مرا شکار می کند
به وجد می کشد
به اوج می برد
در آن دمی که از تلاطم نگاه
دو موج بر رمیده از درون چشم ها
ز شرم می شود عیان
به روی سرخِ گونه ها
و گیسوان تو به ناز
بال می کشد به روی شانه های من
و آن زمان که عشق می تراود
از درون بوسه گاه لب
درون ذهن ما
که رزم را گزیده ایم
و در درون حوزه ها به گفتگو
نسیم بحث را وزیده ایم:
“- که برگ و بار زرد شاخه های سبزمان
به زیر رو کند
و شاخه های سبزمان
به اوج.”
شکوفه های این کلام نو
شکفته می شود:
” -نه ذره ای فرود
نه ذره ای فراز
که همترازِ همتراز
درون جذبه نیاز
چو وزن بوسه ها بروی لب
برابریم.”
و ذهن ما درون ذهن هم جرقه می زند:
“- برابریم.”
جرقه ای که از درون بطن کار
زاده می شود مدام
وهر جرقه ای شراره می شود
و هر شراره شعله ای
و شعله ها زبانه می کشند
“ به زیر ساختار نا سپاس زیستن”
که آن شمیم دلنشین داد
بال گسترد
درون شهرها و خانه ها و ذهن ها
چو آن نسیم صبحدم
که می وزد به داد
بروی باغها و شاخه ها و برگها
***
نه ذره ای فرود
نه ذره ای فراز
که همتراز همتراز
درون جذبه نیاز
چو وزن بوسه ها به روی لب
برابریم
برابریم.
***************