صفحات

‏نمایش پست‌ها با برچسب فریدون توللی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب فریدون توللی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۷ اسفند ۲۵, یکشنبه

گم کرده عمر


بس که این هنگام و این هنگامه ماند


انتظارم کشت و دردم ، به نشد !


از کمین جویان ، خدنگی برنخاست


وز کمانداران کمانی ، زه نشد !


نیم ِ عمرم در ستیز آمد به سر


نیم ِ دیگر بر فنا شد ، درشکست


دور ِ گردون شوق ِ من در سینه کشت


دیو ِ افسون دست ِ من ، بر چاره بست !


جامه بر تن گر نباشد ، گو مباش


کس ندارد شکوه ، از بی جامگی!


بسته کامی را چه سازم با هنر ؟


ویژه در چرخشت ِ این خودکامگی


دشنه ها آبی نزد بر تشنه ها -


تا نپنداری ز کوشش تن زدیم -


غرقه در خونیم و رنجور از تلاش


مشت ِ رویین بس که بر جوشن زدیم !


بر هنرمندی چو من ، با این سکوت


زندگی مرگ است و مرگی بس دراز !


هر دمی بر جان ِ من آید غمی


همچو پیکانی که بارد از فراز


دل درین چاه است و بر بالای ِ چاه


از کمانداران ِ سلطان ، لشکری !


پا درین زندان ِ آزادی منه


ایکه آزادانه ، دور از کشوری !

...ادامه مطلب

۱۳۸۷ دی ۲۴, سه‌شنبه

ای وسوسه !

امشب ، همه اشکم ، همه رشکم ، همه دردم

کو بوسه ی گرمی ، که بجوید دل ِ سردم ؟

رسوا کنمت ، ورنه ز بیتابی ِ دیدار

شب تا به سحر ، با دل ِ رسوا به نبردم

دوری ز من ای گلبن سیراب و ، دل از دور

گلبوسه فشاند به سراپای ِ تو هر دَم

مهتاب تنت ، از دل ِ این بستر ِ خاموش

کی بردمد ، ای جفت ِ سبکسایه که فردم

خاری شد و در جان ِ پشیمان ِ من آویخت

آن شِکوه که پیش ِ تو تنک حوصله کردم

صد چامه فروباردم از طبع زر اندود

گویی به خزان ِ غمت ، آن شاخه ی زردم

خواهم ، که تو را گیرم و شادان بگریزم

آنگونه ، که هرگز نرسد باد به گردم

باغ گنهی ، دو رخ ِ شیرین ِ مرادی

آغوش ِ تو جوید ، دل ِ اندیشه نوردم

ای " وسوسه " ، گر با تو زنم بر سر ِ دلخواه

آتش فِکند ، مهره ی مهر ِ تو به نردم

الهامگر ِ طبع ِ فریدونی و وقت است

کز ناز ِ دگر ، تازه کنی جوشش ِ دردم

...ادامه مطلب

۱۳۸۷ آذر ۲۲, جمعه

مهتاب


در زیر سایه روشن ماه پریده رنگ

در پرتوی چو دود، غم انگیز و دلربا

افتاده بود و زلف سیاهش به دست باد

مواج و دلفریب

می زد به روشنایی شب نقش تیرگی.

می رفت جویبار و صدای حزین آب

گویی حکایت غم یاران رفته داشت

وز عشق های خفته و اندوه مردگان

رنجی نهفته داشت.

در نور سرد و خسته ی مهتاب، کوهسار

چون آرزوی دور

چون هاله ی امید

یا چون تنی ظریف و هوسناک در حریر

می خفت در نگاه.

وز دشت های خرم و خاموش می گذشت

آهسته شامگاه.

او، آن امید جان من، آن سایه ی خیال

می سوخت در شراره ی گرم خیال خویش.

می خواند در جبین درخشان ماهتاب

افسانه ی غم من و شرح ملال خویش.
...ادامه مطلب