صفحات

۱۳۸۷ مهر ۲۳, سه‌شنبه

ریشه در خاک



تو از این دشت خشک تشنه روزی کوچ خواهی کرد
و اشک من ترا بدرود خواهد گفت.
نگاهت تلخ و افسرده است.
دلت را خار خار نا امیدی سخت آزرده است.
غم این نابسامانی همه توش وتوانت را زتن برده است.

تو با خون و عرق این جنگل پژمرده را رنگ و رمق دادی.
تو با دست تهی با آن همه طوفان بنیان کن در افتادی.
تو را کوچیدن از این خاک ،دل بر کندن از جان است.
تو را با برگ برگ این چمن پیوند پنهان است.
تو را این ابر ظلمت گستر بی رحم بی باران
تو را این خشکسالی های پی در پی
تو را از نیمه ره بر گشتن یاران
تو را تزویر غمخواران ز پا افکند
تو را هنگامه شوم شغالان
بانگ بی تعطیل زاغان
در ستوه آورد.
تو با پیشانی پاک نجیب خویش
که از آن سوی گندمزار
طلوع با شکوهش خوشتر از صد تاج خورشید است
تو با آن گونه های سوخته از آفتاب دشت
تو با آن چهره افروخته از آتش غیرت
که در چشمان من والاتر از صد جام جمشید است
تو با چشمان غمباری
که روزی چشمه جوشان شادی بود
و اینک حسرت و افسوس بر آن سایه افکنده ست
خواهی رفت.
و اشک من ترا بدروردخواهد گفت

من اینجا ریشه در خاکم
من اینجا عاشق این خاک اگر آلوده یا پاکم
من اینجا تا نفس باقیست می مانم
من از اینجا چه می خواهم،نمی دانم
امید روشنائی گر چه در این تیره گیهانیست
من اینجا باز در این دشت خشک تشنه می رانم
من اینجا روزی آخر از دل این خاک با دست تهی
گل بر می افشانم
من اینجا روزی آخر از ستیغ کوه چون خورشید
سرود فتح می خوانم
و می دانم
تو روزی باز خواهی گشت




...ادامه مطلب

۱۳۸۷ مهر ۲۰, شنبه

هما همایون ( میرافشار) ملکه ترانه سرایی ایران


هما میرافشار در سال 1325 در تهران متولد شد سرودن شعر را در سال های دبیرستان اغاز کرد چندین سال بعد هما با علی میرافشار ازدواج کرد و نام خانوادگی خود را به میرافشار تغییر داد . هما شعر ، عکس ، و داستان در یک روزنامه و یک هفته نامه منتشر میکرد . وی دارای دو فرزند است کیوان ( کوین ) و کتایون . کار تعلیم را زیر نظر شاه ایران در گروهی با اسدالله ملک اغاز کرد.(هما میر افشار به همراه اسدالله ملک در دوران همکاری خود آثار جاودانه ای برای خوانندگان معروف از جمله مهستی،حمیرا،پوران و.....ساخته اند) و در سال 1962 از دانشگاه موسیقی با درجه بالا فارغ تخصیل شد . هما میر افشار از همان اغاز کار با بزرگترین اهنگسازان و خوانندگان ایرانی همکاری داشته است و در سال 2005 برنده Persian Golden Lioness Awards از اکادامی موسیقی شده است . ترانه های هما میرافشار دارای سبکی خاص و بسیار زیبا هستند .
هما میرافشار در این سال ها دو کتاب با نام های گلپونه ها و الاله ها منتشر کرده است . او در کارنامه هنری خود بیش از 250 ترانه برای خوانندگان معروف سروده است.
در پایان خالی از لطف نیست که شعرجوابیه هما به شعر کوچه ( بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم ) سروده فریدون مشیری را بیاوریم :

بی تو طوفانزده دشت جنونم،
صیدافتاده به خونم
تو چنان می گذری غافل از اندوه درونم؟
بی من از کوچه گذر کردی و رفتی
بی من از شهر سفر کردی و رفتی
قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم
تا خم کوچه بدنبال تولغزید نگاهم
تو ندیدی........

نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی
چون در خانه ببستم ،
دگر از پای نشستم
گوئیا زلزله آمد ،
گوئیا خانه فروریخت سر من
بی تو من در همه شهر غریبم
بی تو ،کس نشنود از این دل بشکسته صدائی
برنخیزد دگر از مرغک پر بسته نوائی
تو همه شعر و سرودی، تو همه بود و نبودی
چه گریزی زبر من؟
که زکویت نگریزم
گر بمیرم زغم دل ،
با تو هرگزنستیزم
من و یک لحظه جدایی؟
نتوانم ، نتوانم
بی تو من زنده نمانم

...ادامه مطلب

۱۳۸۷ مهر ۱۸, پنجشنبه

سرمه ی خورشید

من مرغ کور جنگل شب بودم
بادغریب محرم رازم بود
چون بار شب بر روی پرم می ریخت
تنها به خواب مرگ نیازم بود
هرگز ز لا بلای هزاران برگ
بر من نمی شکفت گل خورشید
هر گز گلابدان بلور ماه
بر من گلاب نور نمی پاشید
من مرغ کور جنگل شب بودم
برق ستارگان شب از من دور
در چشم من که پرده ظلمت داشت
فانوس دست رهگذران بی نور
من مرغ کور جنگل شب بودم

در قلب من همیشه زمستان بود
رنگ خزان و سایه تابستان
در پیش چشم من همه چیز یکسان بود
می سوختم چو هیزم تر در خویش
دودم به چشم بی هنرم می رفت
چو اتش شب غروب فرو می برد
تنها سرم به زیر پرم می رفت
یکشب که باد؛سم به زمین می کوفت
وزیال او شراره فرو می ریخت
یکشب که از خروش هزاران رد
گوئی که سنگپاره فرو می ریخت
از لا بلای توده تاریکی
دستی درون لانه من لغزید
وز لرزه ای که در تن من افکند
بنیاد اشیاه من لرزید
یکدم فشار گرم سر انگشتن
چون شعله بالهای مرا سوزاند
تا پنجه اش بر روی تنم لغزید
قلب من از تلاش تپیدن ماند
غافل که در سپیده دم این دست
خورشید و گرمی اتش بود
با سرمه ای دو چشم مرا واکرد
این دست را خیال نوازش بود
زان پس شبان تیره بی مهتاب
منقار غم به خاک نمالیدم
چون نور ارزو با تنم تابید
در ارزوی صبح ننالیدم
این دست گرم دست تو بود ای عشق
دست تو باد و اتش جاویدت
من مرغ کور جنگل شب بودم
بینا شدم به سرمه خورشیدت
...ادامه مطلب

۱۳۸۷ مهر ۱۵, دوشنبه

آهنگ خزانی

نادرپور در سال 1308 در تهران زاده شد دبستان و دبیرستان در تهران را پایان برد و در 1328 برای آموزش ادبیات فرانسه به پاریس رفت پس از چند سال به تهران بازگشت در 1343 رهسپار ایتالیا شد و پس از آموختن زبان ایتالیایی برای بار دوم به فرانسه عزیمت کرد و پس از 3 سال اقامت در این 2 کشور باز به ایران آمد در 1350 باز هم به ایتالیا و فرانسه رفت و برگشت سالها در اداره کل هنرهای زیبا کار میکرد از سال 1351 سرپرستی گروه ادب و هنر امروز را در سازمان رادیو و تلویزیون ملی ایران به عهده داشت

آه ای انیس روزگاران قدیم من
ای یاد تو در تیره بختی های ندیم من
ایا خبر داری ازین رنج عظیم من
پيرانه سر ،‌ دل را جوان دیدن
عقل کهن را در مصافش ناتوان دیدن
آه ای خداوند ، ای خداوند کریم من
بر من ببخشای این چنین را آنچنان دیدن
در من ، کسی چون مست ،
چون میخواره می گرید
بیچاره می گرید دلم ،‌ بیچاره می گرید
می پرسی ایا از چه خاموشم ؟
ای دوست ! گر دیگر سخن بر لب نمی رانم
هرگز نشد گفتن فراموشم
در خواب و بیداری در گفتنم ، آری
در گفتن و گرییدنم با خویش
سرگرم اندیشیدنم با خویش
در من کسی پیوسته می اندیشد
و همواره می گرید بیچاره می گرید دلم ، بیچاره می گرید
اندیشه ام را شعله اي می سوزد از بنیاد
در من ، کسی دیوانه آسا می کشد فریاد
ای آسمان خردسالی ، ای بلند ای خوب خوب
چون شد که در آفاق تو ، جز آتش و آشوب
چیزی نماند از آن همه خورشید و ماه ای داد
در من ، کسی چون ابرهای تیره ی آواره می گرید
بیچاره می گرید دلم ، بیچاره می گرید
روح خزان در من فرود آمد
با گیسوانی از نژاد ابر و خاكستر با دیدگانی چون غروب مهر ماهان ،
تر با قامتی چون گردباد آلوده ی بس گرد
با پنجه ای چون واپسین برگ چناران ، زرد
این اوست در من ،‌ این که با پیراهن صد پاره می گرید
بیچاره می گرید دلم ، بیچاره می گرید
با من بگو ، ای نازنین مو سپید من
ایا خزان عمر ، کوتاه است ؟
ای یاد تو زیباتر از بیم و امید من
ایا بهاری تازه در راه است ؟
ای مادر ، ای در خواب های غربتم بیدار
ایا تواند بود ما را وعده ی دیدار ؟
در من ، کسی چون کودک بی خواب در گهواره می گرید
بیچاره می گرید دلم ، بیچاره می گرید
گهواره ، ای گهواره ، ای گهواره ی ایام
ای خامی آغاز تو و ، ای پختگی انجام
من کودکم یا پیر ؟
ایا پخته ام یا خام ؟
آخر بگو با من ایا به قدر شیر مادر بایدم خون جگر خوردن ؟
در من ، کسی چون شمع در هنگامه ی مردن
یکباره می افرزود ویکباره می گرید
بیچاره می گرید دلم ، بیچاره می گرید
...ادامه مطلب

۱۳۸۷ مهر ۱۳, شنبه

حراج عشق

به نظر من این غزل یکی از بهترین های شهریار است. بزرگان ادبیات به جرات معتقدند که شهریار اولین شاعریست که خیال یار رو از خود یار جدا کرده است.

چو بستی در بروی من، به کوی صبر رو کردم
چو درمانم نبخشیدی، به درد خویش خو کردم

چرا رو در تو آرم من که خود را گم کنم در تو
به خود باز آمدم نقش تو در خود جستجو کردم

خیالت ساده دل تر بود و با ما از تو یک رو تر
من اینها هر دو با آئینه‌ی دل روبرو کردم

فشردم با همه مستی به دل سنگ صبوری را
ز حال گریه پنهان حکایت با سبو کردم

فرود آ ای عزیز دل که من از نقش غیر تو
سرای دیده با اشک ندامت شست و شو کردم

صفائی بود دیشب با خیالت خلوت ما را
ولی من باز پنهانی ترا هم آرزو کردم

ملول از ناله بلبل مباش ای باغبان رفتم
حلالم کن اگر وقتی گلی در غنچه بو کردم

تو با اغیار پیش چشم من می در سبو کردی
من از بیم شماتت گریه پنهان در گلو کردم

حراج عشق و تاراج جوانی وحشت پیری
در این هنگامه من کاری که کردم یاد او کردم

ازین پس شهریارا، ما و از مردم رمیدنها
که من پیوند خاطر با غزالی مشک مو کردم

۱۳۸۷ مهر ۷, یکشنبه

پرندۀ کوچولو


پرندۀ کوچولو تازه پرواز رو یاد گرفته بود ..لذّت عجیبی میبرد
وقتی توی پهنۀ آسمون بال میزد
خودش رو به
دست بادِ بهاری میسپرد ...بادم اونو با خودش به این ور و اون ور میبرد...گاهی هم از رو یک شاخه به روی شاخۀ دیگه میپرید....همین موقع ها بود که چیزی روی زمین نظرش رو جلب کرد ...از روی کنجکاوی رفت روی زمین نگاه کنه..یکهو متوجه شد پاش گیر کرده ...هر چه تلاش کرد که خودش رو نجات بده فایده ای نداشت.. دیگه خسته شده بود آخرش تسلیم شد. مدّتی گذشت و یک نفر اومد و اونو تویِ قفس کرد و با خودش برد.پرندۀ کوچولو از توی قفسش بیرون رو نگاه میکرد دلِ نازکش گرفته بود. زندگیِ تویِ قفس رو تو خواب هم نمیدید چه برسه به اینکه به راستی تجربه کنه.دلش میخواست پرواز کنه ..پر بزنه و بره ....توی قفسش هر روز آب و دون میگرفت ولی اون نه گرسنه بود و نه تشنه.....کسی که زندانبانش بود کم کم نگرانش شده بود . یه روز اومد و گفت: من تو رو آوردم که شادی رو بیاری تویِ خونه ام...ولی اینطور که پیداست تو خودت داری از بین میری...بیا آزادت کنم و منو ببخش که زندانیت کردم.... بعد درِ قفس رو باز کرد و پرنده رو رها کرد.پرندۀ کوچولوی ما باورش نمیشد ...بالهاشو باز کرد و خودشو تو هوا نگه داشت. بادِ ملایمی میومد و به صورتش میخورد. انگار دوباره به دنیا اومده بود.بازم نیرو گرفت .هوایِ آزادی دوباره زنده اش کرده بود بال زد و بال زد ...رفت تو اوجِ آسمون جایی که دیگه نمیشد دیدش حالا دیگه قدرِ این آزادی رو میدونه و با هیچ چیزی توی دنیا عوضش نمیکنه.....



۱۳۸۷ مهر ۲, سه‌شنبه

صدای سخن عشق

زمان نمی گذرد عمر ره نمیسپرد
صدای ساعت شماطه بانگ تکرار است
نه شب هست و نه جمعه
نه پار و پیرار است

جوان و پیر کدام است
زود و دیر کدام است
اگر هنوز جوان مانده ای به آن معناست
که عشق را به زوایای جان صلا زده ای
ملال پیری اگر میکشد تو را
پیداست دست و پا زده ای
زمان نمی گذرد صدای ساعت شماطه بانگ تکرار است
خوشا به حال کسی که لحظه لحظه اش
از بانگ عشق سرشار است
...ادامه مطلب

۱۳۸۷ شهریور ۲۵, دوشنبه

شعری از شهریار

ایکه از کلک هنر نقش دل انگیز خدایی
حیف باشد مه من کین همه از مهر جدایی
گفته بودی جگرم خون نکنی باز کجایی
من ندانستم از اول که تو بی مهرووفایی
عهد نابستن از ان به که ببندی و نپایی



مدعی طعنه زند درغم عشق تو زیادم
وین نداند که من از بهر غم عشق تو زادم
نغمۀ بلبل شیراز نرفتست ز یادم
دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم
باید اول بتو گفتن که چنین خوب چرایی

تیر را قوت پرهیز نباشد ز نشانه
مرغ مسکین چه کند گر نرود از پی دانه
پای عاشق نتوان بست به افسون و فسانه
ای که گویی مرو اندر پی خوبان زمانه
ما کجاییم در این بحر تفکر تو کجایی

درد بیمار نپرسند به شهر تو طبیبان
کس در این شهر ندارد سر تیمار غریبان
نتوان گفت غم از بیم رقیبان به حبیبان
حلقه بر در نتوانم زدن از بیم رقیبان
این توانم که بیایم سر کویت به گدایی

گرد گلزار رخ تست غبار خط ریحان
چون نگارین خط تذهیب به دیباچۀ قرآن
ای لبت آیۀ رحمت دهنت نقطۀ ایمان
آن نه خالست و زنخدان و سرزلف پریشان
که دل اهل نظر برد که سِریست خدایی

هر شب هجر بر آنم که اگر وصل بجویم
همه چون نی به فغان آیم و چون چنگ بمویم
لیک مدهوش شوم چون سر زلف تو ببویم
گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم
چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی

چرخ امشب که بکام ما خواسته گشتن
دامن وصل تونتوان به رقیبان تو هشتن
نتوان از تو برای دل همسایه گذشتن
شمع را باید از این خانه برون بردن و کشتن
تا که همسایه نداند که تو در خانۀ مایی

سعدی این گفت و شد از گفتۀ خود باز پشیمان
که مریض غم عشق تو هدر گوید و هذیان
به شب تیره نهفتن نتوان ماه درخشان
کشتن شمع چه حاجت بود از بیم رقیبان
پرتوی روی تو گوید که تو در خانۀ مایی


span> />

...ادامه مطلب

۱۳۸۷ شهریور ۲۳, شنبه

شکوفه اندوه


شادم که در شرار تو میسوزم
شادم که در خیال تو میگریم
شادم که بعد وصل تو باز اینسان
در عشق بی زوال تو می گریم
پنداشتی که چون ز تو بگسستم
دیگر مرا خیال تو در سر نیست
اما چه گویمت که جز این آتش
بر جان من شراره دیگر نیست

شبها چو در کناره نخلستان
کارون ز رنج خود به خروش اید
فریادهای حسرت من گویی
از موجهای خسته به گوش اید
شب لحظه ای به ساحل او بنشین
تا رنج آشکار مرا بینی
شب لحظه ای به سایه خود بنگر
تا روح بی قرار مرا بینی
من با لبان سرد نسیم صبح
سر میکنم ترانه برای تو
من آن ستاره ام که درخشان
مهر شب در آسمان سرای تو
غم نیست گر کشیده حصاری سخت
بین من و تو پیکر صحراها
من آن کبوترم که به تنهایی
پر میکشم به پهنه دریاها
شادم که همچو شاخه خشکی باز
در شعله های قهر تو میسوزم
گویی هنوز آن تن تبدارم
کز آفتاب شهر تو میسوزم
در دل چگونه یاد تو میمیرد
یاد تو یاد عشق نخستین است
یاد تو آن خزان دل انگیز است
کو را هزار جلوه رنگین است
بگذار زاهدان سیه دامن
رسوای کوی و انجمنم خوانند
نام مرا به ننگ بیالایند
اینان که آفریده شیطانند
اما من آن شکوفه اندوهم
کز شاخه های یاد تو میرویم
شبها ترا بگوشه تنهایی
در یاد آشنای تو می جویم


فروغ فرخزاد


...ادامه مطلب

۱۳۸۷ شهریور ۱۹, سه‌شنبه

کودک



بدون شرح