صفحات

۱۳۹۲ فروردین ۸, پنجشنبه

گاهی از دور تو را خوب ببینم کافی ست

دلخوشم با غزلی تازه همینم کافیست
 تو مرا باز رساندی به یقینم کافیست

 قانعم بیشتر از این چه بخواهم از تو؟ 
 گاه گاهی که کنارت بنشینم کافیست

 گله ای نیست من و فاصله ها همزادیم
 گاهی از دور تو را خوب ببینم کافیست

 آسمانی تو ! در آن گستره خورشیدی کن
 من همین قدر که گرم است زمینم کافیست

 من همین قدر که با حال و هوایت گهگاه
 برگی از باغچه ی شعر بچینم کافیست

 فکر کردن به تو یعنی غزلی شور انگیز
 که همین شوق ٬ مرا خوب ترینم ! کافیست

                                    

۱۳۹۱ اسفند ۱۶, چهارشنبه

نوروز

 
يكبار دگر نسيم
 نوروز وزيد
دل‌ها به هوای روز نو باز تپيد
نوروز و بهار و بزم ياران خوش باد
در خاك وطن ، نه در ديار تبعيد
--------
نوروز! خوش آمدی صفا آوردی!
غمزخم فراق را دوا آوردی
همراه تو باز اشك ما نيز دميد
بويی مگر از ميهن ما آوردی!
--------

بر سفره‌ی هفت سين نشستن نيكوست
هم سنبل و سيب و دود ِ كُندر خوشبوست
افسوس كه هر سفره كنارش خالی ست
از پاره دلی گمشده يا همدم و دوست
--------
هر چند زمان بزم و نوش آمده است ،
بلبل به خروش و گل به جوش آمده است ،
با چند بهار ، لاله‌ی خفته به خاك ،

نوروز كبود و لاله پوش آمده است!
--------
نوروز رسيد  و ما همان در ديروز
در رزم  نه  بر دشمن شادی پيروز
اين غُصّه مرا كشت كه دور از ميهن
هر سال سر آمد  و نيامد نوروز !
--------
نوروز نُماد جاودان نوشدن است
تجديد جوانی جهان كهن است
زينها همه خوبتر كه هر نو شدنش
باز آور ِ نام پاك ايران من است
--------
دلتنگ ز غربتيم و شادان باشيم
از آنكه درست عهد و پيمان باشيم
بادا كه چو نوروز رسد ديگر بار
با سفره‌ی هفت سين در ايران باشيم

۱۳۹۱ اسفند ۵, شنبه

فرياد هاي خاموشي

دريا، - صبور وسنگين 
مي خواند و مي نوشت
... من خواب نيستم
خاموش اگر نشستم
مرداب نيستم
روزي كه برخروشم و زنجير بگسلم
روشن شود كه آتشم و آب نيستم

۱۳۹۱ بهمن ۲۰, جمعه

نظر حرام بکردند و خون خلق حَلال

جَزای آن که نگفتیم شکر روز وصال
شب فِراق نخفتیم لاجَرَم ز خیال
بدار یک نفس ای قاید این زمام جمال
که دیده سیر نمی‌گردد از نظر به جمال
دگر به گوش فراموش عهد سنگین دل
پیام ما که رساند مگر نسیم شِمال؟
به تیغِ هندی دشمن قتال می‌نکند
چنان که دوست به شمشیرِ غمزه قتال
جماعتی که نظر را حرام می‌گویند
نظر حرام بکردند و خون خلق حَلال
غزال اگر به کمند اوفتد عجب نبود
عجب فتادن مردست در کمند غزال
تو بر کنار فُراتی ندانی این معنی
به راه بادیه دانند قدر آب زلال
اگر مراد نصیحت کنان ما اینست
که ترک دوست بگوییم تصوریست محال
به خاک پای تو داند که تا سرم نرود
ز سر به درنرود همچنان امید وصال
حدیث عشق چه حاجت که بر زبان آری؟
به آب دیده خونین نوشته صورتِ حال
سخن دراز کشیدیم و همچنان باقیست
که ذکر دوست نیارد به هیچ گونه ملال
به ناله کار میسر نمی‌شود سعدی
ولیک ناله‌ی بیچارگان خوشست، بنال!

۱۳۹۱ بهمن ۱۴, شنبه

سیاه قلم های نیکی فیروزکوهی


بیا زیرِ گنبد‌هایِ سبزِ سبز ، دل آسمان را نگاه داریم ، بی‌ آنکه بشکند

نطفه من یک حادثه بود ... تولدی اتفاقی‌ ... و بر حسب عادت زندگی‌ را ادامه دادم


مادرم بچه نمی‌‌خواست ... پدرم پسر می‌‌خواست ... و من شاعر شدم ... و کمی‌ دیوانه


امروز نوشتم ... زندگی‌ چیزی نیست جز سراب ... هر چند آبادانی هزار هزار


باز نوشتم ... غروب را فراموش کن ... دل به گرگ و میش سحر ببند


تناقض نیست ... اینها انعکاس روح شاعری است که با کمی‌ تاخیر به دنیا آمد



۱۳۹۱ بهمن ۳, سه‌شنبه

بگو آن مه مرا باقی شما را


تو جام عشق را بستان می رو                            همان معشوق را میدان و می رو
شرابی باش بی خاشاک و صورت                        لطیف و صاف همچون جان و می رو
یکی دیدار او صد جان صد جان به ارزد                 بده جان و بخر ارزان و می رو
چو دیدی آنچنان سیمین بری را                            بده سیم و بنه همیان و می رو
اگر عالم شود گریان تو را چه                             نظر کن بر مه خندان و می رو
اگر گویند که رزاقی و خالی                                بگو هستم دو صد چندان و می رو
کلوخی بر لب خود مال با خلق                             شکر را گیر در دندان و می رو
بگو آن مه مرا باقی شما را                                نه سر خواهیم ونی سامان و می رو
کیست آن مه خداوند شمس تبریز                          درآ در ظل آن سلطان و می رو

۱۳۹۱ دی ۲۴, یکشنبه

گیرم گلاب ناب شما اصل قمصر است - اما چه سود حاصل گلهای پرپر است

این شعر  مربوط به جلسه تیر ماه هزار و سیصد و نود ویک انجمن ادبی فرهنگی امیر کبیر است که پس از آن انجمن بسته شد و شاعرانی همچون جناب عالی پیام و مدیر انجمن استاد صدرا بازداشت شدند این شعر  مربوط به یکی از 
شاعران بزرگوار انجمن است به نام بیداد شاعری خراسانی 
***

گیرم گلاب ناب شما اصل قمصر است / اما چه سود حاصل گلهای پرپر است
شرم از نگاه بلبل بی دل نمی کنید ؛ کز هجر گل نوای فغانش به حنجر است 
از آن زمان که آیینه گردان شب شدید / آیینه ی دل از دم دوران مکدر است 
فردایتان چکیده امروز زندگی است / امروزتان طلیعه ی فردای محشر است 
وقتی که تیغ کینه سر عشق را برید / وقتی حدیث درد برایم مکرر است
وقتی ز چنگ شوم زمان مرگ می چکد / وقتی دل سیاه زمین جای گوهر است
وقتی بهار وصله ناجور فصلهاست / وقتی تبر مدافع حق صنوبر است 
وقتی به دادگاه عدالت طناب دار / بر صدر می نشیند و قاضی و داور است
وقتی طراوت چمن از اشک ابرهاست / وقتی که نقش خون به دل ما مصور است 
وقتی که نوح کشتی خود را به خون نشاند / وقتی که مار معجزه ی یک پیامبر است 
وقتی که برخلاف تمام فسانه ها / امروز شعله، مسلخ سرخ سمندر است
از من مخواه شعر تر، ای بی خبر ز درد / شعری که خون از آن نچکد ننگ دفتر است 
ما با زبان سرخ و سر سبز آمدیم / تیغ زبان برنده تر از تیغ خنجر است
این تخته پاره ها که با آن چنگ می زنید / ته مانده های زورق بر خون شناور است...

۱۳۹۱ آبان ۳, چهارشنبه

رنجشی نیست

رنجشی نیست

آدم‌ها همینند
خوبند ولی‌ فراموش کار
می‌آیند
می‌ مانند
می روند
مثل مسافران کاروان سرا
مثل ازدحام بی‌ انتهایِ یک خیابان
...
کسی برای بودن


نیامده
 ...
نمی آید  




بر گرفته شده از صفحه سیاه قلمهای نیکی فیروز کوهی 

۱۳۹۱ مهر ۲۳, یکشنبه

اعتراف


خارها
خوار نیستند

شاخه های خشک
چوبه های دار نیستند

میوه های کال کرم خورده نیز
روی دوش شاخه بار نیستند

پیش از آنکه برگهای زرد را
زیر پای خویش
سرزنش کنی
خش خشی به گوش می رسد:

برگهای بی گناه
با زبان ساده اعتراف می کنند
خشکی درخت
از کدام ریشه آب می خورد!

چو وزن بوسه ها



نه ذره ای فرود
نه ذره ای فراز
که همترازِ همتراز
در آن قرار عاشقانه ای
که حس با تو بودنم
مرا شکار می کند
به وجد می کشد
به اوج می برد
در آن دمی که از تلاطم نگاه
دو موج بر رمیده از درون چشم ها
ز شرم می شود عیان
به روی سرخِ گونه ها
و گیسوان تو به ناز
بال می کشد به روی شانه های من
و آن زمان که عشق می تراود
از درون بوسه گاه لب
درون ذهن ما
که رزم را گزیده ایم
و در درون حوزه ها به گفتگو
نسیم بحث را وزیده ایم:
“- که برگ و بار زرد شاخه های سبزمان
به زیر رو کند
و شاخه های سبزمان
به اوج.”
شکوفه های این کلام نو
شکفته می شود:
” -نه ذره ای فرود
نه ذره ای فراز
که همترازِ همتراز
درون جذبه نیاز
چو وزن بوسه ها بروی لب
برابریم.”
و ذهن ما درون ذهن هم جرقه می زند:
“- برابریم.”
جرقه ای که از درون بطن کار
زاده می شود مدام
وهر جرقه ای شراره می شود
و هر شراره شعله ای
و شعله ها زبانه می کشند
“ به زیر ساختار نا سپاس زیستن”
که آن شمیم دلنشین داد
بال گسترد
درون شهرها و خانه ها و ذهن ها
چو آن نسیم صبحدم
که می وزد به داد
بروی باغها و شاخه ها و برگها
***
نه ذره ای فرود
نه ذره ای فراز
که همتراز همتراز
درون جذبه نیاز
چو وزن بوسه ها به روی لب
برابریم
برابریم.
***************