صفحات

۱۳۸۸ فروردین ۲, یکشنبه

سُجده‌ بَر سراب‌


از فتح‌ِ دوزخ‌ آمدم‌ ، با گِردبادی‌ زین‌ شُده‌ !


با یک‌ بغل‌ رازِ مَگو ، از گُربه‌یی‌ نفرین‌ شُده‌ !


خسته‌ از انکارِ چراغ‌ ، از سُجده‌ کردن‌ بر سَراب‌ !


تاریک‌ِ تاریکم‌ ! تو بَر این‌ شام‌ِ بی‌روزن‌ بتاب‌ !


بی‌گانه‌اَم‌ با آینه‌ ! بی‌گانه‌اَم‌ با خاک‌ِ خود !


با من‌ بگو آغوش‌ِ تو ، وقف‌ِ کدامین‌ دشنه‌ شُد ؟

اِی‌ از ترانه‌ سَرزَده‌ ،


در این‌ سکوت‌ِ بی‌بَلَد !


آغوش‌ بگشا رو به‌ من‌ ،


تا سرزمین‌ معنا شَوَد !


از فتح‌ِ دوزخ‌ آمدم‌ ، از خاک‌ِ خاکستر شُده‌ !


از خانه‌یی‌ بی‌خاطره‌ ، با یاوه‌یی‌ باور شُده‌ !


اُفتاده‌ام‌ از روشنی‌ ، در این‌ شب‌ْآلوده‌ دیار !


بارانی‌ از فانوس‌ را ، بَر قلب‌ِ تاریکم‌ ببار !


من‌ بی‌وطن‌تَر از نسیم‌ ، بی‌خانه‌مان‌ُ دربه‌در !


تَن‌ را از این‌ بن‌ْبست‌ِ کور ، تا کشف‌ِ آزادی‌ بِبَر !


اِی‌ از ترانه‌ سَرزَده‌ ، در این‌ سکوت‌ِ بی‌بَلَد !


آغوش‌ بگشا رو به‌ من‌ ، تا سرزمین‌ معنا شَوَد !

...ادامه مطلب

۱۳۸۷ اسفند ۲۹, پنجشنبه

ربيع بس بديع


بهار آمد بهار آمد بهار مشکبار آمد
نگار آمد نگار آمد نگار بردبار آمد
صبوح آمد صبوح آمد صبوح راح و روح آمد
خرامان ساقي مه رو به ايثار عقار آمد
صفا آمد، صفا آمد که سنگ و ريگ روشن شد
شفا آمد شفا آمد شفاي هر نزار آمد
حبيب آمد حبيب آمد به دلداري مشتاقان
طبيب آمد طبيب آمد طبيب هوشيار آمد
سماع آمد سماع آمد سماع بي صداع آمد
وصال آمد وصال آمد وصال پايدار آمد
ربيع آمد ربيع آمد ربيع بس بديع آمد
شقايق ها و ريحان ها و لاله خوش عذار آمد


کسي آمد کسي آمد که ناکس زوکسي گردد
مهي آمد مهي آمد که دفع هر غبار آمد
دلي آمد دلي آمد که دلها را بخنداند
مي اي آمد مي اي آمد که دفع هر خمار آمد
کفي آمد کفي آمد که دريا دُرّ ازو يابد
شهي آمد شهي آمد که جان هر ديار آمد
کجا آمد کجا آمد کزينجا خود نرفته است او
وليکن چشم گه آگاه و گه بي اعتبار آمد
ببندم چشم و گويم شد، گشايم گويم او آمد
و او در خواب و بيداري قرين و يار غار آمد
کنون ناطق خمش گردد کنون خامش به نطق آمد
رها کن حرف بشمرده که حرف بي شمار آمد

...ادامه مطلب

آوار عید


بس که همپایش غم و ادبار می آید فرود
بر سر من عید چون آوار می آید فرود
می دهم خود را نوید سال ِ بهتر ، سالهاست
گرچه هر سالم بتر از پار می آید فرود
در دل من خانه گیرد ، هر چه عالم را غم است
می رسد وقتی به منزل ، بار می آید فرود
رنگ راحت کو به عمر ، -این تیر پرتاب اجل- ؟
می گریزد سایه ، چون دیوار می آید فرود
شانه زلفش را به روی افشاند و بست از بیم چشم
شب چو آید ، پرده خمّار می آید فرود
بهر یک شربت شهادت ، داد یک عمرم عذاب
گاه تیغ مرگ هم دشوار می آید فرود
وارثم من تخت ِ عیسی را ، شهید ثالثم
وقت شد، منصور اگر از دار می آید فرود
بر سر من عید چون آوار می آید ، امید !
بس که همپایش غم و ادبار می آید فرود


۱۳۸۷ اسفند ۲۸, چهارشنبه

سبوی شکسته


شعله ی آتش عشقم منگر بر رخ زردم


همه اشکم همه آهم همه سوزم همه دردم


چون سبویی که شکسته ست و رخ چشمه نبیند


کو امیدی که دگرباره همآغوش تو گردم


لاله صبح بهارم که درین دامن صحرا


آتش داغ گلی شعله کشد از دم سردم


کس ندانست که چون زخم جگر سوز نهانی


سوختم سوختم از حسرت و لب باز نکردم


جلوه ی صبح جوانی به همه عمر ندیدم


با خزان زاده ام آری گل زردم گل زردم

۱۳۸۷ اسفند ۲۷, سه‌شنبه

بهار می شود



یکی دو روز دیگر از پگاه
چو چشم باز می کنی
زمانه زیر و رو
زمینه شکاف می خورد
به دشت سبزه می زند
هر آن چه مانده بود زیر خاک
هر آنچه خفته بود زیر برف
جوان و شسته رفته آشکار می شود
به تاج کوه
ز گرمی نگاه آفتاب
بلور برف آب می شود
دهان دره ها پراز سرود چشمه سارمی شود




نسیم هرزه پو
ز روی لاله های کوه
کنار لانه های کبک
فراز خارهای هفت رنگ
نفس زنان و خسته می رسد
غریق موج کشتزار می شود
در آسمان
گروه گله های ابر
ز هر کناره می رسد
به هر کرانه می دود
به روی جلگه ها غبار می شود
درین بهار ... آه
چه یادها
چه حرفهای ناتمام
دل پر آرزو
چو شاخ پر شکوفه باردار می شود
نگار من
امید نوبهار من
لبی به خنده باز کن
ببین چگونه از گلی
خزان باغ ما بهار می شود

...ادامه مطلب

۱۳۸۷ اسفند ۲۵, یکشنبه

گم کرده عمر


بس که این هنگام و این هنگامه ماند


انتظارم کشت و دردم ، به نشد !


از کمین جویان ، خدنگی برنخاست


وز کمانداران کمانی ، زه نشد !


نیم ِ عمرم در ستیز آمد به سر


نیم ِ دیگر بر فنا شد ، درشکست


دور ِ گردون شوق ِ من در سینه کشت


دیو ِ افسون دست ِ من ، بر چاره بست !


جامه بر تن گر نباشد ، گو مباش


کس ندارد شکوه ، از بی جامگی!


بسته کامی را چه سازم با هنر ؟


ویژه در چرخشت ِ این خودکامگی


دشنه ها آبی نزد بر تشنه ها -


تا نپنداری ز کوشش تن زدیم -


غرقه در خونیم و رنجور از تلاش


مشت ِ رویین بس که بر جوشن زدیم !


بر هنرمندی چو من ، با این سکوت


زندگی مرگ است و مرگی بس دراز !


هر دمی بر جان ِ من آید غمی


همچو پیکانی که بارد از فراز


دل درین چاه است و بر بالای ِ چاه


از کمانداران ِ سلطان ، لشکری !


پا درین زندان ِ آزادی منه


ایکه آزادانه ، دور از کشوری !

...ادامه مطلب

۱۳۸۷ اسفند ۲۴, شنبه

آرزوی نقش بر آب


در من غم بیهودگیها می زند موج


در تو غروری از توان من فزونتر


در من نیازی می کشد پیوسته فریاد


در توگریزی می گشاید هر زمان پر


ای کاش در خاطر گل مهرت نمی رست


ای کاش در من آرزویت جان نمی یافت


ای کاش دست روز و شب با تار و پودش


از هر فریبی رشته عمرم نمی بافت


اندیشه روز و شبم پیوسته این است


من برتو بستم دل ؟


دریغ از دل که بستم


افسوس بر من گوهر خود را فشاندم


در پای بتهایی که باید می شکستم


ای خاطرات مرا با خویشتن تنها گذارید


در این غروب سرد درد انگیز پاییز


با محنتی گنگ و غریبم واگذارید


اینک دریغا آرزوی نقش بر آب


اینک نهال عاشقی بی برگ و بی بر


در من غم بیهودگیها می زند موج


در تو غروری از توان من فزونتر !

...ادامه مطلب

۱۳۸۷ اسفند ۲۲, پنجشنبه

زن در زندان طلا


مرا زین چهره ی خندان مبینید


که دل در سینه ام دریای خون است


به کس این چشم پر نازم نگوید


که حال این دل غمدیده چون است


اگر هر شب میان بزم خوبان


به سان مه میان اخترانم


به گاه جلو و پکوبی و ناز


اگر رشک آفرین دیگرانم


اگر زیبایی و خوشبویی و لطف


چو دست من ،‌ گل مریم ندارد


اگر این ناخن رنگین و زیبا


ز مرجان دلفریبی کم ندارد


اگر این سینه ی مرمرتراشم


به گوهرهای خود قیمت فزوده


اگر این پیکر سیمین پر موج


به روی پرنیان بستر ، غنوده


اگر بالای زیبای بلندم


به بالا پوش خز ، بس دلفریب است


میان سینه ی تنگم ، دلی هست


که از هر گونه شادی بی نصیب است


مرا عار ‌اید از کاخی ک هدر آن


نه آزادی نه استقلال دارم


مرا این عیش ، از اندوه خلق است


ولی آوخ زبانی لال دارم


نه تنها مرکب و کاخ توانگر


میان دیگران ممتاز باید


زن اشراف هم ملک است و این ملک


ظریف و دلکش و طناز باید


مرا خواهد اگر همبستر من


دمادم با تجمل آشناتر


مپندار ای زن عامی مپندار


مرا از مرکب او پربهاتر


چه حاصل زین همه سرهای حرمت


که پیش پای کبر من گذارند ؟


که او فردا گرم از خود براند


مرا پاس پشیزی هم ندارند


لبم را بسته اند اندیشه ام نیست


که زرین قفل او یا آهنین است


نگوید مرغک افتاده در دام


که بند پای من ، ابریشمین است


مرا حسرت به بخت آن زن اید


که مردی رنجبر همبستر اوست


چننین زن ، زرخرید شوی خود نیست


که همکار و شریک و همسر اوست تو ،


ای زن ای زن جوینده ی راه


چراغی هم به راه من فراگیر


نیم بیگانه ، من هم دردمندم


دمی هم دست لرزان مرا گیر


...ادامه مطلب

فال


باز با تو


باز در تو


باز در بی مهری تو ماندم و خم هم به ابرویم نیاوردم


باز از احساس گرم با تو بودن خواندم وAlign Right


بی مهریت را من به رویم هم نیاوردم


باز هم از عطر تو من سر مست گشتم در میان ابرهای اسمان روز


من پی اسم تو میگشتم در کدامین کوچه ی بنبست


فالم را گرفتندمن میان این همه سهم تو گشتم

۱۳۸۷ اسفند ۲۱, چهارشنبه

كيست كاندر دو جهان عاشق ديدار تو نيست



كيست كاندر دو جهان عاشق ديدار تو نيست
كو كسي كو به دل و ديده خريدار تو نيست

دور كن پرده ز رخسار و رقيب از پهلو
كه مرا طاقت ناديدن ديدار تو نيست

در تو حيرانم و آنكس كه ندانست تو را
وندر آن كس كه بدانست و طلب كار تو نيست

در طلب كاري گلزار وصالت امروز
نيست راهي كه درو پاي من و خار تو نيست



شربت وصل تو را وقت صلاي عام است
ز آنكه در شهر كسي نيست كه بيمار تو نيست

من به شكرانهء وصلت دل و جان پيش كشم
گر متاع دل و جان كاسد بازار تو نيست

در بهاي نظري از تو بدادم جاني
بپرير از من اگر چند سزاوار تو نيست

وصل تو خواستم از لطف تو روزي، گفتي
چون مرا راي بود حاجت گفتار تو نيست

سيف فرغاني از تو به كه نالد چون هيچ
»كس ندانم كه درين شهر گرفتار تو نيست‌«

...ادامه مطلب