۱۳۹۱ دی ۲۴, یکشنبه

گیرم گلاب ناب شما اصل قمصر است - اما چه سود حاصل گلهای پرپر است

این شعر  مربوط به جلسه تیر ماه هزار و سیصد و نود ویک انجمن ادبی فرهنگی امیر کبیر است که پس از آن انجمن بسته شد و شاعرانی همچون جناب عالی پیام و مدیر انجمن استاد صدرا بازداشت شدند این شعر  مربوط به یکی از 
شاعران بزرگوار انجمن است به نام بیداد شاعری خراسانی 
***

گیرم گلاب ناب شما اصل قمصر است / اما چه سود حاصل گلهای پرپر است
شرم از نگاه بلبل بی دل نمی کنید ؛ کز هجر گل نوای فغانش به حنجر است 
از آن زمان که آیینه گردان شب شدید / آیینه ی دل از دم دوران مکدر است 
فردایتان چکیده امروز زندگی است / امروزتان طلیعه ی فردای محشر است 
وقتی که تیغ کینه سر عشق را برید / وقتی حدیث درد برایم مکرر است
وقتی ز چنگ شوم زمان مرگ می چکد / وقتی دل سیاه زمین جای گوهر است
وقتی بهار وصله ناجور فصلهاست / وقتی تبر مدافع حق صنوبر است 
وقتی به دادگاه عدالت طناب دار / بر صدر می نشیند و قاضی و داور است
وقتی طراوت چمن از اشک ابرهاست / وقتی که نقش خون به دل ما مصور است 
وقتی که نوح کشتی خود را به خون نشاند / وقتی که مار معجزه ی یک پیامبر است 
وقتی که برخلاف تمام فسانه ها / امروز شعله، مسلخ سرخ سمندر است
از من مخواه شعر تر، ای بی خبر ز درد / شعری که خون از آن نچکد ننگ دفتر است 
ما با زبان سرخ و سر سبز آمدیم / تیغ زبان برنده تر از تیغ خنجر است
این تخته پاره ها که با آن چنگ می زنید / ته مانده های زورق بر خون شناور است...

۱۳۹۱ آبان ۳, چهارشنبه

رنجشی نیست

رنجشی نیست

آدم‌ها همینند
خوبند ولی‌ فراموش کار
می‌آیند
می‌ مانند
می روند
مثل مسافران کاروان سرا
مثل ازدحام بی‌ انتهایِ یک خیابان
...
کسی برای بودن


نیامده
 ...
نمی آید  




بر گرفته شده از صفحه سیاه قلمهای نیکی فیروز کوهی 

۱۳۹۰ مرداد ۱۸, سه‌شنبه

من به ديدار خدا رفتم و شد



با کراوات به ديدار خدا رفتم و شد
بر خلاف جهت اهل ريا رفتم و شد
ريش خود را ز ادب صاف نمودم با تيغ
...همچنان آينه با صدق و صفا رفتم و شد
با بوي ادکلني گشت معطر بدنم
عطر بر خود زدم و غالیه سا رفتم و شد
حمد را خواندم و آن مد"ولالضالين"را
ننمودم ز ته حلق ادا رفتم و شد
يکدم از قاسم و جبار نگفتم سخني
گفتم اي مايه هر مهر و وفا، رفتم و شد
همچو موسي نه عصا داشتم و نه نعلين
سرخوش و بي خبر و بي سرو پا رفتم و شد
"لن تراني"نشنيدم ز خداوند چو او
"ارني" گفتم و او گفت "رئا" رفتم و شد
مدعي گفت چرا رفتي و چون رفتي و کي؟
من دلباخته بي چون و چرا رفتم وشد
تو تنت پيش خدا روز و شبان خم شد و راست
من خدا گفتم و او گفت بيا ، رفتم و شد
مسجد و دير و خرابات به دادم نرسيد
فارغ از کشمکش اين دو سه تا رفتم و شد
خانقاهم فلک آبي بي سقف و ستون
پير من آنکه مرا داد ندا ، رفتم وشد
گفتم اي دل به خدا هست خدا هادي تو
تا بدينسان شدم از خلق رها رفتم و شد

۱۳۹۰ فروردین ۶, شنبه

خوشا به حال کلاغان قیل و قال پرست


در این زمانه ی بی‌های و هوی لال پرست
خوشا به حال کلاغان قیل و قال پرست

چگونه شرح دهم لحظه لحظه ی خود را
برای این همه ناباور خیال پرست؟

به شب نشینی خرچنگ‌های مردابی
چگونه رقص کند ماهی زلال پرست

رسیده‌ها چه غریب و نچیده می افتند
به پای هرزه علف‌های باغ کال پرست

رسیده‌ام به کمالی که جز اناالحق نیست
کمال دار برای من کمال پرست

هنوز زنده‌ام و زنده بودنم خاری ست
به چشم تنگی نامردم زوال پرست

۱۳۸۹ تیر ۱۷, پنجشنبه

می شوداما نمیدانم چرا ؟

می شودباخودشبی تنها نشست؟
بی خبراز یاربی همتا نشست؟
می شودباغصه ها بیگانه شد؟
بی خیال ازخانه ای ویرانه شد؟
می شود اما نمیدانم چرا
دردمن هرگز ندارد انتها
می شودشادی کنی باردگر؟
گل نگرددهمچویک خاردگر؟
غافل ازهرشمع بی پروانه شد؟
با سیاهی لحظه ای بیگانه شد؟
می شود اما نمیدانم چرا
روشنی ازمن دگر گشته رها
می شودبا واژه ها هم راز بود؟
جای غم اندیشه ات پرواز بود؟
می شودیکبارهم دیوانه شد؟
یا اسیرمستیِ و میخانه شد؟
می شود اما نمیدانم چرا
مستی ام دیگر نمی گیرد مرا
می شودصبروشکیبائی نمود؟
دردوغم ازچهرات خالی نمود؟
می شودخلوت نشینی شادشد؟
یا ازاین دل بستگی آزادشد؟
می شوداما نمیدانم چرا
غم نمی خواهدرودازاین سرا

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۶, پنجشنبه

چه خاموشی ای بانوی ایرانی

نخواه که شمعی باشی
در کنج خلوتی
نخواه که به عزم کسی برافروزی و به خشم کسی خاموش شوی
قناعت مکن
به سوختن راضی مباش...
به گریستن بر سرنوشت مختوم خویش
تو ای همزاد خورشید
که یک تاریخ در شب زیسته ای

سیاهی
خود خواه است و سلطه جو
محو می شوی
زمانی اگر نتابی
چنان که خود میخواهی
آنجا که خود میخواهی
زیستن در بی اثری
در سکوت و تحریم خویشتن خویش
پنهان در زاویه های رسوم و
خجل از نگاه گستاخ جهان
کشتن سعادت خویش است
از پیش
مردن در نابرابریست


من آنم
که نمی توانم سکوت کنم
وقتی که می بینم
تو چه گمنام از این جهان میگذری
چه سر بزیر و چه مطیع به سرنوشت خود پشت میکنی

من آنم
که نمی توانم نگرم
وقتی که می بینم
اشکی که تو میریزی
آینه ایست
که من در آن می نگرم
...ادامه مطلب

۱۳۸۸ دی ۱۸, جمعه

محارب

جواب دندان شکن سبزها به محارب خواندن معترضين

منم سبز و منم سبزو منم سبز
بشد ایران دوباره از دمم سبز
تو گفتی من خسی باشم زجهلت
شدم خاشاک اندر عقل و وهم ات
تو دیدی قدرت خاشاک و خس را
به خاک و خون کشیدی این وطن را
کنون گفتی محارب باشم اکنون
ندانی معنی اش راباز، ملعمون؟
محارب با خدا در جنگ باشد
و گفتارش پر از نیرنگ باشد
همانی که بریزد خون انسان
ز وهم خود ندارد دین و ایمان
بگفتم معنی اش تا تو بدانی
که اوصاف خودت در آن بیابی
منم دشمن به تو،تو ضد الله
تو رفتی ناکجا آباد، گمراه
نباشد بازگشتی در ره ننگ
چرا با عاشقان داری سر جنگ؟
بگویم آخرین پندم به تو باز
که درمانده شوی،این نیست یک راز
همه سبزیم و سبزی پیشه ما
رهائی گشتن ز تو اندیشه ما

۱۳۸۸ آبان ۱۴, پنجشنبه

گم گشته


من اینک در درون خود
دل گم کرده ای دارم
سراغش را نمی گیرم
زهجرش ناله ای دارم
بسی در ظلمت شبها
به یادش زنده می سازم
حیاط خلوت دل را
به امیدفرداها!
ترامن درکجا یابم
ترامن از کجابویم
ترامن درکجابینم
ترامن ازکجاجویم
دل گم کرده خودرا
که ویران گشته از دوری
چگونه درتوآمیزم
چگونه از توپس گیرم

ولی آن دل من کو؟
چرارفت آنهمه شادی
چراغم در تن ماشد
چراهرگونه توهین است
به امثال من وماشد؟
دروغ ازنوع اندیشه
ستم بانام خوشبختی
جنایت را نبرد حق
هدف خشکاندن ریشه
گذشتم درتوگم گشتم
نه ازراهی که برگشتم
شدم آزاد ولی این بار
ندانستم پرز غم گشتم
...ادامه مطلب

۱۳۸۸ آبان ۱۲, سه‌شنبه

یکی شدن

دلتنگی هایم را با تو تسهیم کردن
چه زیبا خواهد بود
اگر ترا دلتنگی هایی باشد
از نوع من
دلم می خواهد احتیاجم
نیازم
درد خفه شده ی سینه ام را
همان قدر احساس کنی
که گویی احتیاج توست
نیاز توست
درد ریشه دوانده در وجود توست
کوتاه سخن
دلم می خواست
" تویی " نبودی
تو ، من
و
من ، تو بودیم

شاید آن وقت این روح سرکش آرام می گرفت
و
جای تمام دلتنگی ها را یک چیز پر می کرد
" بی نیازی"
نیازی از همه چیز و از همه کس
حتی از اندیشیدن
اندیشیدن به خوبی ها و عشق ها
آری حتی به عشق ها
چرا که وصل من و تو
حادثه ای خواهد آفرید
در فراسوی واژه ی عشق !
...ادامه مطلب

۱۳۸۸ مهر ۲۶, یکشنبه

مست شبرو

ای مست شبرو کیستی؟ آیا مه من نیستی؟
گر نیستی پس چیستی؟ ای همدم تنهای دل؟

جز دل که گیرد جای من، جز من که گیرد جای دل
گر دل بمیرد وای من، گر من بمیرم وای دل

شب می خرامد بی طرب، دل می تپد با تاب و تب
اینک صدای پای شب، آنک صدای پای دل

جوشد بیاد لعل وی، ناله ز هر بندم چو نی
شب می تراود همچو می از چشم می پالای دل

آید از این پرده برون باآه واشکی لاله گون
اشکی نه آهی نه که خون، می جوشداز مینای دل

۱۳۸۸ مهر ۲۴, جمعه

تغییر واژه ها

تو هیچ می دانستی از سکوت هم می شود الهام گرفت؟
که روشنی همیشه بشارت بخش
و پرواز همیشه هم رهایی بخش نیست؟
که باید ساعت ها فقط بنشست تا رهایی آموخت؟

آری آزادی همیشه رهایی بخش نیست
اسارت را بیاموز آن زمان که در اوج تمنایی!
بیاموز زیبایی هم صحبتی با دیوار را
همدلی با سایه را
بیاموز که آفتاب همیشه هم نوید بخش نیست
بیاموز تا نو شوی
از نو بیافرینی

از بند واژه ها به در ایی
و جهانی دگر آفرینی
بیاموز که دیگر امید حرفی برای گفتن ندارد
بیاموز تغییر را
تحول را
اما از بن و ریشه تغییر ده!
بیاموز که زلالی را نه فقط در آب های زلال
بلکه در گل آلودی مرداب ها هم می توانی بیابی
بیاموز که وفا همیشه هم وفا نمی آموزد
از بی وفایی وفا بیاموز!
از بی ثمری ثمر
از خشم مهربانی
از نفرت عشق
از مرگ زندگی
بیاموز که آموختن مرز ندارد
و بی مرزی آموزش رایگان طبیعت است!
...ادامه مطلب

۱۳۸۸ مهر ۱۸, شنبه

غزلی سرود


دیشب غزلی سرود عاشق شده بود

با دست و دلی کبود عاشق شده بود

افتاد شکست زیر باران پوسید

آدم که نکشته بود عاشق شده بود

رونوشت ازfacebook یکی از دوستان

۱۳۸۸ مهر ۷, سه‌شنبه

عدالت

عدالت در زمانِ ما
معنی ِ وارونه ای دارد!
عدالت
معنی ِ وارونه و بیهوده ای دارد!
عدالت، لکّهی ننگ ِ دروغ است
عدالت، یک فریب ِ اجتماعی ست!
عدالت، یک مترسک
یک عروسک
یک لباسِ خیمه شب بازی ست!
عدالت
آلت ِ خون و قِتال است.
عدالت
آلت ِ ظلم و فَغان است.
عدالت
آلت ِ زهد و ریاکاری ست.
عدالت
آلت ِ دست ِ جهانخواری ست.
عدالت در زمانِ ما
دریغا
معنی ِ وارونه ای دارد!
عدالت
ای دریغا ...
معنی ِ بیهوده ای دارد!