صفحات

‏نمایش پست‌ها با برچسب هوشنگ ابتهاج(سایه). نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب هوشنگ ابتهاج(سایه). نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۳ مهر ۱۶, چهارشنبه

مرغ دریا

آن که مست آمد و دستی به دل ما زد و رفت 
در این خانه ندانم به چه سودا زد و رفت
تنه ای بر در این خانه ی تنها زد و رفت 
قدمی چند به آهنگ تماشا زد و رفت 
گشت و فریاد کشان بال به دریا زد و رفت 
پشت پا بر هوس دولت دنیا زد و رفت 
قلم نسخ برین خط چلیپا زد و رفت 
چون شفق بال به بام شب یلدا زد و رفت 
ناله ای در غم مرغان هم آوا زد و رفت
خواست تنهایی ما را به رخ ما بکشد 
 دل تنگش سر گل چیدن ازین باغ نداشت 
 مرغ دریا خبر از یک شب توفانی داشت 
 چه هوایی به سرش بود که با دست تهی 
 بس که اوضاع جهان در هم و ناموزون دید 
 دل خورشیدی اش از ظلمت ما گشت ملول 
 همنوای دل من بود به هنگام قفس 

۱۳۹۳ فروردین ۲۴, یکشنبه

امشب به قصّه‌ی دل من گـوش می‌کنی

امشب به قصّه‌ی دل من گـوش می‌کنی
فـردا مـرا چو قصـّه فـرامـوش می‌کـنـی
دستم نمی‌رسـد که در آغـوش گـیـرمـت
ای مـاه ! بـا کـه دست در آغـوش می‌کنی ؟!
در سـاغر تـو چیـست که بـا جـُرعـه‌ی نـُخـُست
هـُشـیـار و مـست را همه مـدهـوش می‌کنی ؟!
مـی جوش می‌زنـد بـه دل خـُم ، بـیـا بـبـیـن !
یـادی اگـر ز خـون سـیـاووش می‌کـنـی
گـر گـوش می‌کنی سخنی خـوش بـگـو یـمـت
بـهـتـر ز گـوهـری که تـو در گـوش می‌کـنــی
جـام جـهـان ز خون دل عـاشـقـان پـر است
حـُرمت نـگـاه دار ! اگـر نـوش می‌کـنـی
سـایـه چـو شـمـع شـعـلـه در افـکـنـده‌ای به جمع
زیــن داسـتـان کـه از لـب خـامـوش می‌کـنــی

۱۳۸۸ بهمن ۸, پنجشنبه

برای روزنبرگ ها



خبر کوتاه بود :
- " اعدام شان کردند "
خروش ِ دخترک برخاست
لبش لرزید
دو چشم ِ خسته اش از اشک پر شد
گریه را سر داد ...
و من با کوششی پر درد اشکم را نهان کردم
- چرا اعدامشان کردند ؟
می پرسد ز من با چشم ِ اشک آلود
چرا اعدام شان کردند ؟
- عزیزم دخترم !
آنجا ، شگفت انگیز دنیای ست : دروغ و دشمتی فرمانروایی می کند آنجا
طلا ، این کیمیای خون ِ انسان ها
خدایی می کند آنجا

شگفت انگیزدنیایی که همچون قرن های دور
هنوز از ننگ ِ آزار ِ سیاهان دامن آلوده ست
در آنجا حق و انسان حرف هایی پوچ و بیوده ست
در آنجا رهزنی ، آدمکشی ، خونریزی آزاد است
و دست و پای آزادی ست در زنجیر
عزیزم دخترم !
آنان
برای دشمنی با من
برای دشمنی با تو
برای دشمنی با راستی
اعدام شان کردند
و هنگامی که یاران
با سرود ِ زندگی بر لب
به سوی مرگ می رفتند
امیدی آشنا می زد چو گل در چشم شان لبخند
به شوق ِ زندگی آواز می خواندند
و تا پایان به راه ِ روشن ِ خود با وفا ماندند
عزیزم !
پاک کن از چهره اشکت را ز جا برخیز !
تو در من زنده ای ، من در تو ، ما هرگز نمی میریم
من و تو با هزاران ِ دیگر
این راه را دنبال می گیریم
از آن ِ ماست پیروزی
از آن ِ ماست فردا با همه شادی و بهروزی
عزیزم !
کار ِ دنیا رو به آبادی ست
و هر لاله که از خون ِشهیدان می دمد امروز
نوید ِ روز ِ آزادی ست
...ادامه مطلب

۱۳۸۸ مهر ۱۱, شنبه

گریز

جان ِ من و تو تشنه ی پیوند ِ مهر بود
دردا که جان ِ تشنه ی خود را گداختیم
بس دردناک بود جدایی میان ِ ما
از هم جدا شدیم و بدین درد ساختیم.


دیدار ِ ما که آن همه شوق و امید داشت
اینک نگاه کن که سراسر ملال گشت
وان عشق ِ نازنین که میان ِ من و تو بود
دردا که چون جوانی ِ ما پایمال گشت!


با آن همه نیاز که من داشتم به تو
پرهیز ِ عاشقانه ی من ناگزیر بود
من بارها به سوی تو باز آمدم ولی
هر بار دیر بود!


اینک من و توایم دو تنهای بی نصیب
هر یک جدا گرفته ره ِ سرنوشت ِ خویش
سرگشته در کشاکش ِ طوفان ِ روزگار
گم کرده همچو آدم و حوا بهشت ِ خویش.

از هم گریختم
وان نازنین پیاله ی دلخواه را ، دریغ
بر خاک ریختیم.
...ادامه مطلب

۱۳۸۸ تیر ۳۰, سه‌شنبه

انتظار


باز ای دلبرا که دلم بی قرار توست
وین جان بر لب آمده در انتظار توست
در دست این خمار غمم هیچ چاره نیست
جز باده ای که در قدح غمگسار توست
ساقی به دست باش که این مست می پرست
چون خم ز پا نشست و هنوزش خمار توست
هر سوی موج فتنه گرفته ست و زین میان
آسایشی که هست مرا در کنار توست
سیری مباد سوخته ی تشنه کام را
تا جرعه نوش چشمه ی شیرین گوار توست
بی چاره دل که غارت عشقش به باد داد
ای دیده خون ببار که این فتنه کار توست
هرگز ز دل امید گل آوردنم نرفت
این شاخ خشک زنده به بوی بهار توست
ای سایه صبر کن که براید به کام دل
آن آرزو که در دل امیدوار توست

۱۳۸۸ تیر ۲۹, دوشنبه

اشک ندامت

ای فرستاده سلامم به سلامت باشی
غمم آن نیست که قادر به غرامت باشی
گل که دل زنده کند بوی وفایی دارد
تو مگر صاحب اعجاز و کرامت باشی
خانه ی دل نه چنان ریخته از هم که در او
سر فرود آری و مایل به اقامت باشی
دگرم وعده ی دیدار وفایی نکند
مگر ای وعده ، به دیدار قیامت باشی
شبنم آویخت به گلبرگ که ای دامن چک
سزدت گر همه با اشک ندامت باشی
می کنم بخت بد خویش شریک گنهت
تا نه تنها تو سزاوار ملامت باشی
ای که هرگز نکند سایه فراموش تو را
یاد کردی به سلامم به سلامت باشی

۱۳۸۷ بهمن ۱۶, چهارشنبه

تو چرا بازنگشتی دیگر ؟

خانه دل تنگ غروبی خفه بود
مثل امروز که تنگ است دلم
پدرم گفت چراغ
و شب از شب پر شد
من به خود گفتم یک روز گذشت
مادرم آه کشید
زود بر خواهد گشت
ابری آهسته به چشمم لغزید
و سپس خوابم برد
که گمان داشت که هست این همه درد
در کمین دل آن کودک خرد ؟
آری آن روز چو می رفت کسی
داشتم آمدنش را باور
من نمی دانستم
معنی هرگز را
تو چرا بازنگشتی دیگر ؟
آه ای واژه شوم
خو نکرده ست دلم با تو هنوز
من پس از این همه سال
چشم دارم در راه
که بیایند عزیزانم آه

۱۳۸۷ بهمن ۱۱, جمعه

سر و سنگ


سر به سنگي مي زدم فرياد خوان
پاسخم آمد شكست استخوان

سنگ سنگين دل چه مي داند كه مرد
از چه سر بر سنگ مي كوبد به درد

او همين سنگ است و از سرها سر است
سنگ روز سر شكستن گوهر است

تا چنين هنگامه ي سنگ است و سر
قيمت سنگ است از سر بيشتر

روزگارا از توام منت پذير
گوهر ما را كم از سنگي مگير

هر كه با سنگي ز سويي تاخته ست
سايه هم لعل دلي انداخته ست

۱۳۸۷ دی ۲۷, جمعه

به ستوه آمدم از این شب تنگ

دیگر این پنجره بگشای که من
به ستوه آمدم از این شب تنگ،
دیرگاهی ست که در خانه ی همسایه ی من خوانده خروس.
وین شب تلخ عبوس
می فشارد به دلم پای درنگ.
دیرگاهی ست که من در دل این شام سیاه
مانده ام چشم به راه
همه چشم و همه گوش
مست آن بانگ دل آویز که می آید نرم
محو آن اختر شب تاب که می سوزد گرم
مات این پرده ی شبگیر که می بازد رنگ
آری این پنجره بگشای که صبح
می درخشد پس این پرده ی تار
می رسد از دل خونین سحر بانگ خروس
وز رخ آینه ام می سترد زنگ فسوس
بوسه ی مهر که در چشم من افشانده شرار
خنده ی روز که با اشک من آمیخته رنگ

...ادامه مطلب

۱۳۸۷ آذر ۲۹, جمعه

زندان شب يلدا

چند اين شب و خاموشي؟ وقت است كه برخيزم
وين آتش خندان را با صبح برانگيزم

گر سوختنم بايد افروختنم بايد
اي عشق بزن در من كز شعله نپرهيزم

صد دشت شقايق چشم در خون دلم دارد
تا خود به كجا آخر با خاك در آميزم

چون كوه نشستم من با تاب و تب پنهان
صد زلزله برخيزد آنگاه كه برخيزم

برخيزم و بگشايم بند از دل پر آتش
وين سيل گدازان را از سينه فروريزم

چون گريه گلو گيرد از ابر فرو بارم
چون خشم رخ افروزد در صاعقه آويزم

اي سايه ! سحرخيزان دلواپس خورشيدند
زندان شب يلدا بگشايم و بگريزم

۱۳۸۷ آذر ۲۷, چهارشنبه

مرغ دریا


آن که مست آمد و دستی بر دل ما زد و رفت

در اين خانه ندانم به چه سودا زد و رفت

خواست تنهايی ما را به رخ ما بکشد

تنه ای بر در اين خانه زد و تنها رفت

دل تنگش سر گل چيدن از اين باغ نداشت

قدمی چند به آهنگ تماشا زد و رفت

بس که اوضاع جهان درهم و ناموزون ديد

قلم نسخ بر اين خط چلیپا زد و رفت


چه هوايی به سرش بود که با دست تهی

پشت پا بر هوس دولت دنيا زد و رفت

مرغ دريا خبر از يک شب طوفانی داشت

گشت و فرياد کشان بال به دريا زد و رفت

دل خورشيدی اش از ظلمت ما گشت ملول

بی شفق بال به بام شب يلدا زد و رفت

...ادامه مطلب

۱۳۸۷ آذر ۲۶, سه‌شنبه

سراب


عمری به سر دویدم در جست وجوی یار


جز دسترس به وصل ویم آرزو نبود


دادم در این هوس دل دیوانه را به باد


این جست و جو نبود هر سو شتافتم


پی آن یار ناشناس گاهی ز شوق خنده زدم گه گریستم


بی آنکه خود بدانم ازین گونه بی قرارمشتاق کیستم



رویی شکست چون گل رویا و دیده گفت


این است آن پری که ز من می نهفت رو


خوش یافتم که خوش تر ازین چهره ای نتافت


در خواب آرزوهر سو مرا کشید پی خویش دربدر


این خوشپسند دیده زیباپرست من


شد رهنمای این دل مشتاق بی قرار


بگرفت دست من


و آن آرزوی گم شده بی نام و بی نشان


در دورگاه دیده من جلوه می نمود


در وادی خیال مرا مست می دواند


وز خویش می ربود


از دور می فریفت دل تشنه مرا


چون بحر موج می زد و لرزان چو آب بود


وانگه که پیش رفتم با شور و التهاب


دیدم سراب بود


بیچاره من که از پس این جست و جو هنوز


می نالد از من این دل شیدا که یار کو ؟


کو آن که جاودانه مرا می دهد فریب ؟


بنما کجاست او

...ادامه مطلب

۱۳۸۷ آذر ۱۹, سه‌شنبه

می خواهم از تو بشنوم

می خواهمت سرود بت بذله گوی من
روی لبش شکفت گل آرزوی من

خندید آسمان و فروریخت آفتاب
در دیده امیدم باران روشنی
جوشید اشک شادی ازین پرتو افکنی
بخشید تازگی به گل گلشن شباب

می خواهمت شنفتم و پنداشتم که اوست
پنداشتم که مژده آن صبح روشن است
پنداشتم که نغمه گم گشته من است
پنداشتم که شاهد گمنام آرزوست

خواب فریب باز ز لالایی امید
در چشم آزمایش من آشیانه ساخت
نای امید باز نوای هوس نواخت
باز از برای بوسه دل خواهشم تپید

می خواهمت شنفتم و دنبال این سرود
رفتم به آسمان فروزنده خیال
دیدم چو بازگشتم ازین ره شکسته بال
این نغمه آه نغمه ساز فریب بود

می خواهمت بگو و دگرباره ام بسوز
در شعله فریب دم دلنشین خویش
تا نوکم امید شکیب آفرین خویش
آری تو هم بگو که درین حسرتم هنوز

پایان این فسانه ناگفته تو را
نیرنگ این شکوفه نشکفته تو را

می دانم و هنوز ز افسون آرزو
در دامن سراب فریبننده امید
در جست و جوی مستی این جام ناپدید
می خواهم از تو بشنوم ای دلربا بگو

...ادامه مطلب

۱۳۸۷ آذر ۸, جمعه

زنده وار

چه غریب ماندی ای دل !نه غمی نه غمگساری
نه به انتظار یاری نه ز یار انتظاری
غم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد
که دگر بدین گرانی نتوان کشید باری
چه چراغ چشم دارد دلم از شبان و روزان
که به هفت اسمانش نه ستاره ایست باری
دل من چه حیف بودی که چنین ز کار ماندی
چه هنر به کار بندم که نماند وقت کاری
نرسید آن ماهی که به تو پرتوی رساند
دل آبگینه بشکن که نماند جز غباری
همه عمر چشم بودم که مگر گلی بخندد
دگر ای امید خون شو که فرو خلید خاری
سحرم کشیده خنجر که چراشبت نکشته ست
تو بکش که تا نیفتد دگرم به شب گذاری
به سرشک همچو باران ز برت چه برخورم من ؟
که چو سنگ تیره ماندی همه عمر بر مزاری
چو به زندگان نبخشی تو گناه زندگانی
بگذار تا بمیرد به بر تو زنده واری
نه چنان شکست پشتم که دوباره سر بر ارم
منم ان درخت پیری که نداشت برگ و باری
سر بی پناه پیری به کنار گیر و بگذر
که به غیر مرگ دیر نگشایدت کناری
به غروب این بیابان بنشین غریب و تنها
بنگر وفای یاران که رها کنند یاری...


...ادامه مطلب

۱۳۸۷ آبان ۱۵, چهارشنبه

هر بار دير بود



از هم گريختيم
و آن نازنين پياله‌ی دلخواه را،
دريغ بر خاک ريختيم
جان من و تو تشنه‌ی پيوند مهر بود،
دردا که جان تشنه خود را گداختيم

بس دردناک بود جدايي ميان ما،
از هم جدا شديم و بدين درد ساختيم.
ديدار ما که آن همه شوق و اميد داشت
اينک نگاه کن که سراسر ملال گشت
و آن عشق نارنين که ميان من و تو بود،
دردا که چون جواني ما پايمال گشت!
با آن همه نياز که من داشتم به تو،
پرهيز عاشقانه‌ی من ناگزير بود.
من بارها به سوي تو باز آمدم،ولي
هر بار دير بود!
اينک من و تو ايم دو تنهاي بي‌نصيب،
هر يک جدا گرفته ره سرنوشت خويش
سرگشته در کشاکش طوفان روزگار،
گم کرده همچو آدم و حوا بهشت خويش!

...ادامه مطلب

۱۳۸۶ آبان ۱۶, چهارشنبه

سراب

عمری به سر دویدم در جست وجوی یار
جز دسترس به وصل ویم آرزو نبود
دادم در این هوس دل دیوانه را به باد
این جست و جو نبود
هر سو شتافتم پی آن یار ناشناس
گاهی ز شوق خنده زدم گه گریستم
بی آنکه خود بدانم ازین گونه بی قرار
مشتاق کیستم
رویی شکست چون گل رویا و دیده گفت
این است آن پری که ز من می نهفت رو
خوش یافتم که خوش تر ازین چهره ای نتافت
در خواب آرزو
هر سو مرا کشید پی خویش دربدر
این خوشپسند دیده زیباپرست من
شد رهنمای این دل مشتاق بی قرار
بگرفت دست من
و آن آرزوی گم شده بی نام و بی نشان
در دورگاه دیده من جلوه می نمود
در وادی خیال مرا مست می دواند
وز خویش می ربود
از دور می فریفت دل تشنه مرا
چون بحر موج می زد و لرزان چو آب بود
وانگه که پیش رفتم با شور و التهاب
دیدم سراب بود
بیچاره من که از پس این جست و جو هنوز
می نالد از من این دل شیدا که یار کو ؟
کو آن که جاودانه مرا می دهد فریب ؟
بنما کجاست او

۱۳۸۵ دی ۱۷, یکشنبه

شمع و سایه

دوش در عزلت جان فرسایی
داشتم همدم روشن زایی
شمع آن همدم دیرینه ی من
سوختن ها را ایینه ی من
همه شب مونس و دمسازم بود
همدم و همدل و همرازم بود
گرم می سوخت و می ساخت چو من
مستی خویش همی باخت چو من
گرچه آتش همه شب در تن داشت
نه فغان داشت و نه شیون داشت
گرچه می داد سر خویش به باد
خنده می کرد و به پا می استاد
تا سحر سوختنی چون من داشت
شب تاریک مرا روشن داشت
همه شب سوخت و آواز نکرد
به شکایت دهنی باز نکرد
شمع از سوختنش پروا نیست
که درین سوختن او تنها نیست
مرگ اگر آخر این ره چه اوست
نیز پروانه ی او همره اوست
به ازین چیست که دو یار به هم
ره سپارند سوی ملک عدم
نه یکی مانده گرفتار و نژند
و آن دگر رفته ، رها گشته ز بند
من به عشق که بسوزم شب و روز
به امید که بسازم در سوز
که خورد غم چو در ایم از پای
خود که گرید چو تهی سازم جای
گر بسوزند پر و بال مرا
که خورد هیچ غم حال مرا
شب تنهایی و روز غم من
کیست جز سایه ی من همدم من
سایه را وش حکایت ها بود
شکوه ها بود و شکایت ها بود
قصه می گفت و پریشان می گفت
تب مگر داشت که هذیان می گفت
کس شنیدی سخن سایه شنفت ؟
من شب دوش شنیدم ، می گفت
ای تن خسته ی رنجور نزار
ای به جان آمده از یار و دیار
چند کاهد ز غم و رنج تنت
که تنم کاست ازین کاستنت
شاعر سوخته دل درد تو چیست
ای گل تازه رخ زرد تو چیست
نوز نشکفته چرا پژمردی
شاد ناگشته ز غم افسردی
شد خزان تازه بهار تو چرا
زود آمد شب تار تو چرا
عشق ناباخته بد نام شدی
دل نپرداخته نکام شدی
کس ندیدیم به نکامی تو
عاشقی نیست به بدنامی تو
دگران از می غفلت مست اند
فارغ از هر چه بلند و پست اند
می ز هر جام که شد می نوشند
با بد و نیک جهان می جوشند
نه به مانند تو نازک بین اند
هر کجا هست گلی می چینند
هر شبی با صنمی دمسازند
هر دمی دل به کسی می بازند
کام خود از گل و می می گیرند
نه به نکامی تو می میرند
گردش چرخ کسی راست به کام
که ندانست حلالی ز حرام
تو همه عمر غم دل خورده
خسته و سوخته و افسرده
نوز ناگشته جوان پیر شده
اول عمر و ز جان سیر شده
مردمی کرده به نامردم ها
نیش ها خورده ازین کژدم ها
دوستی کردی و دشمن گشتند
همه بر چشم تو سوزن گشتند
با همه خلق جهان یار شدند
چون رسیدند به تو مار شدند
آشنای همه وتنهایی
راستی را تو مگر عنقایی
شمع اشکی دو بیفشاند و بمرد
روشنایی بشد و سایه ببرد
باز من ماندم و این شام سیاه
آه از بخت سیه کار من ، آه


۱۳۸۵ آبان ۱, دوشنبه

تا صبح شب یلدا


چند این شب و خاموشی؟ وقت است كه برخیزم
وین آتش خندان را با صبح برانگیزم
گر سوختنم باید، افروختنم باید
ای عشق بزن در من، كز شعله نپرهیزم
صد دشت شقایق چشم، در خون دلم دارم
تا خود به كجا آخر، با خاك در آمیزم
چون كوه نشستم من، با تاب و تب پنهان
صد زلزله برخیزد، آنگاه كه برخیزم
برخیزم و بگشایم ، بند از دل پرآتش
وین سیل گدازان را ، از سینه فرو ریزم
چون گریه گلو گیرد ، از ابر فرو بارم
چون خشم رخ افروزد، در صاعقه آویزم
ای سایه ! سحر خیزان دلواپس خورشیدند
زندان شب یلدا ، بگشایم و بگریزم

۱۳۸۴ بهمن ۲۱, جمعه

کوچه سار شب

درین سرای بی کسی کسی به در نمی زند
به دشت ملال ما پرنده پر نمی زند

یکی ز شب گرفتگان چراغ بر نمی کند
کسی به کوچه سار شب در سحر نمی زند

نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار
دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زند

گذر گهی ست پر ستم که اندر او به غیر غم
یکی صلای آشنا به رهگذر نمی زند

دل خراب من دگر خراب تر نمی شود
که خنجر غمت ازین خراب تر نمی زند

چه چشم پاسخ است ازین دریچه های بسته ات ؟
برو که هیچ کس ندا به گوش کر نمی زند

نه سایه دارم و نه بر ، بیفکنندم و سزاست
اگر نه بر درخت تر کسی تبر نمی زند