صفحات

۱۳۸۷ اسفند ۱۹, دوشنبه

بيابان را سراسر مه فرا گرفته است

بيابان را سراسر مه فرا گرفته است.
چراغ قريه پنهان است
موجي گرم در خون بيابان است
بيابان، خسته
لب بسته
نفس بشكسته
در هذيان گرم عرق مي ريزدش آهسته
از هر بند.


بيابان را سراسر مه گرفته است. مي گويد "به خود عابر"
سگان قريه خاموشند.
در شولاي مه پنهان، به خانه مي رسم. گل كو نمي داند. مرا ناگاه
در درگاه مي بيند. به چشمش قطره
اشكي بر لبش لبخند، خواهد گفت:
- بيابان را سراسر مه گرفته است... با خود فكر مي كردم كه مه، گر
همچنان تا صبح مي پائيد مردان جسور از
خفيه گاه خود به ديدار عزيزان باز مي گشتند.


بيابان را
سراسر
مه گرفته است.
چراغ قريه پنهانست، موجي گرم در خون بيابان است.
بيابان، خسته لب بسته نفس بشكسته در هذيان گرم مه عرق مي ريزدش
آهسته از هر بند...
...ادامه مطلب

پرواز کن آشیانه از تست


یارا به دلم نشانه از تست
وین زمزمه ی شبانه از تست
آوای تو خفته در دل چنگ
شور غزل و ترانه از تست
هر شب منم و ستاره ی اشک
وین گوهر دانه دانه از تست
با آنکه جوانی ام بسر شد
در باغ دلم جوانه از تست
هرگز ز در تو رخ نتابم
سر از من و آستانه از تست
در پای تو جان سپردن از من
در من غم جاودانه از تست





جان را بطلب بها نخواهم
گر نار کنی بهانه از تست
خالیست دل ای کبوتر من
پرواز آشیانه از تست
بازآ که فرشته ی زمانی
ای ماه زمین زمانه از تست
دور از تو دلم چو شب سیاه است
ای ماه بیا که خانه از تست
از عشق تو نغمه خوان شهرم
غمناله ی عاشقانه از تست
شادم که ز بوسه های گرمت
بر روی لبم نشانه از تست
در شعر یگانه ی زمانم
وین منزلت یگانه از تست
...ادامه مطلب

۱۳۸۷ اسفند ۱۸, یکشنبه

جوبار دستهات

اسماعیل شاهرودی "آینده" از سر فعالیت سیاسی خود و زندانی شدن و شكنجه‌ ساواك در سال 1335 تعادل روانی خود را از دست داد و این روان‌ پریشی او را تا انتهای عمر آزرد. از 1354 بیماری اوج گرفت و بالاخره پس از عبور از دورانی سخت در 4 آذر سال 1360 در 56 سالگی درگذشت.
مرجع:BBC





آن شب كه دیدمت
آشفته بود موهات،
و
آشوب بود؛
از این سبب در آن‌جا آن شب
آشوب بود. -
تا آن زمان كه
جوبار دستهات
آمد، گشود
رخساره زلال به دیدار دستهام، -
یعنی كه: دستهات
(این با كشیدگیش
خط ‌های عمر و قلب )
آمد، نشست
با دستهای من
بر سیر عمر و قلب!
امشب ولی -
تا آن زمان كه
جوبار دستهات
آمد، گشود
رخساره زلال به دیدار دستهام، -
آن‌جا چنان كه عمر و قلب من آشوب بود
آشفته‌ای نبود،
امشب به غیر عمر و قلب من آن‌جا
آشفته‌ای نبود، -
تا آن زمان كه امشب آن‌جا
جوبار دستهات
آمد، گشود
رخساره زلال به دیدار دستهام، -
یعنی كه: دستهات
(این با كشیدگیش
خط‌‌های عمر و قلب)
آمد، نشست
با دستهای من . .
...ادامه مطلب

۱۳۸۷ اسفند ۱۷, شنبه

نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد

نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد

نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت

ولی بسیار مشتاقم

که از خاک گلویم سوتکی سازد

گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش

و او یکریز و پی در پی دم گرم خویش را در گلویم سخت بفشارد

و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد

بدین سان بشکند هر دم سکوت مرگبارم را


نشان پا


به دشت خاطر سردم نشان پایی چند
خبر دهد که دلی بود و دلربایی چند
کتاب ِ هستی ی ِ ما را مخوان که در او نیست
به غیر شِکوه ز جانسوز ماجرایی چند
حکایتی است ز آغوش و بوسه و لب کشت
به کارنامه ی ما هست اگر خطایی چند
ز دوستی که در او بسته ایم دل همه عمر
چه دیده ایم به جز رنگی و ریایی چند؟
لبم که خوابگه بوسه های ننگین است
گشوده شد ز چه رو با خدا خدایی چند؟
ز جرعه نوشی ی خود نیستم خجل که تو را
نه حاجت است به پرهیز پارسایی چند
دریده دامن و آلوده جان و بی آزرم
شدم اسیر تمنّای بی وفایی چند
وفا و ساده دلی، عشق و ناشکیبایی
سرشته شد گِل من با چنین بلایی چند
ز جست و جوی حقیقت به خاطر سیمین
نمانده جز عجبی چند و جز چرایی چند!


۱۳۸۷ اسفند ۱۵, پنجشنبه

پدر عشق بسوزد

در باغ نشسته بودم که توپ دختر بچه ی جلوی پایم افتاد, توپ را برداشته و به دخترک دادم , لبخند دخترک دلم را لرزاند با چشم تقیبش کردم او خود را در آغوش مادرش انداخت , دنیا روی سرم خراب شد........

مادرش عشق قدیمی من بود.


شهریارشعرزیر را در یک سیزده بدر در یکی از باغهای کرج سروده است.

يار و همسر نگرفتم كه گرو بود سرم
تو شدى مادر و من با همه پيرى پسرم

تو جگرگوشه هم ازشير بريدى و هنوز
من بيچاره همان عاشق خونين‏جگرم

من كه با عشق نراندم به جوانى هوسى
هوس عشق و جوانى است به پيرانه سرم

پدرت گوهر خود را به زر و سيم فروخت
پدر عشق بسوزد كه درآمد پدرم

عشق و آزادگى و حسن و جوانى و هنر
عجبا هيچ نيرزيد كه بى‏سيم و زرم

هنرم كاش گرهبند زر و سيم بود
كه به بازار توكارى نگشود از هنرم

سيزده را همه عالم بدر امروز از شهر
من خود آن سيزدهم كز همه عالم بدرم

تا به ديوار و درش تازه كنم عهد قديم
گاهى از كوچه‏ى معشوقه‏ى خود مى‏گذرم

تو از آن دگرى، رو كه مرا ياد تو بس
خود تو دانى كه من از كان جهانى دگرم

از شكار دگران چشم و دلى دارم سير
شيرم و جوى شغالان نبود آبخورم

خون دل موج زند در جگرم چون ياقوت
شهريارا! چه‏كنم لعلم و والا گوهرم

...ادامه مطلب

زلف چلیپا

من خراب نگه نرگس شهلای توام

بی خود از باده‌ی جام و می مینای توام
تو به تحریک فلک فتنه‌ی دوران منی

من به تصدیق نظر محو تماشای توام
می‌توان یافتن از بی سر و سامانی

من که سراسیمه‌ی گیسوی سمن‌سای توام
اهل معنی همه از حالت من حیرانند

بس که حیرت‌زده‌ی صورت زیبای توام
تلخ و شیرین جهان در نظرم یکسان است

بس که شوریده‌دل از لعل شکرخای توام
مرد میدان بلای دو جهان دانی کیست

من که افتاده‌ی بالای دلارای توام
سر مویی به خود از شوق نپرداخته‌ام

تا گرفتار سر زلف چلیپای توام
بس که سودای تو از هر سر مویم سر زد

مو به مو با خبر از عالم سودای توام
زیر شمشیر تو امروز فروغی می‌گفت

فارغ از کشمکش شورش فردای توام

۱۳۸۷ اسفند ۱۴, چهارشنبه

نالهء ناكامي


برواي ترك كه ترك تو ستمگر كردم
حيف از آن عمر كه در پاي تو من سركردم

عهد و پيمان تو با ما و وفا با دگران
ساده‌دل من كه قسم‌هاي تو باور كردم

به خدا كافر اگر بود به رحم آمده بود
زانهمه ناله كه من پيش تو كافر كردم

تو شدي همسر اغيار و من از يار و ديار
گشتم آواره و ترك سر و همسر كردم

زير سر بالش ديباست ترا كي داني
كه من از خار و خس باديه بستر كردم



در و ديوار به حال دل من زار گريست
هر كجا نالهء ناكامي خود سر كردم

درغمت داغ پدر ديدم و چون در يتيم
اشكريزان هوس دامن مادر كردم

اشك از آويزه گوش تو حكايت مي‌كرد
پنداز اين گوش پريرفتم از آن دركردم

پس از اين گوش فلك نشنود افغان كسي
كه من اين گوش ز فرياد و فغان كر كردم

اي بسا شب به اميدي كه زني حلقه به در
ديده را حلقه صفت دوخته بر در كردم

شهريارا به جفا كرد چو خاكم پامال
آن‌كه من خاك رهش را به سر افسر كردم

...ادامه مطلب

بكشت غمزه آن شوخ بي‌گناه مرا



بكشت غمزه آن شوخ بي‌گناه مرا
فكند سيب ز نخدان او به چاه مرا

غلام هندوي خالش شدم ندانستم
كاسير خويش كند زنگي سياه مرا

دلم بجا و دماغم سليم بود ولي
ز راه رفتن او دل بشد ز راه مرا

هزار بار فتادم به دام ديده و دل
هنوز هيچ نميباشد انتباه مرا



ز مهر او نتوانم كه روي برتابم
ز خاك گور اگر بردمد گياه مرا

به جور او چو بميرم ز نو شوم زنده
اگر به چشم عنايت كند نگاه مرا

عبيد از كرم يار بر مدار اميد
كه لطف شامل او بس اميدگاه مرا


...ادامه مطلب

۱۳۸۷ اسفند ۱۱, یکشنبه

آخر من از گیسوی تو <<<>>> خود را بیاویزم به دار

تصنیف زیبای این شعر را با صدای سعيد جعفرزاده (هماي گیلانی) به همراه گروه مستان را از اینجا دانلود یا گوش نمایید.

شعر, آهنگ و صدا از همای گیلانی می باشد.

شیرین لبی شیرین تبــــــــــار
مست و می آلود و خمـــــــــار
مه پاره ای بی بندو بــــــــــار
با عشوه های بی شمـــــــــــار
هم کرده یاران را ملـــــــــــول
هم برده از دلها قـــــــــــــــرار
مجموع مه رویان کنــــــــــــار
تو یار بی همتا کنــــــــــــــــار

زلفت چو افشان میکنی ما را پریشان میکنی
آخر من از گیسوی تو خود را بیاویزم به دار


یاران هــــوار مردم هـــــــوار
از دست این بی بند و بــــــــار
از دست این دیوانه یــــــــــــار
از کف بدادم اعتبـــــــــــــــــــار
می میزنم جام پیاپی میزنم
هی میزنم هی میزنم بی اختیار
کندوی کامت را بیــــــــــــــــار
بر کام بیمارم گـــــــــــــــــــــذار
تا جان فزاید کـــــــــــــــــــــام تو
بر جان این دلخسته بشکسته تار