صفحات

‏نمایش پست‌ها با برچسب سیمین بهبهانی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب سیمین بهبهانی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۰ اردیبهشت ۶, سه‌شنبه

سوار خواهد آمد



سوار خواهد آمد. سرائی رفت و رو کن
کلوچه بر سبد نِه، شراب در سبو کن

ز شستشوی باران، صفای گُل فزون‌تر
کنار چشمه بنشین، نشاط و شستشو کن

جلیقه ی زری را ز جامه‌دان در آور
گرش رسیده زخمی، به چیرگی رفو کن

ز پول زر به گردن ببند طوقی اما
به سیم تو نیارزد، قیاس با گلو کن

به هفت رنگ شایان، یکی پری بیارای
ز چارقد نمایان، دو زلف از دو سو کن

ز گوشه خموشی، سه‌تار کهنه بر کش
سرودی از جوانی، به پرده جستجو کن

چه بود آن ترانه؟ بلی، به یادم آمد
ترانۀ «ز دستم گلی بگیر و بو کن»

سکوت سهمگین را از این سرا بتاران
بخوان، برقص، آری، بخند و های و هو کن

سوار چون در آید در آستان خانه
گلی بچین و با دل نثار پای او کن

سوار در سرایت شبی به روز آرد
دهت به هرچه فرمان، سر از ادب فرو کن

سحر که حکم قاضی رود به سنگسارت
نماز عاشقی را به خون دل وضو کن
...ادامه مطلب

۱۳۸۹ شهریور ۲۳, سه‌شنبه

دنیای کوچک من

وقتی که سیم حکم کند،زر خدا شود
وقتی دروغ داور هر ماجرا شود
وقتی هوا-هوای تنفس،هوای زیست-
سرپوش مرگ بر سر صدها صدا شود
وقتی در انتظار یکی پاره استخوان
هنگامه یی زجنبش دمها به پا شود
وقتی که سوسمار صفت،پیش آفتاب
یک رنگ،رنگها شود ورنگها شود
وقتی که دامن شرف ونطفه گیر شرم
رجاله خیز گردد .پتیاره زا شود،
بگذار در بزرگی این منجلاب یاس
دنیای من به کوچکی انزوا شود

۱۳۸۹ شهریور ۹, سه‌شنبه

طومار دادخواهی

چابک دوید و پنجره را بگشود
بر پهنه مشبک چشم انداز
فریاد زد که آی بپاخیزید
خفتن به کارزار نمی باید

دیوان به خیره، خون مرا خوردند
تنها نه من، بسا چون مرا آزردند
با این ستم که رفت بر زن
آیا با خلق حق گذار گواهی هست؟

طومار دادخواهی ما اینک در پیش روست
تا چه بفرمایید
تصدیق کن حقیقت مطلق را
ای سرنوشت ساز غلط در غلط

۱۳۸۹ شهریور ۸, دوشنبه

چه عالمی دارم

رفیق اهل دل و یار محرمی دارم
بساط باده و عیش فراهمی دارم
کنار جو، چمن شسته را نمی خواهم
که جوی اشکی و مژگان پُر نَمی دارم
گذشتم از سر عالم، کسی چه می داند
که من به گوشه ی خلوت، چه عالمی دارم
تو دل نداری و غم هم نداری اما من
خوشم از اینکه دلی دارم و غمی دارم
چو حلقه بازوی من، تنگ، گِرد پیکر توست
حسود جان بسپارد که خاتمی دارم
به سر بلندی ی ِ خود واقفم، ز پستی نیست
به پشت خویش اگر چون فلک خمی دارم
ز سیل کینه ی دشمن چه غم خورم سیمین؟
که همچو کوهم و بنیان محکمی دارم...

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۳, پنجشنبه

یکی نه، پنج تن بودند

بگو چگونه بنویسم یکی نه، پنج تن بودند
نه پنج، بلکه پنجاهان به خاطرات من بودند

بگو چگونه بنویسم که دار از درخت آمد
درخت آن درختانی که خود تبر شکن بودند

بگو چگونه بنویسم که چوب دارها روزی
فشرده پای آزادی به فرق هر چمن بودند

نسیم در درختستان به شاخه ها چو می پیوست
پیام هاش دست افشان به سوی مرد و زن بودند

کنون سری به هر داری شکسته گردنی دارد
که روز و روزگارانی یلان تهمتن بودند

چه پای در هوا مانده چه لال و بی صدا مانده
معطل اند این سرها که دفتری سخن بودند

مگر ببارد از ابری بر این جنازه ها اشکی
که مادران جدا مانده ز پاره های تن بودند

ز داوران بی ایمان چه جای شکوه ام کاینان
نه خصم ظلم و ظلمت ها که خصم ذوالمنن بودند

۱۳۸۸ اسفند ۸, شنبه

شايد بهار سبز ببارند

خون دل و گلوله و باروت
با آن سه رادمرد چه كردند
آن هر سه ايستاده آزاد
اينك اسير تربت سردند
مرد خدا و مصلح و استاد
هريك زبان مردم خاموش
رفتند و چون تعرض فرياد
ديگر به سينه باز نگردند
اي زادگاه پاك من اي خاك
ناگاه تخت سينه گشودي
در خون خود تپيده درونت
بسيار كودك و زن و مردند
اين جاهلان كه دست به كارند
گوش سخن نيوش ندارند
رنج است اين ! به سود چه راحت
باصلح پيشگان به نبودند

خودرو سوار و لوله افكن
با تندباد مرگ بتازد
چون باره گسيخته افسار
برمردمي كه راهنوردند
برگرد آبگير پر از اشك
با قامت خميده و لرزان
تمثيل لاله هاي سياهند
اين مادران كه دختر دردند
شايد بهار سبز ببارند
شايد گياه سبز بكارند
دلزندگان سبز كه بيزار
از اين خزان مرده زردند

...ادامه مطلب

۱۳۸۸ بهمن ۲۵, یکشنبه

قلم چرخید و فرمان را گرفتند

شعری بسیار زیبا از بانوی ادبیات و شعر ایران سیمین بهبهانی

قلم چرخیــد و فـرمان را گرفتنـد
ورق برگشت و ایران را گرفتند
به تیتر «شاه رفت ِ» اطلاعات
توجه کرده کیهان را گرفتن د
چپ و مذهب گره خوردند و شیخان
شبانه جای شاهان را گرفتند
همه ازحجره‌ها بیرون خزیدند
به سرعت سقف و ایوان را گرفتند
گرفتند و گرفتن کارشان شد
هرآنچه خواستند آن را گرفتند
به هر انگیزه و با هر بهانه
مسلمان نامسلمان را گرفتند
به جرم بدحجابی، بد لباسی
زنان را نیز، مردان را گرفتند

سراغ سفره ها، نفتی نیامد
ولیکن در عوض نان راگرفتند
یکی نان خواست بردندش به زندان
از آن بیچاره دندان را گرفتند
یکی آفتابه دزدی گشت افشاء
به دست آفتابه داشت آن را گرفتن د
یکی خان بود از حیث چپاول
دوتا مستخدم خان را گرفتند
فلان ملا مخالف داشت بسیار
مخالف‌های ایشان را گرفتند
بده مژده به دزدان خزانه
که شاکی‌های آنان را گرفتند
چو شد در آستان قدس دزدی
گداهای خراسان را گرفتند
به جرم اختلاس شرکت نفت
برادرهای دربان را گرفتند
نمیخواهند چون خر را بگیرند
محبت کرده پالان را گرفتند
غذا را آشپز چون شور میکرد
سر سفره نمکدان را گرفتند
چو آمد سقف مهمانخانه پائین
به حکم شرع مهمان را گرفتند
به قم از روی توضیح‌المسائل
همه اغلاط قرآن را گرفتند
به جرم ارتداد از دین اسلام
دوباره شیخ صنعان را گرفتند
به این گله دوتا گرگ خودی زد
خدائی شد که چوپان را گرفتند
به ما درد و مرض دادند بسیار
دلیلش اینکه درمان راگرفتند
مقام رهبری هم شعر میگفت
ز دستش بند تنبان را گرفتند
همه این‌ها جهنم، این خلایق
ز مردم دین و ایمان را گرفتند
...ادامه مطلب

۱۳۸۸ مهر ۱۸, شنبه

بيزارم از جدال

دورانِ عشق و شور گذشت‏
اى دل، هواى یار مكن‏
بر دوشِ عشق‏هاى كهن‏
اندوهِ نو سوار مكن‏
مى‏دانمت كه پیر نِه‏اى‏
آرام و گوشه‏گیر نِه‏اى‏
امّا مرا به پیرسرى‏
از عشق شرمسار مكن‏
خواهى هواى یار كنم‏
در پاش گُل نثار كنم؟
جز برگ زرد نیست مرا
پاییز را بهار مكن
‏

افزون تپیدنت ز چه بود
چابك دویدنت ز چه بود؟
پاى شتاب نیست مرا
از دستِ من فرار مكن‏
گیرم كسى ربود تو را
من باز جویمت به كجا؟
بیزارم از جدال ؛ مرا
درگیرِ كارزار مكن!
گوید دلم كه لاف مزن‏
با من دَم از خلاف مزن!
تو كیستى كه دَم بزنى
‏
دعوى به اختیار مكن!
در عشق ناخدات منم‏
در شاعرى صدات منم‏
اى مبتلا، بلات منم‏
ما را به كم شمار مكن!
گویم نه كم‏تر از تو منم‏
در كارِ عاشقى كهنم‏
هر چند پیر، شیرزنم‏
تعجیل در شكار مكن‏
یارى كه دوست داشتمش‏
با خاك واگذاشتمش‏
اكنون مرا كه آنِ وِیَم‏
با غیرْ واگذار مكن!
تیغى ز روزگارِ كهن‏
جا كرده خوش به گنجه‏ى من‏
در مرگِ خود مكوش و مرا
مُلزم به انتحار مكن!
...ادامه مطلب

۱۳۸۸ شهریور ۱۶, دوشنبه

سجاده فرش عنف و تجاوز


سجاده فرش عنف و تجاوز، ای داعیان شرع خدا را!
بر قتل‌عام دین و مروت، دست که بسته چشم شما را؟

الله اکبر است که هر شب، همراه جانِ آمده بر لب
آتشفشان به بال شیاطین، کرده‌ست پاره پاره فضا را

از شرع غیر نام نمانده‌ست، از عرف جز حرام نمانده‌ست
بر مدعا گواه گرفتم، جسم ترانه قلب ندا را

انصاف را به هیچ شمردند، بس خون بی‌گناه که خوردند
شرم آیدم دگر که بگویم، بردند آبروی حیا را

سهراب‌ها به خاک غنودند، آرام آنچنان‌که نبودند
کو چاره‌ساز نفرت و نفرین، تهمینه‌های سوگ و عزا را؟

زین پس کدام جامه بپوشند، بهر کدام خیر بکوشند
آنان‌که عین فاجعه دیدند، فخر امام ارج عبا را

سجاده تار و پود گسسته‌ست، دیوی بر آن به جبر نشسته‌‌ست
گو سیل سخت آید و شوید، سجاده و نماز ریا را
...ادامه مطلب

۱۳۸۸ مرداد ۲۷, سه‌شنبه

خیال منی


چه گویمت ؟ که تو خود با خبر ز حال منی
چو جان ،‌نهان شده در جسم پر ملال منی
جنین که می گذری تلخ بر من ، از سر قهر
گمان برم که غم انگیز ماه وسال منی
خموش و گوشه نشینم ، مگر نگاه توام
لطیف و دور گریزی ، مگر خیال منی
ز چند و چون شب دوریت چه می پرسم
سیاه چشمی و خود پاسخ سوال منی
چو آرزو به دلم خفته ای همیشه و حیف
که آرزوی فریبنده ی محال منی
هوای سرکشی ای طبع من ،‌مکن ! که دگر
اسیر عشقی و مرغ شکسته بال منی
ازین غمی که چنین سینه سوز سیمین است
چه گویمت ؟ که تو خود باخبر ز حال منی


۱۳۸۸ مرداد ۲, جمعه

گل خشک


مگر، ای بهتر از جان! امشب از من بهتری دیدی
که رخ تابیدی و در من به چشم دیگری دیدی؟
ز اشک من چه می دانی گرانی های دردم را؟
زتوفان شبنمی دیدی، ز دریا گوهری دیدی
به یاد آور که می خواهم در آغوشت سپارم جان
در آغوش سحر در آسمان گر اختری دیدی.
الا ای دیده ی جانان! ز افسون ها چه می نالی؟
نکردی خویشتن بینی، کجا افسونگری دیدی؟
مرا مانده ست عقلی خشک و دامانی تر از دنیا
بسوز، ای آتش غم! هر کجا خشک و تری دیدی
تو را حق می دهم، ای غم که دست از من نمی داری
که با کمتر کسی این سان دل غم پروری دیدی
مرا، ای باغبان دل! اگر سوزی، سزاوارم
که در گلشن نهال خشک بی برگ و بری دیدی
تهیدستی، نصیب شاخه، از جور خزان آمد
میان باغ اگر گنجینه ی باد آوری دیدی
ز سیمین یاد کن، وز نام او در دفتر گیتی
اگر برگ گل خشکی میان دفتری دیدی.

۱۳۸۸ تیر ۷, یکشنبه

شعله های خشم وطن

گر شعله های خشم وطن زین بیشتر بلند شود
ترسم به روی سنگ لحد نامت عجین به گند شود

پر گوی و یاوه ساز شدی، بی حد زبان دراز شدی
ابرام ژاژ خاییٍ تو اسباب ریشخند شود

هرجا دروغ یافته ای درهم چو رشته بافته ای
ترسم که آنچه تافته ای بر گردنت کمند شود

باد غرور در سر تو، کور است چشم باور تو
پیلی که اوفتد به زمین حاشا دگر بلند شود

بر سر کله گشاد منه، خاک مرا به باد مده
ابر عبوس اوج طلب پابوس آبکند شود

بس کن خروش و همهمه را، در خاک و خون مکش همه را
کاری مکن که خلق خدا گریان و سوگمند شود

نفرین من مباد تو را زان رو که در مقام رضا
دشمن چو دردمند شود، خاطر مرا نژند شود

خواهی گر آتشم بزنی یا قصد سنگسار کنی
کبریت و سنگ در کف تو خاموش و بی گزند شود

۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۷, یکشنبه

اگر دردی نباشد


اگر دستی کسی سوی من آرد
گریزم از وی و دستش نگیرم
به چشمم بنگرد گر چشم شوخی
سیاه و دلکش و مستش نگیرم
به رویم گر لبی شیرین بخندد
به خود گویم که : این دام فریب است
خدایا حال من دانی که داند ؟
نگون بختی که در شهری غریب است
گهی عقل اید و رندانه گوید
که : با آن سرکشی ها رام گشتی
گذشت زندگی درمان خامی ست
متین و پخته و آرام گشتی
ز خود پرسم به زاری گاه و بی گاه
که : از این پختگی حاصل چه دارم ؟

به جز نفرت به جز سردی به جز یأس
ز یاران عاقبت در دل چه دارم ؟
مرا بهتر نبود آن زندگانی
که هر شب به امیدی دل ببندم ؟
سحرگه با دو چشم گریه آلود
بر آن رؤیای بی حاصل بخندم ؟
مرا بهتر نبود آن زندگانی
که هر کس خنده زد گویم صفا داشت ؟
مرا بهتر نبود آن زندگانی
که هر کس یار شد گویم وفا داشت ؟
مرا آن سادگی ها ، چون ز کف رفت ؟
کجا شد آن دل خوش باور من ؟
چه شد آن اشک ها کز جور یاران
فرو می ریخت ، از چشم تر من ؟
چه شد آن دل تپیدن های بیگاه
ز شوق خنده یی ، حرفی ، نگاهی ... ؟
چرا دیگر مرا آشفتگی نیست
ز تاب گردش چشم سیاهی ؟
خداوندا شبی همراز من گفت
که : نیک و بد در این دنیا قیاسی ست
دلم خون شد ز بی دردی خدایا
چو می نالم ،‌ مگو از ناسپاسی ست
اگر دردی در این دنیا نباشد
کسی را لذت شادی عیان نیست
چه حاصل دارم از این زندگانی
که گر غم نیست شادی هم در آن نیست

...ادامه مطلب

۱۳۸۷ اسفند ۲۲, پنجشنبه

زن در زندان طلا


مرا زین چهره ی خندان مبینید


که دل در سینه ام دریای خون است


به کس این چشم پر نازم نگوید


که حال این دل غمدیده چون است


اگر هر شب میان بزم خوبان


به سان مه میان اخترانم


به گاه جلو و پکوبی و ناز


اگر رشک آفرین دیگرانم


اگر زیبایی و خوشبویی و لطف


چو دست من ،‌ گل مریم ندارد


اگر این ناخن رنگین و زیبا


ز مرجان دلفریبی کم ندارد


اگر این سینه ی مرمرتراشم


به گوهرهای خود قیمت فزوده


اگر این پیکر سیمین پر موج


به روی پرنیان بستر ، غنوده


اگر بالای زیبای بلندم


به بالا پوش خز ، بس دلفریب است


میان سینه ی تنگم ، دلی هست


که از هر گونه شادی بی نصیب است


مرا عار ‌اید از کاخی ک هدر آن


نه آزادی نه استقلال دارم


مرا این عیش ، از اندوه خلق است


ولی آوخ زبانی لال دارم


نه تنها مرکب و کاخ توانگر


میان دیگران ممتاز باید


زن اشراف هم ملک است و این ملک


ظریف و دلکش و طناز باید


مرا خواهد اگر همبستر من


دمادم با تجمل آشناتر


مپندار ای زن عامی مپندار


مرا از مرکب او پربهاتر


چه حاصل زین همه سرهای حرمت


که پیش پای کبر من گذارند ؟


که او فردا گرم از خود براند


مرا پاس پشیزی هم ندارند


لبم را بسته اند اندیشه ام نیست


که زرین قفل او یا آهنین است


نگوید مرغک افتاده در دام


که بند پای من ، ابریشمین است


مرا حسرت به بخت آن زن اید


که مردی رنجبر همبستر اوست


چننین زن ، زرخرید شوی خود نیست


که همکار و شریک و همسر اوست تو ،


ای زن ای زن جوینده ی راه


چراغی هم به راه من فراگیر


نیم بیگانه ، من هم دردمندم


دمی هم دست لرزان مرا گیر


...ادامه مطلب

۱۳۸۷ اسفند ۱۷, شنبه

نشان پا


به دشت خاطر سردم نشان پایی چند
خبر دهد که دلی بود و دلربایی چند
کتاب ِ هستی ی ِ ما را مخوان که در او نیست
به غیر شِکوه ز جانسوز ماجرایی چند
حکایتی است ز آغوش و بوسه و لب کشت
به کارنامه ی ما هست اگر خطایی چند
ز دوستی که در او بسته ایم دل همه عمر
چه دیده ایم به جز رنگی و ریایی چند؟
لبم که خوابگه بوسه های ننگین است
گشوده شد ز چه رو با خدا خدایی چند؟
ز جرعه نوشی ی خود نیستم خجل که تو را
نه حاجت است به پرهیز پارسایی چند
دریده دامن و آلوده جان و بی آزرم
شدم اسیر تمنّای بی وفایی چند
وفا و ساده دلی، عشق و ناشکیبایی
سرشته شد گِل من با چنین بلایی چند
ز جست و جوی حقیقت به خاطر سیمین
نمانده جز عجبی چند و جز چرایی چند!


۱۳۸۷ اسفند ۱, پنجشنبه

دیوانگی


یارب مرا یاری بده تا خوب آزارش کنم
هجرش دهم زجرش دهم خوارش کنم زارش کنم
از بوسه های آتشین وز خنده های دلنشین
صد شعله در جانش زنم صد فتنه در کارش کنم
در پیش چشمش ساغری، گیرم ز دست دلبری
از رشک آزارش دهم وز غصه بیمارش کنم
بندی بپایش افکنم گویم خداوندش منم
چون بنده در سودای زر، کالای بازارش کنم
گوید میفزا قهر خود، گویم بکاهم مهر خود
گوید که کمتر کن جفا، گویم که بسیارش کنم
هر شامگه در خانه ای، چابکتر از پروانه ای
رقصم بر بیگانه ای، وز خویش بیزارش کنم
چون بینم آن شیدای من، فارغ شد از سودای من
منزل کنم در کوی او باشد که دیدارش کنم
گیسوی خود افشان کنم، جادوی خود گریان کنم
با گونه گون سوگندها بار دگر یارش کنم
چون یار شد بار دگر کوشم به آزار دگر
تا این دل دیوانه را راضی ز آزارش کنم

۱۳۸۷ آذر ۳۰, شنبه

درد نیاز


ای دختر فقیر سیه چرده ی ملیح!


نام تو ای شکفته گل ِ‌کوچه گرد! چیست؟


در گردن برهنه ی چون آبنوس تو


این مهره های آبی گلگون زرد چیست،


در دیده ی درشت تو- ای دلفریب شوخ!


پنهان، نشان گمشده ی رنج و درد چیست؟


تو کیستی؟ برهنه ی با درد همسری.


نادیده شانه گیسوی زیبای خویش را


رندانه زیر پوشش گلگون نهفته ای


ای نوگل شکفته به مرداب زندگی!


با کس ز راز خود، ز چه حرفی نگفته ای؟


نشکفته غنچه ای که ز شاخت بریده اند،


اینک به خاک راه غم و درد، خفته ای


در بوستان عمر، تو آن شاخ بی بری!


دانی تو را که زاده؟ نه! اما بدان که او


مانند تو، به خاک تباهی نشسته بود.


او هم ز تازیانه ی بیداد، پیکرش


چون پیکر نحیف تو، رنجور و خسته بود.


او چون تو بود و، چون تو درین گیر و دار عمر


با سنگ یأس، جام امیدش شکسته بود


بدبخت زاد، زاده ی بدبخت دیگری!


از صبح تا به شام به هر سوی می دود


از بهر نان دو چشم سیاه درشت تو...


بر کفش های کودک من بوسه می زنی


شاید که سکه یی بگذارم به مشت تو.


خم کرده ای ز بس بر هر رهنورد، پشت،


باز نیاز و عجز دو تا کرده پشت تو


از بار خویش دیده ای ایا گران تری؟


زن ها به نفرت از تو نهان می کنند روی


کاینجا نمی کند اثری آه سرد تو،


در جان مردها هوس و شور می دمد


زیبایی ی ِ‌نهفته به زنگار ِ گَرد تو.


وان سکه یی که گاه به مشت تو می نهند


پاداش حسن توست، نه درمان درد تو.


اینش سزاست مرغک بی بال و بی پری!


دردا! درین خرابه ی دلگیر جانگداز


هرگز تو را به منزل مقصود راه نیست.


هرگز تو را به مدرسه یی یا به مکتبی


یا دامن محبت پکی، پناه نیست.


بیدادگر نشسته بسی در کمین تو


اما، هزار حیف! کسی دادخواه نیست


نه راد مردی و نه کریم توانگری...

...ادامه مطلب

۱۳۸۷ آذر ۲۰, چهارشنبه

سلامی به میمون

سیمین بهبهانی :"کسی روشنفکران را بزغاله نامیده بود و این مطلب به من برخورد واین شعر را سرودم"

شنیدم باز هم گوهر فشاندی
که روشنفکر را بزغاله خواندی
ولی ایشان ز خویشانت نبودند
در این خط جمله را بیجا نشاندی
سخن گفتی ز عدل و داد و آن را
به نان و آب مجانی کشاندی
از این نقلت که همچون نقل تر بود
هیاهو شد ؛ عجب توتی تکاندی
سخن هایت ز حکمت دفتری بود
چه کفترها از این دفتر پراندی
ولیکن پول نفت و سفره خلق
ز یادت رفت و زان پس لال ماندی
سخن از آسمان و ریسمان بود
دریغا حرفی از جنگل نراندی
چو از بزغاله کردی یاد ؛ ای کاش
سلامی هم به میمون می رساندی


چلیپا: بقول ملک الشعرای بهار " کار ایران با خداست"
شعر "کار ایران با خداست " را از اینجا بخوانید


۱۳۸۷ آبان ۱۶, پنجشنبه

دلم گرفته، ای دوست! هوای گریه با من

کجا رَوَم؟ که راهی به گلشنی ندانم،
که دیده بَرگشودم به کنجِ تنگنا، من

نه بَسته ام به کس دل، نه بسته کس به من نیز
چو تخته پاره بَر موج، رَها، رَها، رَها، من

زِِ من هَر آن که او دور، چو دل به سینه نزدیک؛
به من هَر آن که نزدیک، ازو جدا، جدا، من

نه چشمِ دل به سوئی، نه باده در سبوئ
که تر کنم گلوئی به یادِ آشنا، من

زِ بودنم چه اَفزود؟ نبودنم چه کاهد؟
که گویدم به پاسخ که زنده ام چرا من؟

ستاره ها نهفتم در آسمانِ اَبری
دلم گرفته، ای دوست! هوای گریه با من

همایون شجریان آهنگی از روی این شعر خوانده که میتونید از اینجا گوش کنید.