صفحات

‏نمایش پست‌ها با برچسب پروین اعتصامی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب پروین اعتصامی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۲ فروردین ۸, پنجشنبه

مست و هشیار

محتسب مستی به ره دیدو گریبانش گرفت
مست گفت: ای دوست این پیراهن است افسار نیست
گفت: مستی زان سبب افتان و خیزان میروی
گفت:جرم راه رفتن نیست ره هموار نیست

گفت:می باید تو را تا خانه قاضی برم
گفت: رو صبح آی قاضی نیمه شب بیدار نیست
گفت: نزدیک است والی را سرای ، آنجا شویم
گفت: والی از کجا در خانه خمار نیست

گفت: تا داروغه را گوئیم ،در مسجد بخواب
گفت: مسجد خوابگاه مردم بدکار نیست
گفت: دیناری بده پنهان و خود را وارهان
گفت: کار شرع کار درهم و دینار نیست

گفت: از بهر غرامت جامه ات بیرون کنم
گفت: پوسید ست ،جز نقشی زپود و تار نیست
گفت: آنقدر مستی، زهی از سر بر افتادت کلاه
گفت: در سر عقل باید ،بی کلاهی عار نیست

گفت: می بسیار خوردی، زآن چنین بیخود شدی
گفت: ای بیهوده گو ،حرف کم و بسیار نیست
گفت: باید حد زند هشیار مردم ،مست را
گفت: هشیاری بیاب، اینجا کسی هشیار نیست

۱۳۸۸ آبان ۲۷, چهارشنبه

ای دل عبث مخور غم دنیا را

ای دل عبث مخور غم دنیا را
فکرت مکن نیامده فردا را
کنج قفس چو نیک بیندیشی
چون گلشن است مرغ شکیبا را
بشکاف خاک را و ببین آنگه
بی مهری زمانه‌ی رسوا را
این دشت، خوابگاه شهیدانست
فرصت شمار وقت تماشا را
از عمر رفته نیز شماری کن
مشمار جدی و عقرب و جوزا را
دور است کاروان سحر زینجا
شمعی بباید این شب یلدا را
در پرده صد هزار سیه کاریست
این تند سیر گنبد خضرا را

پیوند او مجوی که گم کرد است
نوشیروان و هرمز و دارا را
این جویبار خرد که می‌بینی
از جای کنده صخره‌ی صما را
آرامشی ببخش توانی گر
این دردمند خاطر شیدا را
افسون فسای افعی شهوت را
افسار بند مرکب سودا را
پیوند بایدت زدن ای عارف
در باغ دهر حنظل و خرما را
زاتش بغیر آب فرو ننشاند
سوز و گداز و تندی و گرما را
پنهان هرگز می‌نتوان کردن
از چشم عقل قصه‌ی پیدا را
دیدار تیره‌روزی نابینا
عبرت بس است مردم بینا را
ای دوست، تا که دسترسی داری
حاجت بر آر اهل تمنا را
زیراک جستن دل مسکینان
شایان سعادتی است توانا را
از بس بخفتی، این تن آلوده
آلود این روان مصفا را
از رفعت از چه با تو سخن گویند
نشناختی تو پستی و بالا را
مریم بسی بنام بود لکن
رتبت یکی است مریم عذرا را
...ادامه مطلب

۱۳۸۷ دی ۳۰, دوشنبه

آرزوها


اي خوشا مستانه سر در پاي دلبر داشتن
دل تهي از خوب و زشت چرخ اخضر داشتن

نزد شاهين محبت بي پر و بال آمدن
پيش باز عشق آئين كبوتر داشتن

سوختن بگداختن چون شمع و بزم افروختن
تن بياد روي جانان اندر آذر داشتن

اشك را چون لعل پروردن بخوناب جگر
ديده را سوداگر ياقوت احمر داشتن



هر كجا نور است چون پروانه خود را باختن
هر كجا نار است خود را چون سمندر داشتن

آب حيوان يافتن بيرنج در ظلمات دل
زان همي نوشيدن و ياد سكندر داشتن

از براي سود، در درياي بي پايان علم
عقل را مانند غواصان، شناور داشتن

گوشوار حكمت اندر گوش جان آويختن
چشم دل را با چراغ جان منور داشتن

در گلستان هنر چون نخل بودن بارور
عار از ناچيزي سرو و صنوبر داشتن

از مس دل ساختن با دست دانش زر ناب
علم و جان را كيمياگر داشتن

همچو مور اندر ره همت همي پا كوفتن
چون مگس همواره دست شوق بر سر داشتن

...ادامه مطلب

۱۳۸۵ خرداد ۱۷, چهارشنبه

سنگ قبر نوشته پروین



اینکه خاک سیهش بالین است
اختر چرخ ادب پروین است
گر چه جز تلخی ز ایام ندید
هر چه خواهی سخنش شیرین است
صاحب آنهمه گفتار امروز
سائل فاتحه و یاسین است
دوستان به که ز وی یاد کنند
دل بی دوست دلی غمگین است
خاک در دیده بسی جان فرساست
سنگ بر سینه بسی سنگین است
بیند این بستر و عبرت گیرد
هر که را چشم حقیقت بین است
هر که باشی و ز هر جا برسی
آخرین منزل هستی این است
آدمی هر چه توانگر باشد
چون بدین نقطه رسید مسکین است
اندر آنجا که قضا حمله کند
چاره تسلیم و ادب تمکین است
زادن و کشتن و پنهان کردن
دهر را رسم و ره دیرین است
خرم آنکس که در این محنت گاه
خاطری را سبب تسکین است