صفحات

‏نمایش پست‌ها با برچسب فروغي بسطامي. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب فروغي بسطامي. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۷ اسفند ۱۵, پنجشنبه

زلف چلیپا

من خراب نگه نرگس شهلای توام

بی خود از باده‌ی جام و می مینای توام
تو به تحریک فلک فتنه‌ی دوران منی

من به تصدیق نظر محو تماشای توام
می‌توان یافتن از بی سر و سامانی

من که سراسیمه‌ی گیسوی سمن‌سای توام
اهل معنی همه از حالت من حیرانند

بس که حیرت‌زده‌ی صورت زیبای توام
تلخ و شیرین جهان در نظرم یکسان است

بس که شوریده‌دل از لعل شکرخای توام
مرد میدان بلای دو جهان دانی کیست

من که افتاده‌ی بالای دلارای توام
سر مویی به خود از شوق نپرداخته‌ام

تا گرفتار سر زلف چلیپای توام
بس که سودای تو از هر سر مویم سر زد

مو به مو با خبر از عالم سودای توام
زیر شمشیر تو امروز فروغی می‌گفت

فارغ از کشمکش شورش فردای توام

۱۳۸۷ بهمن ۲۹, سه‌شنبه

کی رفته ای ز دل که تمنّا کنم ترا

کی رفته ای ز دل که تمنّا کنم ترا
کی بوده ای نهفته که پیدا کنم ترا
غیبت نکرده ای که شوم طالب حضور
پنهان نگشته ای که هویدا کنم ترا
با صد هزار جلوه برون آمدی که من
با صد هزار دیده تماشا کنم ترا
بالای خود در آیینۀ چشم من ببین
تا با خبر ز عالم بالا کنم ترا
مستانه کاش در حرم و دیر بگذری
تا قبله گاه مؤمن و ترسا کنم ترا
خواهم شبی نقاب ز رویت برافکنم
خورشید کعبه، ماه کلیسا کنم ترا
گر افتد آن دو زلف چلیپا به چنگ من
چندین هزار سلسله درپا کنم ترا

۱۳۸۷ بهمن ۲, چهارشنبه

گاهي به نوشخند لبت را اشاره كن


گاهي به نوشخند لبت را اشاره كن
ما را به هيچ صاحب عمر دوباره كن

بنماي روي خود ز پس پرده آشكار
يك باره راز هر دو جهان آشكاره كن

وقتي كه چاره دل عشاق مي‌كني
درد مرا به نيم شكرخنده چاره كن

با جام مي شبي به شبستان من بيا
آسوده‌ام ز گردش ماه و ستاره كن



خواهي كه دامن تو نگيرم روز حشر
در زير تيغ جانب ما يك نظاره كن

خير است آن چه مي‌رسد از دست چون تويي
كمتر به قتل خسته‌دلان استخاره كن

اكنون كه از كنار منت ميل رفتن است
اول بريز خونم و آخر كناره كن

با مهرباني از دل سنگين او مخواه
يا ناله را بگو گرر از سنگ خاره كن

گفتم فروغي از پي مژگان او مرو
رفتي كنون علاج دل پاره پاره كن


...ادامه مطلب

۱۳۸۷ دی ۲۸, شنبه

گر عارف حق بيني چشم از همه بر هم زن


گر عارف حق بيني چشم از همه بر هم زن
چون دل به يكي دادي، آتش به دو عالم زن
هم نكتهء وحدت را با شاهد يكتاگو
هم بانگ اناالحق را بر دار معظم زن
هم چشم تماشا را بر روي نكو بگشا
هم دست تمنا را بر گيسوي پر خم زن
هم جلوه ساقي را در جام بلورين بين
هم باده بي‌غش را با ساده بي غم زن
ذكر از رخ رخشانش با موسي عمران گو
حرف از لب جان بخشش با عيسي مريم زن
حال دل خونين را با عاشق صادق گو
رطل مي صافي را با صوفي محرم زن


چون ساقي رنداني، مي با لب خندان خور
چون مطرب مستاني ني با دل خرم زن
چون آب بقا داري بر خاك سكندر ريز
چون جام به چنگ آري با ياد لب جم زن
چون گرد حرم گشتي با خانه خدا بنشين
چون مي به قدح كردي بر چشمهء زمزم زن
در پاي قدح بنشين زيبا صنمي بگزين
اسباب ريا برچين، كمتر ز دعا دم زن
گر تكيه دهي وقتي، بر تخت سليمان ده
ور پنجه زني روزي، در پنجه رستم زن
گر دردي از او بردي صد خنده به درمان كن
ور زخمي از او خوردي صد طعنه به مرهم زن
يا پاي شقاوت را بر تارك شيطان نه
يا كوس سعادت را بر عرش مكرم زن
يا كحل ثوابت را در چشم ملائك كش
يا برق گناهت را بر خرمن آدم زن
يا خازن جنت شو، گلهاي بهشتي چين
يا مالك دوزخ شو، درهاي جهنم زن
يا بنده عقبا شو، يا خواجهء دنيا شو
يا ساز عروسي كن، يا حلقهء ماتم زن
زاهد سخن تقوي بسيار مگو با ما
دم دركش از اين معني، يعني كه نفس كم زن
گر دامن پاكت را آلوده به خون خواهد
انگشت قبولت را بر ديده پر نم زن
گر هم دمي او را پيوسته طمع داري
هم اشك پياپي ريز هم آه دمادم زن
سلطاني اگر خواهي درويش مجرد شو
نه رشته به گوهر كش نه سكه به درهم زن

...ادامه مطلب