قلم چرخیــد و فـرمان را گرفتنـد ورق بـرگشت و ایـران را گـرفتنـد بـه تیتـر « شـاه رفـت ِ» اطـلاعات توجـه کـرده کیهـان را گـرفتنــد چپ و مذهب، گره خوردند و شیخان شبـانه جـای شـاهان را گـرفتنـد همـه ازحجـره ها بیـرون خـزیدند به سـرعت سقف و ایوان را گرفتنـد گـرفتنـد و گـرفتن کـارشـان شد هـرآنچه خـواستند آن را گرفتنـد بـه هـر انگیــزه و با هـر بهــانـه مسلمـان، نامسلـمان را گـرفتنــد به جــرم بدحجـابی، بـد لباســی زنـان را نیـز، مـردان را گـرفتنــد سـراغ سفـره هـا، نفتــی نیــامد ولیکـن در عـوض نـان را گـرفتنـد یکی نان خواست، بردندش به زندان از آن بـیچـاره دنـدان را گـرفتند یکـی آفتـابه دزدی گشت افـــشا به دست، آفتابه داشت آن را گرفتند یکـی خـان بـود از حیـث چپـاول دوتـا مستخـدمِ خـان را گـرفتنـد فـلان مُـلا، مخـالف داشت بسیـار مخـالـفهـای ایشـان را گـرفتنـد بـده مــژده بـه دزدان خـزانـــه کـه شـاکـیهـای آنـان را گـرفتند چـو شـد در آستـان قـدس، دزدی گــداهـای خـراسـان را گـرفتنـد بـه جــرم اختـلاس شـرکـت نفت بــرادرهـای دربــان را گـرفتنــد نمیخـواهنـد چـون خـر را بگیرند محبـت کـرده پـالان را گـرفتنــد غـذا را آشپـز چـون شـور میکـرد سـر سفــره نمکـدان را گـرفتنـد چـو آمـد سقـف مهمانخـانه پايین بـه حکـم شـرع، مهمـان را گرفتند بـه قـم از روی تـوضیـح المسـايـل همـه اغــلاط قـرآن را گـرفتنــد بـه جـرم ارتـداد از دیــن اســلام دوبـاره شیـخ صنعـان را گـرفتنـد بـه این گله، دوتا گـرگ خــودی زد خـدايی شـد که چـوپان را گرفتند بـه مـا درد و مـرض دادنـد بسیـار دلیلـش اینکـه درمـان را گـرفتند مقـام رهبـری هـم شعـر مـیگفت ز دستـش بنـد تنبـان را گـرفتنـد همـه ایـنها جهنـم، ایـن خـلایق ز مـردم دیـن و ایمـان را گـرفتنـد
...ادامه مطلب
نمایش پستها با برچسب فریبا شش بلوکی. نمایش همه پستها
نمایش پستها با برچسب فریبا شش بلوکی. نمایش همه پستها
۱۳۸۸ بهمن ۲۵, یکشنبه
۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۰, یکشنبه
حسادت

نثار مقدمت صد باغ و بستان
دلم شد قاصدک تا روز محشر
...
تویی تعبیر خواب هر شب من
که آخر سرزده ، می آیی از در
...
گلاب ناب و عنبر ، دسته ی عود
تو می آیی به دستت یک کبوتر
...
برای لحظه های نازک عشق
شدم در شعر خود آهسته پرپر
...
صدایت می زنم در زیر باران
نگاهت می کنم با دیده ی تر
...
دل دریایی ات را می نوازم
کنار ساحل فردای بهتر...
...
سه شب بیداری و شمعی فروزان
طلوع روشن یک روز دیگر...
...
دلم گم می شود در کوچه ی عشق
و پیدا می شود در پیچ آخر !
...
تو را می خوانم و یک بوسه ی داغ
که می بخشی به دست و صورت و سر
...
فراوان می شوم از شور مستی
ولی در انتظار جام دیگر...
...
به پایان می رسد این شعر من نیز
کمی اندیشه کن در بیت آخر!
...
"چو این دستم برایت می نویسد
حسادت می کند آن دست دیگر" !!...
Labels:
ادبیات ایران,
شعر,
شعر معاصر,
فریبا شش بلوکی,
more
۱۳۸۸ فروردین ۲۶, چهارشنبه
می روم
می روم تا زندگی را من نبازم بی بها
روزهای رفته ام را می گذارم زیر پا
دست بر زانوی همت یاعلی

می روم پیدا کنم انگیزه را
*
رو به روی آینه بگشوده لب
عقده های بسته ام را واکنم
از نگاه خود درون آینه
محشری بر پا کنم
*
هر شب اینجا
من زفردا گفته ام
با گل قالی
سخن ها گفته ام
بعضی از شبها کنار آینه
روی انبوه صداقت خفته ام
*
من کسی را مهربانتر از خودم
با خودم تا کهکشانها برده ام
پولک زرین خوابم را فقط
دست تاریکی شب بسپرده ام
حرف های شاعرانه می زنم ؟!
من به جان خود قسم ها خورده ام !
*
فکر فردا را هما ن فردا کنم
کفش حالا را فقط در پا کنم
*
روزها را عاشقانه بشمرم
فکر های هرزه را رسوا کنم
*
روی گل های نگاهم بعد از این
غنچه های تازه تر پیدا کنم
*
می روم تا دستها را
شسته در آبی خنک
جور دیگر آب را معنا کنم
*
خاطرات کهنه را بیرو ن کنم
در به روی مهربانی واکنم
*
گر که سرمایی به خون من دوید
دست ها را می برم تا ها کنم
*
کلبه ای از برگهای دفترم
غصه ها را غرق در دریا کنم
*
یک سبد آلوی تازه می خرم
نذر گنجشکان بی پروا کنم
*
مثل تاک عشق می پیچم به خود
دستها را باز هم بالا کنم
*
حرف های گفتنی را می برم
می نویسم ،قصۀ فردا کنم
*
زورق اندیشه ها را لابه لا
یک ستاره در میانه جاکنم
*
دور تنهایی خود خط می کشم
می روم تا همدمی پیدا کنم...
Labels:
ادبیات ایران,
شعر,
شعر معاصر,
فریبا شش بلوکی,
more
۱۳۸۷ بهمن ۹, چهارشنبه
جاده

جاده می پیچد به سوی انتها
جاده ها را دوست دارم ای خدا
*
جاده ها رگهای کوه و دره اند
جاده ها معنای رفتن می دهند
*
ما همه در پیچ و خم ها مانده ایم
لا به لای حرف غم ها مانده ایم
*
خسته از راه و نگاه و منظره
خسته از دیوار و شهر و پنجره
*
ما همه در راه و در بیراهه ایم
گه میان دره ای افتاده ایم
*
گاه می مانیم در چند راهه ها
وای !اگر غافل بمانیم از خدا
*
انتخاب و اختیار و انتظار
گاه دستی می زند ما را کنار
*
گاه ساز باز گشتن می زنیم
زخم های کهنه بر تن می زنیم
*
باز می بینیم که باید بگذریم
طعنه ها را با دل و جان می خریم
*
تازیانه می خوریم از باد و برگ
یادمان می آید از ایام مرگ
*
در میان سیل و طوفان می رویم
در زمستان یا بهاران می رویم
*
گاه می گوییم اینجا بهتر است
سایه سار این در خت زیبا ترا ست
*
کفش هارا کنده،پاها را به آب
فکرمان در چای و قلیان و کباب
*
هر کسی را یک سبد در پیش رو
سیب و انجیر و انار و گفتگو
*
لیک باید بگذریم از فکر خواب
وقت ما کوتاه و ره پرپیچ وتاب
*
جاده گاهی سرد گه آفتابی است
گاه تاریک و گهی مهتابی است
*
یا وسیع و پهن یا باریک وتار
یا مه آلود وهمیشه انتظار
*
جاده یعنی رفتن اما خستگی
جاده یعنی راههای زندگی
*
جاده یعنی عشق یعنی بندگی
بوی باران در تمام تشنگی
*
آری ما خواهیم رفت تا انتها
گرکه باشد همرهی همپای ما
...
Labels:
ادبیات ایران,
شعر,
شعر معاصر,
فریبا شش بلوکی,
more
۱۳۸۷ آذر ۲۱, پنجشنبه
نمی خواهم
کی کسی حال مرا پرسیده است ؟
تا ببیند اشک پنهان مرا
من نمی خواهم بمیرم در سکوت
یا نباشد آتشی جان مرا
*
باز می گردم به دورانی که بود
دختری چابک میان آب و باد
روی لبهایش سرود زندگی
دستهایش غرق یک رویای شاد
*
گیسوانش رنگ تاریکی شب
خنده هایش بی ریا و بی دروغ
می دوید از شاخه های گفتگو
روی تنهایی یک خواب شلوغ
*
زنگ انشا می پرید از جای خود
تا بخواند حرف دل را پشت میز
روی برفی که می آمد در حیاط
جای پاهایی که هی می خورده لیز
*
همدمش یک بید مجنون بود و بس
پنجره را می زدود از تیرگی
می پرید در باغچه هنگام ظهر
مادر ش می گفت :بس کن خیرگی
*
دوست بود با درس و مشق و شیطنت
دوست با دیوارهای یک کلاس
یادگاری می نوشت هرروز روز
توی دفترهای مشق همکلاس
*
یا کنار یک بخاری می نشست
قهر بود با محتوای هندسه
دوست بود با درس املا و علوم
دوست اما با تمام مدرسه
*
می کشید بر دفترش طرح درخت
زیربارانهای رگبار بهار
روی دستش آبشار معرفت
آشنا با دانه های یک انار
*
سادگی را می خرید از زندگی
برگ برگ آرزو را می شناخت
رنگ می زد روی ناخنهای خود
با شکوفه های گیلاسی که داشت
*
مهربان بود با گل گلدان خود
مهربانی را چه زیبا می ستود
روی ایوان حقیقت می نشست
شعرهای کودکانه می سرود
*
روی بعد از ظهر تابستان داغ
باد می زد صورتش را یک کتاب
غرق می شد در نگاه پنجره
خیره درزیبایی لیوان آب
*
آه اکنون !ساکت و تنها شده
می هراسد !می هراسد!از سقوط
می نویسد روی کاغذ های خود
من نمی خواهم !نمی خواهم !
بمیرم در سکو ت.
...ادامه مطلب
تا ببیند اشک پنهان مرا
من نمی خواهم بمیرم در سکوت
یا نباشد آتشی جان مرا
*
باز می گردم به دورانی که بود
دختری چابک میان آب و باد
روی لبهایش سرود زندگی
دستهایش غرق یک رویای شاد
*
گیسوانش رنگ تاریکی شب
خنده هایش بی ریا و بی دروغ
می دوید از شاخه های گفتگو
روی تنهایی یک خواب شلوغ
*
زنگ انشا می پرید از جای خود
تا بخواند حرف دل را پشت میز
روی برفی که می آمد در حیاط
جای پاهایی که هی می خورده لیز
*
همدمش یک بید مجنون بود و بس
پنجره را می زدود از تیرگی
می پرید در باغچه هنگام ظهر
مادر ش می گفت :بس کن خیرگی
*
دوست بود با درس و مشق و شیطنت
دوست با دیوارهای یک کلاس
یادگاری می نوشت هرروز روز
توی دفترهای مشق همکلاس
*
یا کنار یک بخاری می نشست
قهر بود با محتوای هندسه
دوست بود با درس املا و علوم
دوست اما با تمام مدرسه
*
می کشید بر دفترش طرح درخت
زیربارانهای رگبار بهار
روی دستش آبشار معرفت
آشنا با دانه های یک انار
*
سادگی را می خرید از زندگی
برگ برگ آرزو را می شناخت
رنگ می زد روی ناخنهای خود
با شکوفه های گیلاسی که داشت
*
مهربان بود با گل گلدان خود
مهربانی را چه زیبا می ستود
روی ایوان حقیقت می نشست
شعرهای کودکانه می سرود
*
روی بعد از ظهر تابستان داغ
باد می زد صورتش را یک کتاب
غرق می شد در نگاه پنجره
خیره درزیبایی لیوان آب
*
آه اکنون !ساکت و تنها شده
می هراسد !می هراسد!از سقوط
می نویسد روی کاغذ های خود
من نمی خواهم !نمی خواهم !
بمیرم در سکو ت.
Labels:
ادبیات ایران,
دیگر شاعران,
شعر,
فریبا شش بلوکی,
more
۱۳۸۷ آذر ۸, جمعه
رنگ چشمت
رنگ پاییز است این بی تابی ام
زرد و نارنجی است آتش بازی ام
*
رنگ دریاهاست این بیداری ام
آبی و زیباست شعر جاری ام
*
صورتی رنگ است این بی خوابی ام
سرخ سرخست این تب تنهایی ام
*
هر چه هرجا هست رنگش داده ام
من فقط در رنگ چشمت مانده ام
*
رنگ چشمت چون نهال کوچکیست
شیطنت هایش شبیه کودکیست
*
رنگ چشمت کوچه باغی پر درخت
که پرستویی از آنجاها نرفت
*
رنگ چشمت یک پل و یک انتظار
یک سلام و یک نگاه بی قرار
*
رنگ چشمت بوی باران در غروب
رنگ عاشق بودن دلهای خوب
*
رنگ چشمت مثل بغضی در سکوت
یا شبیه ناله های یک فلوت
*
رنگ چشمت چشمه سار سادگی
بهترین آغازاین دلدادگی
*
رنگ چشمت مثل حرفی ناتمام
من فقط باید بگویم یک کلام
*
رنگ چشمت بهترین رنگ خداست
من نمی دانم!
نمی دانم شبیه آن کجاست
!!
...
نمی دانم شبیه آن کجاست
!!
...
Labels:
ادبیات ایران,
دیگر شاعران,
شعر,
فریبا شش بلوکی,
more
۱۳۸۷ آبان ۲۸, سهشنبه
فریاد او
تو مرا فریاد کن ای همنفس

این منم آواره فریاد تو
این فضا با بوی تو آغشته است
آسمانم پر شده از یادتو
*
ای خدا من بندها را رسته ام
می روم تا انتهای یک نگاه
بال و پرهایم پراز رنگین کمان
می نشینم روی آب و عکس ماه
*
باز تن پوشم حریر آرزو
روی دستانم شکوفه زار عشق
قامتم از این زمین تا آسمان
سبزِ سبزِ سبز در بازار عشق
*
گرم این دستان من از یاد او
کاج این خانه مرا یک تکیه گاه
فرصت پرواز تا اوج غرور
روی بال یک پرستویی به راه
*
من کنون آماده ام تا جان دهم
زیر این تنهاترین کاج حیاط
انتظاری نیست جز فریاد او
تا بگیرد جان دوباره این حیات
...
Labels:
ادبیات ایران,
شعر,
شعر معاصر,
فریبا شش بلوکی
۱۳۸۷ آبان ۱۷, جمعه
خسته ام

به پیچ و تاب موی من
پنجه نزن ، پنجه نزن
غروب باران زده ام
چنگ به این حلقه نزن
*
گذشتم از وجود خود
دست به دامنم نزن
نگو که بی وفا شدم
سنگ به این خانه نزن
*
سیب سکوت لحظه هاست
گاز چرا نمی زنی؟
روی لبان بسته ام
مُهر ترانه می زنی
*
از هوس یکی شدن
شرم به اوج می زند
روی تن فرشتگان
چشم تو موج می زند
*
کویر لحظه های تب
مرا زِ ریشه می کَنَد
آفت این ساده دلی
تیشه به ریشه می زند
*
به بند بند آرزو
حلقه به حلقه،تو به تو
به خلوتم نشسته ای
کنار من از همه سو
*
کسی مرا صدا نزد
وقت شکستن دلم
کسی صدا نزد مرا
آه ! چه قدر خسته ام
...ادامه مطلب
Labels:
ادبیات ایران,
دیگر شاعران,
شعر,
فریبا شش بلوکی,
more
اشتراک در:
پستها (Atom)

