۱۳۹۴ فروردین ۸, شنبه
ای غم بگو از دست تو آخر کجا باید شدن
۱۳۸۸ شهریور ۲۷, جمعه
تو بمان و دگران
رفتم از کوی تو لیکن عقب سرنگران
ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی
تو بمان و دگران وای به حال دگران
رفته چون مه بمحاقم که نشانم ندهند
هر چه آفاق بجویند کران تا بکران
می روم تا که به صاحب نظری باز رسم
محرم ما نبود دیده کوته نظران
دل چون آیینه اهل صفا میشکنند
که ز خود بیخبرند این زخدا بیخبران
دل من دار که در زلف شکن درشکنت
یادگاریست ز سر حلقه شوریده سران
گل این باغ بجز حسرت و داغم نفزود
لاله رویا تو ببخشای به خونین جگران
ره بیداد گران بخت من آموخت ترا
ورنه دانم تو کجا و ره بی دادگران
سهل باشد همه بگذاشتن وبگذشتن
کاین بود عاقبت کار جهان گذران
شهریارا غم آوارگی ودربدری
شورها در دلم انگیخته چون نوسفران
۱۳۸۸ خرداد ۱۳, چهارشنبه
چشمهء قاف
از همه سوي جهان جلوه او ميبينم 
جلوه اوست جهان كز همه سو ميبينم
چشم از او جلوه از او ما چه حريفيم اي دل
چهره اوست كه با ديده او ميبينم
تا كه در ديده من كون و مكان آينه گشت
هم در آن آينه آن آينه رو ميبينم
او صفيري كه ز خاموشي شب ميشنوم
و آن هياهو كه سحر بر سر كو ميبينم
چون به نوروز كند پيرهن از سبزه و گل
آن نگارين همه رنگ و همه بو ميبينم
تا يكي قطره چشيدم منش از چشمهء قاف
كوه در چشمه و دريا به سبو ميبينم
زشتئي نيست به عالم كه من از ديده او
چون نكو مينگرم جمله نكو ميبينم
با كه نسبت دهم اين زشتي و زيبائي را
كه من اين عشوه در آيينهء او ميبينم
در نمازند درختان و گل از باد وزان
خم به سرچشمه و در كار وضو ميبينم
جوي را شدهئي از لؤلؤ درياي فلك
باز درياي فلك در دل جو ميبينم
ذره خشتي كه فراداشته كيهان عظيم
باز كيهان به دل ذره فرو ميبينم
غنچه را پيرهني كز غم عشق آمده چاك
خار را سوزن تدبير و رفو ميبينم
با خيال تو كه شب سربنهم بر خارا
بستر خويش به خواب از پر قو ميبينم
با چه دل در چمن حسن تو آيم كه هنوز
نرگس مست ترا عربدهجو ميبينم
اين تن خسته ز جان تا به لبش راهي نيست
كز فلك پنجهء قهرش به گلو ميبينم
آسمان راز به من گفت و به كس باز نگفت
شهريار اينهمه زان راز مگو ميبينم
...ادامه مطلب
۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۵, جمعه
انتظار
باز امشب اي ستاره تابان نيامدي
باز اي سپيده شب هجران نيامدي
شمعم شكفته بود كه خندد به روي تو
افسوس اي شكوفهء خندان نيامدي
زنداني تو بودم و مهتاب من چرا
باز امشب از دريچهء زندان نيامدي
با ما سر چه داشتي اي تيره شب كه باز
چون سرگذشت عشق به پايان نيامدي
شعر من از زبان تو خوش صيد دل كند
افسوس اي غزال غزلخوان نيامدي
گفتم به خوان عشق شدم ميزبان ماه
نامهربان من تو كه مهمان نيامدي
خوان شكر به خون جگر دست ميدهد
مهمان من چرا به سر خوان نيامدي
نشناختي فغان دل رهگذر كه دوش
اي ماه قصر بر لب ايوان نيامدي
گيتي متاع چون منش آيد گران به دست
اما تو هم به دست من ارزان نيامدي
صبرم نديدهاي كه چه زورق شكسته ايست
اي تختهام سپرده به طوفان نيامدي
در طبع شهريار خزان شد بهار عشق
زيرا تو خرمن گل و ريحان نيامدي
خزان جاوداني
مه من هنوز عشقت دل من فكار دارد
تو يكي بپرس از اين غم كه به من چه كار دارد 
نه بلاي جان عاشق شب هجرتست تنها
كه وصال هم بلاي شب انتظار دارد
تو كه از مي جواني همه سرخوشي چه داني
كه شراب نااميدي چقدر خمار دارد
نه به خود گرفته خسرو پي آهوان ار من
كه كمند زلف شيرين هوش شكار دارد
مژه سوزن رفو كن نخ او ز تار مو كن
كه هنوز وصلهء دل دو سه بخيه كار دارد
دل چون شكسته سازم ز گذشتههاي شيرين
چه ترانههاي محزون كه به يادگار دارد
غم روزگار گو رو، پي كار خود كه ما را
غم يار بيخيال غم روزگار دارد
گل آرزوي من بين كه خزان جاودانيست
چه غم از خزان آن گل كه ز پي بهار دارد
دل چون تنور خواهد سخنان پخته ليكن
نه همه تنور سوز دل شهريار دارد
۱۳۸۸ اردیبهشت ۴, جمعه
انتظار
باز امشب اي ستاره تابان نيامدي
باز اي سپيده شب هجران نيامدي

شمعم شكفته بود كه خندد به روي تو
افسوس اي شكوفهء خندان نيامدي
زنداني تو بودم و مهتاب من چرا
باز امشب از دريچهء زندان نيامدي
با ما سر چه داشتي اي تيره شب كه باز
چون سرگرشت عشق به پايان نيامدي
شعر من از زبان تو خوش صيد دل كند
افسوس اي غزال غزلخوان نيامدي
گفتم به خوان عشق شدم ميزبان ماه
نامهربان من تو كه مهمان نيامدي
خوان شكر به خون جگر دست ميدهد
مهمان من چرا به سر خوان نيامدي
نشناختي فغان دل رهگرر كه دوش
اي ماه قصر بر لب ايوان نيامدي
گيتي متاع چون منش آيد گران به دست
اما تو هم به دست من ارزان نيامدي
صبرم نديدهاي كه چه زورق شكسته ايست
اي تختهام سپرده به طوفان نيامدي
در طبع شهريار خزان شد بهار عشق
زيرا تو خرمن گل و ريحان نيامدي
۱۳۸۷ اسفند ۱۵, پنجشنبه
پدر عشق بسوزد
در باغ نشسته بودم که توپ دختر بچه ی جلوی پایم افتاد, توپ را برداشته و به دخترک دادم , لبخند دخترک دلم را لرزاند با چشم تقیبش کردم او خود را در آغوش مادرش انداخت , دنیا روی سرم خراب شد........
شهریارشعرزیر را در یک سیزده بدر در یکی از باغهای کرج سروده است.

يار و همسر نگرفتم كه گرو بود سرم
تو شدى مادر و من با همه پيرى پسرم
تو جگرگوشه هم ازشير بريدى و هنوز
من بيچاره همان عاشق خونينجگرم
من كه با عشق نراندم به جوانى هوسى
هوس عشق و جوانى است به پيرانه سرم
پدرت گوهر خود را به زر و سيم فروخت
پدر عشق بسوزد كه درآمد پدرم
عشق و آزادگى و حسن و جوانى و هنر
عجبا هيچ نيرزيد كه بىسيم و زرم
هنرم كاش گرهبند زر و سيم بود
كه به بازار توكارى نگشود از هنرم
سيزده را همه عالم بدر امروز از شهر
من خود آن سيزدهم كز همه عالم بدرم
تا به ديوار و درش تازه كنم عهد قديم
گاهى از كوچهى معشوقهى خود مىگذرم
تو از آن دگرى، رو كه مرا ياد تو بس
خود تو دانى كه من از كان جهانى دگرم
از شكار دگران چشم و دلى دارم سير
شيرم و جوى شغالان نبود آبخورم
خون دل موج زند در جگرم چون ياقوت
شهريارا! چهكنم لعلم و والا گوهرم
...ادامه مطلب
۱۳۸۷ اسفند ۱۴, چهارشنبه
نالهء ناكامي
برواي ترك كه ترك تو ستمگر كردم 
حيف از آن عمر كه در پاي تو من سركردم
عهد و پيمان تو با ما و وفا با دگران
سادهدل من كه قسمهاي تو باور كردم
به خدا كافر اگر بود به رحم آمده بود
زانهمه ناله كه من پيش تو كافر كردم
تو شدي همسر اغيار و من از يار و ديار
گشتم آواره و ترك سر و همسر كردم
زير سر بالش ديباست ترا كي داني
كه من از خار و خس باديه بستر كردم
در و ديوار به حال دل من زار گريست
هر كجا نالهء ناكامي خود سر كردم
درغمت داغ پدر ديدم و چون در يتيم
اشكريزان هوس دامن مادر كردم
اشك از آويزه گوش تو حكايت ميكرد
پنداز اين گوش پريرفتم از آن دركردم
پس از اين گوش فلك نشنود افغان كسي
كه من اين گوش ز فرياد و فغان كر كردم
اي بسا شب به اميدي كه زني حلقه به در
ديده را حلقه صفت دوخته بر در كردم
شهريارا به جفا كرد چو خاكم پامال
آنكه من خاك رهش را به سر افسر كردم
...ادامه مطلب
۱۳۸۷ اسفند ۱۰, شنبه
گلهء عاشق
آتشي زد شب هجرت به دل و جان كه مپرس

آنچنان سوختم از آتش هجران كه مپرس
گلهئي كردم و از يك گله بيگانه شدي
آشنايا گله دارم ز تو چندان كه مپرس
مسند مصر ترا اي مه كنعان كه مرا
نالههائي است در اين كلبهء احزان كه مپرس
سرونازا گرم اينگونه كشي پاي از سر
منت آنگونه شوم دست به دامان كه مپرس
گوهر عشق كه دريا همه ساحل بنمود
آخرم داد چنان تخته به طوفان كه مپرس
عقل خوش گفت چو در پوست نميگنجيدم
كه دلي بشكند آن پستهء خندان كه مپرس
بوسه بر لعل لبت باد حلال خط سبز
كه پلي بسته به سر چشمهء حيوان كه مپرس
اين كه پرواز گرفته است هماي شوقم
به هواداري سرويست خرامان كه مپرس
دفتر عشق كه سر خط همه شوق است واميد
آيتي خواندمش از ياس به پايان كه مپرس
شهريارا دل از اين سلسله مويان برگير
كه چنانچم من از اين جمع پريشان كه مپرس
۱۳۸۷ اسفند ۷, چهارشنبه
سوز و ساز
باز كن نغمهء جانسوزي از آن ساز امشب 
تا كني عقده اشك از دل من باز امشب
ساز در دست تو سوز دل من ميگويد
من هم از دست تو دارم گله چون ساز امشب
مرغ دل در قفس سينهء من مينالد
بلبل ساز ترا ديده همآواز امشب
زير هر پرده ساز تو هزاران راز است
بيم آنست كه از پرده فتد راز امشب
گرد شمع رخت اي شوخ، من سوخته جان
پر چو پروانه كنم باز به پرواز امشب
گلبن نازي و در پاي تو با دست نياز
ميكنم دامن مقصود پر از ناز امشب
كرد شوق چمن وصل تو اي مايهء ناز
بلبل طبع مرا قافيهپرداز امشب
شهريار آمده با كوكبهء گوهر اشك
به گدائي تو اي شاهد طناز امشب
۱۳۸۷ اسفند ۶, سهشنبه
يكشب با قمر

از كوري چشم فلك امشب قمر اينجاست
آري قمر امشب به خدا تا سحر اينجاست
آهسته به گوش فلك از بنده بگوئيد
چشمت ندود اين همه يك شب قمر اينجاست
آري قمر آن قمري خوشخوان طبيعت
آن نغمهسرا بلبل باغ هنر اينجاست
شمعي كه به سويش من جانسوخته از شوق
پروانه صفت باز كنم بال و پر اينجاست
تنها نه من از شوق سر از پا نشناسم
يك دسته چو من عاشق بيپا و سر اينجاست
هر ناله كه داري بكن اي عاشق شيدا
جائي كه كند نالهء عاشق اثر اينجاست
مهمان عزيزي كه پي ديدن رويش
همسايه همه سركشد از بام و در اينجاست
ساز خوش و آواز خوش و باده دلكش
آي بيخبر آخر چه نشستي، خبر اينجاست
اي عاشق روي قمر اي ايرج ناكام
برخيز كه باز آن بت بيداد گر اينجاست
آن زلف كه چون هاله به رخسار قمر بود
بازآمده چون فتنهء دور قمر اينجاست
اي كاش سحر نايد و خورشيد نزايد
كامشب قمر اين جا قمر اين جا قمر اينجاست
...ادامه مطلب
۱۳۸۷ بهمن ۲, چهارشنبه
در دیاری كه در او نیست كسی یار كسی
كاش یارب كه نیفتد به كسی ، كار كسی
هر كس آزار منِ زار پسندیدولی
نپسندید دلِ زار من آزارِ كسی
آخرش محنت جانكاه به چاه اندازد
هر كه چون ماه برافروخت شبِ تارِ كسی
سودش این بس كه به هیچش بفروشند چو من
هر كه باقیمت جان بود خریدار كسی
سود بازار محبت همه آه سرد است
تا نكوشید پس گرمی بازار كسی
غیر آزار ندیدم چو گرفتارم دید
كس مبادا چو من زار گرفتار كسی
تا شدم خار تو رشكم به عزیزان آید
با الها ! كه عزیزی نشود خوار كسی
آنكه خاطر هوس عشق و وفا دارد از او
به هوس هر دو سه روزی است هوادار كسی
لطف حق یار كسی باد كه در دورة ما
نشود یار كسی تا نشود باركسی
گر كسی را نفكندیم بسر سایه چو گل
شكر ایزد كه نبودیم به پا خار كسی
شهریارا سرم ن زیر پس كاخ ستم
به كه بر سرفتدم سایة دیوار كسی
۱۳۸۷ دی ۱۸, چهارشنبه
ای وای مادرم
در فکر آش و سبزی بیمار خویش بود
اما گرفته دور و برش هاله ئی سیاه
او مرده است و باز پرستار حال ماست
در زندگی ما همه جا وول میخورد
هر کنج خانه صحنه ئی از داستان اوست
در ختم خویش هم بسر کار خویش بود
بیچاره مادرم
هر روز میگذشت از این زیر پله ها
آهسته تا بهم نزند خواب ناز من
امروز هم گذشت
در باز و بسته شد
با پشت خم از این بغل کوچه میرود
چادر نماز فلفلی انداخته بسر
کفش چروک خورده و جوراب وصله دار
او فکر بچه هاست
هرجا شده هویج هم امروز میخرد
بیچاره پیرزن ، همه برف است کوچه ها
او از میان کلفت و نوکر ز شهر خویش
آمد بجستجوی من و سرنوشت من
آمد چهار طفل دگر هم بزرگ کرد
آمد که پیت نفت گرفته بزیر بال
هر شب در آید از در یک خانه فقیر
روشن کند چراغ یکی عشق نیمه جان
او را گذشته ایست ، سزاوار احترام :
تبریز ما ! بدور نمای قدیم شهر
در ( باغ بیشه ) خانه مردی است باخدا
هر صحن و هر سراچه یکی دادگستری است
اینجا بداد ناله مظلوم میرسند
اینجا کفیل خرج موکل بود وکیل
مزد و درآمدش همه صرف رفاه خلق
در ، باز و سفره ، پهن
بر سفره اش چه گرسنه ها سیر میشوند
یک زن مدیر گردش این چرخ و دستگاه
او مادر من است
انصاف میدهم که پدر رادمرد بود
با آنهمه درآمد سرشارش از حلال
روزی که مرد ، روزی یکسال خود نداشت
اما قطارهای پر از زاد آخرت
وز پی هنوز قافله های دعای خیر
این مادر از چنان پدری یادگار بود
تنها نه مادر من و درماندگان خیل
او یک چراغ روشن ایل و قبیله بود
خاموش شد دریغ
نه ، او نمرده ، میشنوم من صدای او
با بچه ها هنوز سر و کله میزند
ناهید ، لال شو
بیژن ، برو کنار
کفگیر بی صدا
دارد برای ناخوش خود آش میپزد
او مرد و در کنار پدر زیر خاک رفت
اقوامش آمدند پی سر سلامتی
یک ختم هم گرفته شد و پر بدک نبود
بسیار تسلیت که بما عرضه داشتند
لطف شما زیاد
اما ندای قلب بگوشم همیشه گفت :
این حرفها برای تو مادر نمیشود .
پس این که بود ؟
دیشب لحاف رد شده بر روی من کشید
لیوان آب از بغل من کنار زد ،
در نصفه های شب .
یک خواب سهمناک و پریدم بحال تب
نزدیکهای صبح
او زیر پای من اینجا نشسته بود
آهسته با خدا ،
راز و نیاز داشت
نه ، او نمرده است .
نه او نمرده است که من زنده ام هنوز
او زنده است در غم و شعر و خیال من
میراث شاعرانه من هرچه هست از اوست
کانون مهر و ماه مگر میشود خموش
آن شیرزن بمیرد ؟ او شهریار زاد
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد بعشق
او با ترانه های محلی که میسرود
با قصه های دلکش و زیبا که یاد داشت
از عهد گاهواره که بندش کشید و بست
اعصاب من بساز و نوا کوک کرده بود
او شعر و نغمه در دل و جانم بخنده کاشت
وانگه باشکهای خود آن کشته آب داد
لرزید و برق زد بمن آن اهتزاز روح
وز اهتزاز روح گرفتم هوای ناز
تا ساختم برای خود از عشق عالمی
او پنجسال کرد پرستاری مریض
در اشک و خون نشست و پسر را نجات داد
اما پسر چه کرد برای تو ؟ هیچ ، هیچ
تنها مریضخانه ، بامید دیگران
یکروز هم خبر : که بیا او تمام کرد .
در راه قم بهرچه گذشتم عبوس بود
پیچید کوه و فحش بمن داد و دور شد
صحرا همه خطوط کج و کوله و سیاه
طوماز سرنوشت و خبرهای سهمگین
دریاچه هم بحال من از دور میگریست
تنها طواف دور ضریح و یکی نماز
یک اشک هم بسوره یاسین چکید
مادر بخاک رفت .
آنشب پدر بخواب من آمد ، صداش کرد
او هم جواب داد
یک دود هم گرفت بدور چراغ ماه
معلوم شد که مادره از دست رفتنی است
اما پدر بغرفه باغی نشسته بود
شاید که جان او بجهان بلند برد
آنجا که زندگی ، ستم و درد و رنج نیست
این هم پسر ، که بدرقه اش میکند بگور
یک قطره اشک ، مزد همه زجرهای او
اما خلاص میشود از سرنوشت من
مادر بخواب ، خوش
منزل مبارکت .
آینده بود و قصه بیمادری من
ناگاه ضجه ئی که بهم زد سکوت مرگ
من میدویدم از وسط قبرها برون
او بود و سر بناله برآورده از مغاک
خود را بضعف از پی من باز میکشید
دیوانه و رمیده ، دویدم بایستگاه
خود را بهم فشرده خزیدم میان جمع
ترسان ز پشت شیشه در آخرین نگاه
باز آن سفیدپوش و همان کوشش و تلاش
چشمان نیمه باز :
از من جدا مشو
میآمدیم و کله من گیج و منگ بود
انگار جیوه در دل من آب میکنند
پیچیده صحنه های زمین و زمان بهم
خاموش و خوفناک همه میگریختند
میگشت آسمان که بکوبد بمغز من
دنیا به پیش چشم گنهکار من سیاه
وز هر شکاف و رخنه ماشین غریو باد
یک ناله ضعیف هم از پی دوان دوان
میآمد و بمغز من آهسته میخلید :
تنها شدی پسر .
باز آمدم بخانه چه حالی ! نگفتنی
دیدم نشسته مثل همیشه کنار حوض
پیراهن پلید مرا باز شسته بود
انگار خنده کرد ولی دلشکسته بود :
بردی مرا بخاک کردی و آمدی ؟
تنها نمیگذارمت ای بینوا پسر
میخواستم بخنده درآیم ز اشتباه
اما خیال بود
ای وای مادرم
۱۳۸۷ دی ۷, شنبه
حالا چرا
تصنیف این شعر را با صدای دلنشین بنان از اینجا بشنوید ویا دانلود کنید
آمدی جانم بقربانت ولی حالا چرا
بی وفا حالا که من افتاد ه ام از پا چرا
نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا
عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست
من که یک امروز مهمان تو ام فردا چرا
نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم
دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا
وه که با این عمرهای کوته و بی اعتبار
این همه غافل شدن از چون من شیدا چرا
شور فرهادم به پرسش سر بزیر افکنده بود
ای لب شیرین جواب تلخ سر بالا چرا
ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت
این قدر با بخت خواب آلود من لالا چرا
آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می کند
در شگفتم من نمی پاشد ز هم دنیا چرا
در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزین
خامشی شرط وفا داری بود غوغا چرا
شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر
این سفر راه قیامت می روی تنها چرا
۱۳۸۷ مهر ۲۹, دوشنبه
عمریست در هوای تو میسوزم و خوشم

در وصل هم ز عشق تو ای گل در آتشم
عاشق نمیشوی که ببینی چه میکشم
با عقل آب عشق به یک جو نمیرود
بیچاره من که ساخته از آب و آتشم
دیشب سرم به بالش ناز وصال و باز
صبحست و سیل اشک به خون شسته بالشم
پروانه را شکایتی از جور شمع نیست
عمریست در هوای تو میسوزم و خوشم
خلقم به روی زرد بخندند و باک نیست
شاهد شو ای شرار محبت که بیغشم
باور مکن که طعنهی طوفان روزگار
جز در هوای زلف تو دارد مشوشم
سروی شدم به دولت آزادگی که سر
با کس فرو نیاورد این طبع سرکشم
دارم چو شمع سر غمش بر سر زبان
لب میگزد چو غنچهی خندان که خامشم
هر شب چو ماهتاب به بالین من بتاب
ای آفتاب دلکش و ماه پریوشم
لب بر لبم بنه بنوازش دمی چونی
تا بشنوی نوای غزلهای دلکشم
ساز صبا به ناله شبی گفت شهریار
این کار تست من همه جور تو میکشم
...ادامه مطلب
۱۳۸۷ مهر ۱۳, شنبه
حراج عشق
به نظر من این غزل یکی از بهترین های شهریار است. بزرگان ادبیات به جرات معتقدند که شهریار اولین شاعریست که خیال یار رو از خود یار جدا کرده است.
چو درمانم نبخشیدی، به درد خویش خو کردم
چرا رو در تو آرم من که خود را گم کنم در تو
به خود باز آمدم نقش تو در خود جستجو کردم
خیالت ساده دل تر بود و با ما از تو یک رو تر
من اینها هر دو با آئینهی دل روبرو کردم
فشردم با همه مستی به دل سنگ صبوری را
ز حال گریه پنهان حکایت با سبو کردم
فرود آ ای عزیز دل که من از نقش غیر تو
سرای دیده با اشک ندامت شست و شو کردم
صفائی بود دیشب با خیالت خلوت ما را
ولی من باز پنهانی ترا هم آرزو کردم
ملول از ناله بلبل مباش ای باغبان رفتم
حلالم کن اگر وقتی گلی در غنچه بو کردم
تو با اغیار پیش چشم من می در سبو کردی
من از بیم شماتت گریه پنهان در گلو کردم
حراج عشق و تاراج جوانی وحشت پیری
در این هنگامه من کاری که کردم یاد او کردم
ازین پس شهریارا، ما و از مردم رمیدنها
که من پیوند خاطر با غزالی مشک مو کردم
۱۳۸۷ شهریور ۲۵, دوشنبه
شعری از شهریار
ایکه از کلک هنر نقش دل انگیز خدایی
حیف باشد مه من کین همه از مهر جدایی
گفته بودی جگرم خون نکنی باز کجایی
من ندانستم از اول که تو بی مهرووفایی
عهد نابستن از ان به که ببندی و نپایی
مدعی طعنه زند درغم عشق تو زیادم
وین نداند که من از بهر غم عشق تو زادم
نغمۀ بلبل شیراز نرفتست ز یادم
دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم
باید اول بتو گفتن که چنین خوب چرایی
تیر را قوت پرهیز نباشد ز نشانه
مرغ مسکین چه کند گر نرود از پی دانه
پای عاشق نتوان بست به افسون و فسانه
ای که گویی مرو اندر پی خوبان زمانه
ما کجاییم در این بحر تفکر تو کجایی
درد بیمار نپرسند به شهر تو طبیبان
کس در این شهر ندارد سر تیمار غریبان
نتوان گفت غم از بیم رقیبان به حبیبان
حلقه بر در نتوانم زدن از بیم رقیبان
این توانم که بیایم سر کویت به گدایی
گرد گلزار رخ تست غبار خط ریحان
چون نگارین خط تذهیب به دیباچۀ قرآن
ای لبت آیۀ رحمت دهنت نقطۀ ایمان
آن نه خالست و زنخدان و سرزلف پریشان
که دل اهل نظر برد که سِریست خدایی
هر شب هجر بر آنم که اگر وصل بجویم
همه چون نی به فغان آیم و چون چنگ بمویم
لیک مدهوش شوم چون سر زلف تو ببویم
گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم
چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی
چرخ امشب که بکام ما خواسته گشتن
دامن وصل تونتوان به رقیبان تو هشتن
نتوان از تو برای دل همسایه گذشتن
شمع را باید از این خانه برون بردن و کشتن
تا که همسایه نداند که تو در خانۀ مایی
سعدی این گفت و شد از گفتۀ خود باز پشیمان
که مریض غم عشق تو هدر گوید و هذیان
به شب تیره نهفتن نتوان ماه درخشان
کشتن شمع چه حاجت بود از بیم رقیبان
پرتوی روی تو گوید که تو در خانۀ مایی
span> />
...ادامه مطلب
۱۳۸۷ شهریور ۱۶, شنبه
شعر "هذیان دل" یکی از شاهکارهای استاد شهریار
دارم سری از گذشت ایام-------- طوفانی و مالخولیائی
طومار خیال و خاطراتم-------- لولنده بکارخود نمایی
چون پرتو فیلمهای در هم------ در پرده ی تار سینمایی
بگشود دلم زبان هذیان
مرغان خیال وحشی من------ تنها که شدم برون بریزن
در باغچه ی شکفته ی شعر---- با شوق و شعف بجست و خیزد
تا میشنوند صوتی از دور-------- برگشته چوباد میگریزند
در خلوت حجره ی دماغم
گوشم بنوای عشق بنواخت------ چشمم به جمال جاودانی
مهتاب شبی که غره بودند----- دریا و افق به بیکرانی
پیشانی باز خود نشان داد
من با نوسان گاهواره -----پیچیده به لابلای قند ان
وز پنجره چشم نیمه بازم------- مجذ وب تجلیات آفاق
گهواره مرا به بال لالای---- بر سینه فشرده گرم و مشتاق
میبرد بسیر باغ مینو
آن دور نمای سوسنستان--- وان باد که موجها برانگیخت
وان موج که چون طنین ناقوس---- دامن بافق زد و فرو ریخت
آن دود که در افق پراکند---- وان ابرکه با شفق در آمیخت
شرح ابدیت تو میگفت
خانم ننه مادر بزرگم---- افسانه و سرگذشت میگفت
میکرد چراغ کور کوری---- من غرق خیال و باپری جفت
شعرم به نهان جوانه میزد
آن بید کنار جاده ی ده---- آیا که پس از منش گذر کرد
هر برگی از آن زبان دل بود---- با من چه فسانه ها که سر کرد
او ماند و جوان عاشق از ده--- شب همره کاروان سفر کرد
از یار و دیار قهر کرده
آن چشمه و سنگ و دامن و کوه---- تا قصه ی ما شنیده بودند
با آن همه انس و آشنائی ----از صحبت من رمیده بودند
کس با دل من سخن نمیگفت--- گوئی که مرا ندیده بودند
ایوای چه بیوفاست دنیا
آنجا گل وحشئی به صحرا----- دیدم به نسیم کام راند
هی چادر برگش از سر دوش---- میافتاد و باز میکشاند
با شعر نگاه خود به گوشش----- طوری که نسیم هم نداند
گفتم گل من مرا زخود راند
چون دود معلق از دو سو بید----- آئینه ی آب میدرخشید
ماه از فلک کبود ناگاه----- سیماب بسبز دشت پاشید
غلطید در آب زورق ماه ----آ نسان که در آبگینه خورشید
افسوس که کاروان نایستاد
(سارا) گل و ماه کوهپایه---- در خانه ی زین عروس میرفت
سیلش بر بود و اژدهایی---- تند و خشن وعبوس میرفت
گلدسته بر آب و شیون خلق---- بر گنبد آبنوس میرفت
سارا تو شدی عروس دریا
طوفان سیاهی ، شررزا ----سیلی به عذار شرق میزد
گرداب ، دهن دریده و رعد----- فریاد زبیم غرق میزد
چون شعله چشم اهرمن گاه---- مریخ زدور برق میزد
لرزان در و دشت و کوه و جنگل
چون چشم تو ای غزال وحشی---- روزیکه ز آدمی رمیدم
بوی تو مگر بدو گذشتی----- کز لاله ی وحشئی شنیدم
با شعله ی شوق در گرفته---- شب همره بادها دویدم
تا بوی گلم گرفت دامن
پروانه شدم به سونستان---- خود را به دم صبا سپردم
غوغای چمن ، بهار رنگین ----در عطر و ترانه غوطه خوردم
هر گل که عفیف و شرمگین بود---- بوسیدم و در بغل فشردم
در دامن لاله رفتم از هوش
مُرواریِ جوی ، شدّه میساخت---- وز پولک نقره چشمه جوشید
وان ژاله که چون نگین الماس---- در حُقّه لاله میدرخشید
بر سوسن لاجورد ناگاه---- زد شلعه به انعکاس خورشید
دشت آینه خانه شد نگارین
با نغمه ی ساز پر گرفتیم --مسحور جمال آن ستاره
آویخته کوکبی درخشان---- با رقص و جلای گوشواره
کانون سروش بود و الهام ---افشانده فرشته چون شراره
اوآلهه ی جمال زهرست
خفته ملکه بقصر یاقوت--- دوروبر قصر ، گلعذاران
انوار زلال شعر و نغمه ---فوّاره زنان زچشمه ساران
بارنده فرشتگان الهام---- با منظره ی ستاره باران
تا هدیه برند عاشقان را
ناگاه فراز غرفه خندان--- حافظ!که به زهره نَرد میباخت
زانو زده بودم اشکریزان--- کز طرفِ دریچه گردن افراخت
لبخند زنان کلاه رندی---- از سر بگرفت ، بر من انداخت
بشکفت بهشت خواجه در من
بشکفت شکوفه ، برف بشکافت--- غُرّیدمسیل و ایل کوچید
بر سینه ی درّه ی (قراکول) ---چوپان گله چون ستاره پاچید
زنگ شتران و ناله ی نی ---در گردنه های کوه پیچید
دارم سری و هزار سودا
دوشیزه ی ماهپاره ی ده ---چون لاله ی سرخ پرنیان پوش
وان روسری پرند زر بفت---- سوغاتی بادکوبه تا دوش
با چشم و نگاه آه وانه---- استاده و برّه اش در آغوش
گویی که در انتظار گله ست
پروانه چو برگ گل ، نگارین-- از بوسه ی گل چه شهدکام است
چون شیشه و می خطاکند چشم--- پروانه کدام و گل کدام است
چندین نسزد ستم به معشوق--- یک بوسه و کار گل تمام است
تا شمع کِی انتقام گیرد
در خلوت آن کبود ساحل--- کانجا همه نزهت است و رویا
وقتی به سپیده ی مه آلود--- بارند فرشتگان بالا
وز خیمه موجهای نیلی--- برخاسته دختران دریا
تا خنده مهر پایکوبند
خورشید چو گیسوان فرو هشت ---چون زلف سمن به هم بریزند
یک دسته زِ نرده های زرّین--- بر کنگره ی سپهر خیزند
یک سلسله در پرند امواج ---چوتابش نور میگریزند
مه خیزد و قو شتابد آنسو
محراب تو ، برفروخت قندیل-- افراشته معبدی مجلّل
وز گوهر شبچراغ انجم گل-- دوخته بر کبود مخمل
گلبانگ اذان طنین ناقوس -- پیچید و شمیم عود و صندل
مدهوش درآمدم به زانو
چون چنگ خمیده پیر چنگی-- تا نیمه ی شب نماز کرده
بشکافت شب و به پلک سنگین --آمد درِ دیر باز کرده
بر سنگ مزار دخت راهب --چنگی به ترانه ساز کرده
چون ابر بهار اشک میریخت
لرزید صلیبها و نوری شد- بر سر دیر چون کفن چاک
ارواح لطیف آسمانی --آهسته فرو شدند بر خاک
گرد آمده بر ترانه چنگ-- با پیکری از اثیر افلاک
موسیقی و اهتزاز ارواح
بشکفت فرشته ی ندامت --چون نورِ تنیده در مه و دود
بر سینه روان دختر دِیر-- قربانیِ عشق روح مردود
با اشک ِ فرشته ، شسته میشد-- معصوم لطیف ِ شُبهه آلود
از لکّه ی بوسه گاه مسموم
من خفته به روی بام و پیدا-- تالار حرمسرای شاهی
بر طاق ِ دم ِ دریچه لرزان-- شمعی به نسیم صبحگاهی
غلطیده بتختخواب توری ماهی-- چو به تور تلّه ماهی
بیدی بدریچه طُرّه افشان
مطرود بهشت ، اهرمن شب --پروازکنان به بی صفایی
بر دخمه ی کوه ، عارفی دید-- مدهوش جمال کبریایی
خود ساخت بشکل حور و آنگاه-- چون صبح شفق به دلربایی
از روزن دخمه سر بر آورد
اهرمن : - مهمان نخوانده میپذیری ؟-- من ماهم و دخت آسمانم
پاداش توام هر آنچه خواهی-- بر خور ، که بهشت جاودانم
کابین من آسمان تو را بست --هر چند تو پیر و من جوانم
شب تیره و باد نعره میزد
عارف همه سر به جیب اذکار-- آفاق بسیر در نوردید
جز روح پلید در همه کون-- هر ذره بجای خویشتن دید
عارف : - کفر است از او جز او تمنّا-- من ماه نخواستم به بخشید
مردود پلید دور میشد
افسانه ی عمرم آورد خواب-- عمری که نبود خواب دیدم
در سیل گذشت روزگاران-- امواج به پیچ و تاب دیدم
از عشق جوانیم چه پرسی-- من دسته گلی بر آب دیدم
دل بدرقه با نگاه حسرت
شب بود نهیب باد و طوفان-- میکوفت در اطاق با مشت
رگبار به شیشه های الوان --خوش ضرب گرفته با سر انگشت
تصویر چراغ پشت شیشه-- هی شعله کشیده باد میکشت
هم شوق به دل مرا و هم بیم
بیچاره زن سیاه طالع-- یک شب زده راه عففتش غول
پستان بدهان شیرخواره-- آن گنچ خرابه مانده مسلول
با رنگ پریده شب به مهتاب چون-- ساز حزین به ناله مشغول
میگفت به شیرخواره لالای
ای سوخته از گناه مادر --در آتش جرم و جور بابا
لولو ممه برده بغل سرد-- بیرحم نداده نسیه قاقا
صبح چون شود خدا کریم است-- باز امشبه هم چو بخت ماما
لالای ، گل فسرده لالای
با دود و مه غلیظ-- جفت آیینه ی آبهای دریا
با توده ابرهای دائم-- با قُبّه ی آسمان مینا
شرح ابدیّت تو میگفت --من غرق یکی شِگفت رویا
ناگاه سفیر قو بر آمد
شب بود و به (ششگلان ِ) تبریز-- "اقبال " بچهچه ِ مناجات
با زمزمه ی هزار دستان-- پیچیده صدا بکوچه باغات
تحریر ِ صدا ، فرشتگانی-- پرواز گرفته تا سماوات
روح همه عرش سیر میکرد
آن ابر تُنُک بیاد دریا-- بر دامن سبزه اشک میریخت
از لاله گوشِ شاخه گل-- آویزه ژاله، چون دُر آویخت
لبخند ِ گُل ِ غفیف ِ خاموش --بلبل به غزلسرائی انگیخت
من بی تو دلم گرفته چون ابر
آب یخ وبرف از بر کوه میگشت به رودخانه پرتاب
گویی که یکی سمند ابلق شوید دُم چون پرند در آب
وان آب زلال رودخانه چون دسته گیسوان پُر تاب
افشانده بباد نو بهاری
روزی که دو سال و نیمه گشتم بس خاطره داشتم سرشتی
دمسازی طاوسان رنگین با نزهت عالمی بهشتی
ناگه بخود آمدم که بودم پیری ازلی و سرگذشتی
خود را بسزا نمیشناسم
باز آن شب روستاست کز کوه برخاست غریو شهسونها
بر روی گوزنهای بِریان افروخته بوته ها ، گَوَنها
آهسته میان مردم ده با بیم و امید ، انجمنها
من کودک و در پی تماشا
بر میشدم از گَدوکِ (شِبلی ) چون آه که بر شود زسینه
وز بیم بلای سنگباران بر سینه فشرده آبگینه
با آن همه ، آبگینۀ دل پرداخته از غبار کینه
زان آینه شرم بودت ای آه
آن منظرۀ خرابه ، از دور پیداست که بود کاروانگاه
میگفت دُرُشکه چی که آنجا آیند حرامیان شبانگاه
افسانۀ سهمگین خود را ، سر کرد خرابه با من ، آنگاه
شب دیدم برق چشم دزدان
پوشیده به برفهای دائم توفنده و سهمگین ، دماوند
سیمرغ بقاف او گروگان ضحّاک به غار او گرو بند
چون مهد فرشتگان ، مه آلود چون قلعه ی جاودان ، ظفرمند
جز ابر نگفته با کسی راز
از یار دیار میگذشتم یک قافله بسته بار اندوه
با قافله میشدم سرازیر از دامنه های قافلانکوه
چون من ، دل کوه هم گرفته صبح است مِهی غلیظ و انبوه
یک اشک درشت ،کوکب صبح
بیشه است و کنار برکه آن بید با سلسلۀ پرندِ گیسو
چون دخترکی برهنه کز شرم پوشیده بگیسوان ، بَرو رو
در آب فکنده عکس ، گویی در آینه شانه میزند مو
وز پشت درخت ، سرکشد ماه
دریا و دل شب است و آفاق با زلزله ئی مهیب ، لرزان
غوغای قیامت است گویی ارواح جهنّمی گریزان
کوه و درّه ، سیلِ مار و افعیست با برق و شرر خزان و لغزان
آفاق بریزد و بپاشد
شب بود مَنَش مراقب از بام شرمندۀ دزدی و گدایی
جز سایه ی من ، که بود وحشی آنجا همه انس و آشنایی
خود کرد چراغ ِ خانه روشن وز پنجره تافت روشنایی
نور از پس اشک ، لرزشی داشت
زانسوی ( قراچمن ) دیاری است نزهتگهِ شاهدان ِ آفاق
آن دامن کوه ( شنگُل آباد) وان جُلگۀ سز (قِیش قُرشاق)
یاد آن شب ( خُشکناب ) ومهتاب وان صحبت میزبان ( قِپچاق )
آن یار و دیار آشنایی
شب بود و سواره میگذشتیم همراه ِ سکوت ِ درّه ئی ژرف
پیچیده صدای پای اسبان در کوه و شکستنِ یخ و برف
باد از پی وِ سایه ها گریزان آهسته درختها زدی حرف
برخاست صدای زوزۀ گرگ
آن صبح که ماهتاب هم بود من خوش بکجاوه خُفته بودم
نا گاه زغرّش ( قراسو ) چشمی به سپیده دم گشودم
تا باز دَرایِ کاروانی سر کرد فسانه و غنودم
آنروز سفر چه لذّتی داشت
آی صاحب خانه مهمانم این گفت و نواخت مشت بر در
در واشد و ناشناس آمد اندوده به برف پای تا سر
در رفته ز برف و باد و بوران پیچیده بباشلُق سر و بر
گرگی زده بود و دشنه خونین
پاشید ز هم چراغ خورشید بر آینۀ افق فرو ریخت
در پنبۀ ابرها زد آتش بس شعله و دود در هم آمیخت
وان شعشعۀ منعکس بر استخر لغزان شد و نقشها بر انگیخت
چون صورت آرزو دلاویز
شب تیره و تازیانۀ برق پیچیده به ابرهای انبوه
رگبار گرفت و سیل غرّید باران بلا و سیل اندوه
لرزان در و دشتو صخره غلطان با گُمب و گُرُمب از بر کوه
جنگل به لهیب برق ، سوزان
آن صبح که بود کوهساران از برف بسان سینه ی قو
با اِسکی رسم روستایی سُر خوردن روی دسته ی پارو
سرگرم شدیم و پَر گشودیم بر دامن کوه چون پرستو
خورشید هم از نشاط خندید
قوس و قزحی چون پر طاوس از گوهر طبع ِ تر، تراوید
زال فلک از کلاف ِ رنگین بس تار تنید و طُرّه تابید
یک سلسله از پَرند دریا یکدسته ز گیسوان خورشید
تا بافت بر آسمان کمر بند
صبحی که زمین ز برف دوشین دیبای سپید داشت در بر
خورشید به نوشخند و ما را سودای شکار کبک در سر
مرغ دل من که بچّه بودم میزد بهوای کبک پرپر
رفتیم بطرف ِ دامن ِ کوه
آهسته فرو شدیم آن شب از آن تل ِ خاک زیرِ خرمن
در آن سوی رودخانه ناگاه دو شعله ی تند و تیز ، روشن
گرگ است آهای ، رفیق من گفت برگشته گریختیم لیکن
با رعشه و رنگ و روی مهتاب
از دیده دل نگر که بینی هر ذرّه ، زمین و آسمانی است
نز رخنه ی تنگ جرس آنجا یک ذرّه نماید ار ، جهانی است
جان تیره از اوشود ، جهان تنگ این حرص ، عجب بلای جانی است
شخصیّت مرد میفشارد
یاد آن شب عید کان پری دید آویخته شال من ز روزن
چون من همه شاد و غُلغُل شوق بر هر در و بام و کوی و برزن
یک جوجه دو تخم مرغ رنگین بستند به شالگردن من
یاد آنشب عید یاد از آنشب
روزیکه زمین جدا شد از مهر دلگرمی بازگشت خود را ؛
در آینه ی افق نمیدید تاریکی سرنوشت خود را
آنشب که به ماه میگفت آفسانه سرگذشت خود را
گردون بهزار دیده بگریست
کوهش ورم دِمار و دُمّل ابرش ز دل گرفته آهی است
مهتاب شب انعکاس دریا از چشم پر اشک او ، نگاهی است
وین زلزله ی جگر شکافش لرزیست که بر تبش گواهی است
از آتش تب جگر گدازان
آتشکده را صفای زرتشت چون لعل مذاب آتشی تل
گویی که شکسته آبگینه با تابش خور به سرخ مخمل
افرشته وَشی سپید جامه در سایه و روشنی مجلّل
با چنگ عبادت است رقصان
بیشه است و مه و ستاره در آب چون باد همی وزد ، گریزان
گویی بحرمسرای سلطانی عُریان ملکه است با کنیزان
چون خواجه سرا نهیبش آید شلّاق زنان و برگ ریزان
لرزان و رمیده میگریزند
خاموش و حزین خرابه ، گویی افسانه ی خود بیاد دارد
چون پیر ِ پس از قبیله مانده عمری بشکنجه میگذارد
بس خاطره ها که با خرابی هر ساله بخاک میسپارد
افسانه ی اوست در دهنها
یک قرن عقب زدم خرابه تا صورت اولی شد اینک
قصر است و شکوه میهمانی با جُبّه بسر سرا اتابک
اعیان و رجال گوش تا گوش بر مقدم موکب ِ مبارک
کالسکه ی شاه شد نمایان
در کلبه ی پرت روستایی مسکین زن پیر ، پاره میدوخت
چخماخ زد و اُجاق گیراند وز شعله ی آن چراغش افروخت
در وا شد و دختری در آمد کز رشگ رخش چراغ هم سوخت
از مادر پیر آتشی خواست
از عینک پیر زن نگاهی کردم به گذشته ی حزینش
در باغ شباب ، دختری مست میآمد و ناز بر زمینش
هی کاخ امید و آرزو ریخت هی طُرّه به چهره داد چینش
تا خم شد و موی گشت کافور
کوه از بر آسمان نیلی چون کشتی غرق گشته در نیل
وان ابر ، ستیزه جو نهنگی است تازان به شکار خود بتعجیل
در ظلمت شب نهفت و دریا بلعیده ی خویش بُرد تحلیل
چون چشم نهنگ ها کواکب
هر گه که به خلوتی گریزم از هول غمی و ناروائی
در نای دل شکسته چون آه در گیرم و سر کنم نوائی
چون نی بروان دردمندان میبخشم از آن نوا دوائی
این است وگرنه مرده بودیم
در جاده ی کهکشان ستاره میداد دفیله فوج در فوج
چون رشته ی دود و توری ابر بگرفت خیال من ره اوج
چون موج خیال خویش دیدم من نیز گرفته دامن موج
رفتیم بهم به کشور ماه
عُریان پریان آسمانی در آب بگیسوان افشان
در حوض بلور لاجوردی غلطیده چو گوهر درخشان
وز درو به دختران دریا لبخندزنان ستاره پاشان
با جلوه ی طاوسی گذشتیم
در ساحل آن سپید دریا چون سایه بروشنی نشستیم
وز نیل غبار شب بَرو رفت در چشمه ماهتاب شستیم
در چاه شب افتادگان را در جوی سپید ماه جستیم
با رقص سپیدگان گذشتیم
در راه ، دُرُشکه چی نشانم یک نقطه بگوشه ی افق داد
گفت ار پدر تو سازم او را خواهی چه بمن ، به مُشتُلُق داد ؟
من آب نبات دادم او را او نیز پُکی بمن چُپُق داد
وان نقطه نهفت در پس کوه
کم کم ، پدرم ، خدا بیامرز دیدم سر کوه رُسته چون کاج
چون بال مَلَک عبایش افشان دستار سیادتش بسر تاج
وز کوه همی شود سرازیز چون نور محمدی ز معراج
دیگر مگرش بخواب بینم
...ادامه مطلب

