صفحات

۱۳۸۷ دی ۱۱, چهارشنبه

نه با جمعی نه تنهایی



نگاهت را نمی خوانم نه با مایی نه بی مایی
زکارت حیرتی دارم نه با جمعی نه تنهایی
گهی از خنده گلریزی
مگر ای غنچه گلزاری ؟
گهی از گریه لبریزی مگر ای ماه دریایی ؟
چه می کوشی به طنازی که بر ابرو گره بندی
به هر حالت که بنشینی میان جمع زیبایی
درون پیرهن داری تنی از آرزو خوشتر
چرا پنهان کنی ای جان ؟ بهشت آرزوهایی
گهی با من همآغوشی گهی از ما گریزانی
بدین افسونگری در خاطرم چون نقش رویایی
لبت گر بی سخن باشد نگاهت صد زبان دارد
بدین مستانه دیدن ها نه خاموشی نه گویایی
گهی از دیده پنهانی پریزادی پریروی
گهی در جان هویدایی فرح بخشی فریبایی
به رخ گیسو فروریزی که دل ها را برانگیزی
از این بازیگری بگذر به هر صورت دلارایی
چرا زلف سیاهت را حجاب چهره می سازی
تو ماهی در دل شب ها نه پنهانی که پیدایی
زبانت را نمی دانم نه بی شوقی نه مشتاقی
نگاهت را نمی خوانم نه با مایی نه بی مایی
...ادامه مطلب

۱۳۸۷ دی ۱۰, سه‌شنبه

جغد جنگ (ملک الشعرای بهار)

باز در چند روز اخیر جنگ وکشتاری جدید در حال وقوع است به امید روزی که دیگر شاهد چنین صحنه هایی نباشیم.

جنگ از دیدگاه عکاسان (برخی از عکس ها تکان دهنده است)
فغان ز جغد جنگ و مرغوای او
که تا ابد بریده باد نای او
بریده باد نای او و تا ابد
گسسته و شکسته پر و پای او
ز من بریده یار آشنای من
کز او بریده باد آشنای او
چه باشد از بلای جنگ صعبتر؟
که کس امان نیابد از بلای او
شراب او ز خون مرد رنجبر
وز استخوان کارگر، غذای او
همی زند صلای مرگ و نیست کس
که جان برد ز صدمت صلای او
همی دهد ندای خوف و می‌رسد
به هر دلی مهابت ندای او
همی تند چو دیوپای در جهان
به هر طرف کشیده تارهای او
چو خیل مور گرد پاره‌ی شکر
فتد به جان آدمی عنای او
به هر زمین که باد جنگ بروزد
به حلقها گره شود هوای او
به رزمگه خدای جنگ بگذرد
چو چشم شیر لعلگون قبای او
به هر زمین که بگذرد، بگسترد
نهیب مرگ و درد ویل و وای او
جهانخواران گنجبر به جنگ بر
مسلط‌اند و رنج و ابتلای او
ز غول جنگ و جنگبارگی بتر
سرشت جنگباره و بقای او
به خاک مشرق از چه رو زنند ره
جهانخواران غرب و اولیای او؟
به نان ارزنت بساز و کن حذر
ز گندم و جو و مس و طلای او
به سان که که سوی کهربا رود
رود زر تو سوی کیمیای او
نه دوستیش خواهم و نه دشمنی
نه ترسم از غرور و کبریای او
همه فریب و حیلت است و رهزنی
مخور فریب جاه و اعتلای او
غنای اوست اشک چشم رنجبر
مبین به چشم ساده در غنای او


...ادامه مطلب

۱۳۸۷ دی ۸, یکشنبه

هر كه دلارام ديد از دلش آرام رفت

هر كه‌ دلارام‌ ديد از دلش‌ آرام‌ رفت

‌چشم‌ ندارد خلاص‌ هر كه‌ در اين‌ دام‌ رفت


ياد تو مي‌رفت‌ و ما عاشق‌ و بي‌دل‌ بديم

‌پرده‌ برانداختي‌ كار به‌ اتمام‌ رفت


ماه‌ نتابد به‌ روز چيست‌ كه‌ در خانه‌ تافت

‌سرو نرويد به‌ بام‌ كيست‌ كه‌ بر بام‌ رفت


مشعله‌اي‌ بر فروخت‌ پرتو خورشيد عشق

‌خرمن‌ خاصان‌ بسوخت‌ خانه‌گه‌ عام‌ رفت


عارف‌ مجموع‌ را در پس‌ ديوار صبر

طاقت‌ صبرش‌ نبود ننگ‌ شد و نام‌ رفت


گر به‌ همه‌ عمر خويش‌ با تو برآرم‌ دمي

‌حاصل‌ عمر آن‌ دم‌ است‌ باقي‌ ايام‌ رفت


هر كه‌ هوايي‌ نپخت‌ يا به‌ فراقي‌ نسوخت

‌آخر عمر از جهان‌ چو برود خام‌ رفت


ما قدم‌ از سر كنيم‌ در طلب‌ دوستان

‌راه‌ به‌ جايي‌ نبرد هر كه‌ به‌ اقدام‌ رفت


همت‌ سعدي‌ به‌ عشق‌ ميل‌ نكردي‌ ولي

‌مي‌ چو فرو شد به‌ كام‌ عقل‌ به‌ ناكام‌ رفت‌


قسمتهايي از شعر با صداي استاد جلال الدین منبری


...ادامه مطلب

۱۳۸۷ دی ۷, شنبه

حالا چرا

تصنیف این شعر را با صدای دلنشین بنان از اینجا بشنوید ویا دانلود کنید


آمدی جانم بقربانت ولی حالا چرا

بی وفا حالا که من افتاد ه ام از پا چرا

نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی

سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا

عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست

من که یک امروز مهمان تو ام فردا چرا

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم

دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا

وه که با این عمرهای کوته و بی اعتبار

این همه غافل شدن از چون من شیدا چرا

شور فرهادم به پرسش سر بزیر افکنده بود

ای لب شیرین جواب تلخ سر بالا چرا

ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت

این قدر با بخت خواب آلود من لالا چرا

آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می کند

در شگفتم من نمی پاشد ز هم دنیا چرا

در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزین

خامشی شرط وفا داری بود غوغا چرا

شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر

این سفر راه قیامت می روی تنها چرا


...ادامه مطلب

۱۳۸۷ دی ۴, چهارشنبه

در رقص آييم از الست


عزم آن دارم كه امشب مستِ مست
پاى كوبان كوزه دُردى به دست

سر به بازار قلندر برنهم
پس به يك‏ساعت ببازم هرچه هست

تا كى از تزوير باشم ره نماى؟
تا كى از پندار باشم خودپرست

پرده پندار مى‏بايد دريد
توبه تزوير مى‏بايد شكست

وقت آن آمد كه: دستى بر زنم
چند خواهم بود آخر پاى بست؟

ساقيا، در ده شرابى دلگشاى
هين! كه دل برخاست، مى بر سر نشست

تو مگردان دور، تا ما مردوار
دور گردون زير پا آريم پست

مشترى را خرقه از بر بركشيم
زهره را تا حشر گردانيم مست

همچو عطار از جهت بيرون شويم
بى‏جهت در رقص آييم از الست

...ادامه مطلب

۱۳۸۷ دی ۳, سه‌شنبه

گل من گریه مکن

گل من گریه مکن

که در اینه ی اشک تو غم من پیداست

قطره ی اشک تو داند که غم من دریاست

گل من گریه مکن

سخن از اشک مخواه که سکوتت گویاست

از نگه کردنت احوال تو را می دانم

دل غربت زده ات بی نوایی تنهاست

من و تو می دانیم چه غمی در دل ماست

گل من گریه مکن

اشک تو صاعقه است

تو به هر شعله ی چشمان ترم می سوزی

بیش از این گریه مکن

که بدین غمزدگی بیشترم می سوزی

من چو مرغ قفسم

تو در این کنج قفس بال و پرم می سوزی

گل من گریه مکن

که در ایینه ی اشک تو غم من پیداست

قطره ی اشک تو داند که غم من دریاست

دل به امید ببند

نا امیدی کفرست

چشم ما بر فرداست

ز تبسم مگریز

در دندان تو در غنچه ی لب زیباست

گل من گریه مکن

...ادامه مطلب

۱۳۸۷ دی ۲, دوشنبه

یلدا


شب یلدا از نگاه هنرمندان


سرودی برای مادران

پشت دیوار لحظه ها همیشه کسی می نالد
چه کسی او؟
زنی است در دوردست های دور
زنی شبیه مادرم
زنی با لباس سیاه
که بر رویشان
شکوفه های سفید کوچک نشسته است
رفتم و وارت دیدم چل ورات
چل وار کهنت وبردس بهارت
پشت دیوار لحظه ها همیشه کسی می نالد
و این بار زنی بهیاد سالهای دور
سالهی گمم
سالهایی که در کدورت گذشت
پیر و فراموش گشته اند
می نالد کودکی اش را
دیروز را
دیروز در غبار را
او کوچک بود و شاد
با پیراهنی به رنگ گلهای وحشی
سبز و سرخ
و همراه او مادرش
زنی با لباس های سیاه که بر رویشان شکوفه های سفید کوچک نشسته
بود
زیر همین بلوط پیر
باد زورش به پر عقاب نمی رسید
یاد می آورد افسانه های مادرش را
مادر
این همه درخت از کجا آمده اند ؟
هر درخت این کوهسار
حکایتی است دخترم
پس راست می گفت مادرم
زنان تاوه در جنگل می میرند
در لحظه های کوه
و سالهای بعد
دختران تاوه با لباس های سیاه که بر رویشان شکوفه های سفید نشسته
است آنها را در آوازهاشان می خوانند
هر دختری مادرش را
رفتم و وارت دیدم چل وارت
چل وار کهنت وبردس نهارت
خرابی اجاق ها را دیدم در خرابی خانه ها
و دیدم سنگ های دست چین تو را
در خرابی کهنه تری
پشت دیوار لحظه ها همیشه کسی می نالد
و این بار دختری به یاد مادرش

۱۳۸۷ دی ۱, یکشنبه

آخرین شعربا یادتو

بخوان این آخرین شعری که با یاد تو می گویم

و با هر جمله ای صد ژاله می ریزم

که آن تک لاله ی گلزار اُلفت را

دگر هرگز نمی بویم

چو می دانم تورا زین پس نخواهم دید

و دیگر من گلی از باغ گل هایت نخواهم چید

قلم گویی که با اکراه می لغزد

و از وحشت چه می لرزد

و گویی این قلم از واژه ی بدرود می ترسد

بخوان این آخرین شعری که با یاد تو می گویم

دو چشمم خیره بر یک تقطه از دیوار

نگاهم مات و بی روح است

و دل سرشار اندوه است

که از این پس رخ زیبای توتصویر قاب چشم مشتاقم تخواهد بود

دو صد لعنت بر این بدرود

بدان شاید که در شعرم نگنجی بازو با مرغی دگر شاید کنی پرواز

ولی من آشیان عشق پاکت رابه رسم یادگاری پاس خواهم داشت

و در هر گوشه اش تک بوته های یاس خواهم کاشت

منم شاید زمانی با دلی دیگر در آمیزم

و شاید تا ابد از عشق بگریزم

ولی نام تورا از هر درخت مهرکه در باغ دلم روید درآویزم

به یادت باز می گریم

به یادت باز می خندم

ولی من روزن آن خاطرات با تو بودن رابدان هرگز نمی بندم

بخوان این آخرین شعری که با یاد تو می گویم

اگر در این زمان دنیا غم انگیز است

اگر گلزار عشق و مهر هم در خواب پاییز است

به جان من آرزو دارم

که فردا در دل پاک و پر از مهرت

نسیمی خوش،معطر از بهار آید

دوباره لاله ی عشقی ببار آید

خداحافظ تورا زین پس درون سینه می جویم

بخوان این آخرین شعری که با یاد تو می گویم

...ادامه مطلب

عقاب

گشت غمناك دل و جان عقاب

چو ازو دور شد ایام شباب

دید كش دور به انجام رسید

آفتابش به لب بام رسید

باید از هستی دل بر گیرد

ره سوی كشور دیگر گیرد

خواست تا چاره ی نا چار كند

دارویی جوید و در كار كند

صبحگاهی ز پی چاره ی كار

گشت برباد سبك سیر سوار

گله كاهنگ چرا داشت به دشت

ناگه از وحشت پر و لوله گشت

وان شبان ، بیم زده ، دل نگران

شد پی بره ی نوزاد دوان

كبك ، در دامن خار ی آویخت

مار پیچید و به سوراخ گریخت

آهو استاد و نگه كرد و رمید

دشت را خط غباری بكشید

لیك صیاد سر دیگر داشت

صید را فارغ و آزاد گذاشت

چاره ی مرگ ، نه كاریست حقیر

زنده را فارغ و آزاد گذاشت

صید هر روزه به چنگ آمد زود

مگر آن روز كه صیاد نبود

آشیان داشت بر آن دامن دشت

زاغكی زشت و بد اندام و پلشت

سنگ ها از كف طفلان خورده

جان ز صد گونه بلا در برده

سا ل ها زیسته افزون ز شمار

شكم آكنده ز گند و مردار

بر سر شاخ ورا دید عقاب

ز آسمان سوی زمین شد به شتاب

گفت كه : ‹‹ ای دیده ز ما بس بیداد

با تو امروز مرا كار افتاد

مشكلی دارم اگر بگشایی

بكنم آن چه تو می فرمایی ››

گفت : ‹‹ ما بنده ی در گاه توییم

تا كه هستیم هوا خواه تو ییم

بنده آماده بود ، فرمان چیست ؟

جان به راه تو سپارم ، جان چیست ؟

دل ، چو در خدمت تو شاد كنم

ننگم آید كه ز جان یاد كنم ››

این همه گفت ولی با دل خویش

گفت و گویی دگر آورد به پیش

كاین ستمكار قوی پنجه ، كنون

از نیاز است چنین زار و زبون

لیك ناگه چو غضبناك شود

زو حساب من و جان پاك شود

دوستی را چو نباشد بنیاد

حزم را باید از دست نداد

در دل خویش چو این رای گزید

پر زد و دور ترك جای گزید

زار و افسرده چنین گفت عقاب

كه :‹‹ مرا عمر ، حبابی است بر آب

راست است این كه مرا تیز پر است

لیك پرواز زمان تیز تر است

من گذشتم به شتاب از در و دشت

به شتاب ایام از من بگذشت

گر چه از عمر ،‌دل سیری نیست

مرگ می آید و تدبیری نیست

من و این شه پر و این شوكت و جاه

عمرم از چیست بدین حد كوتاه؟

تو بدین قامت و بال ناساز

به چه فن یافته ای عمر دراز ؟

پدرم نیز به تو دست نیافت

تا به منزلگه جاوید شتافت

لیك هنگام دم باز پسین

چون تو بر شاخ شدی جایگزین

از سر حسرت بامن فرمود

كاین همان زاغ پلید است كه بود

عمر من نیز به یغما رفته است

یك گل از صد گل تو نشكفته است

چیست سرمایه ی این عمر دراز ؟

رازی این جاست،تو بگشا این راز››

زاغ گفت : ‹‹ ار تو در این تدبیری

عهد كن تا سخنم بپذیری

عمرتان گر كه پذیرد كم و كاست

دگری را چه گنه ؟ كاین ز شماست

ز آسمان هیچ نیایید فرود

آخر از این همه پرواز چه سود ؟

پدر من كه پس از سیصد و اند

كان اندرز بد و دانش و پند

بارها گفت كه برچرخ اثیر

بادها راست فراوان تاثیر

بادها كز زبر خاك و زند

تن و جان را نرسانند گزند

هر چه ا ز خاك ، شوی بالاتر

باد را بیش گزندست و ضرر

تا بدانجا كه بر اوج افلاك

آیت مرگ بود ، پیك هلاك

ما از آن ، سال بسی یافته ایم

كز بلندی ،‌رخ برتافته ایم

زاغ را میل كند دل به نشیب

عمر بسیارش ار گشته نصیب

دیگر این خاصیت مردار است

عمر مردار خوران بسیار است

گند و مردار بهین درمان ست

چاره ی رنج تو زان آسان ست

خیز و زین بیش ،‌ره چرخ مپوی

طعمه ی خویش بر افلاك مجوی

ناودان ، جایگهی سخت نكوست

به از آن كنج حیاط و لب جوست

من كه صد نكته ی نیكو دانم

راه هر برزن و هر كو دانم

خانه ، اندر پس باغی دارم

وندر آن گوشه سراغی دارم

خوان گسترده الوانی هست

خوردنی های فراوانی هست ››


آن چه ز آن زاغ چنین داد سراغ

گندزاری بود اندر پس باغ

بوی بد ، رفته ا زآن ، تا ره دور

معدن پشه ، مقام زنبور

نفرتش گشته بلای دل و جان

سوزش و كوری دو دیده از آن

آن دو همراه رسیدند از راه

زاغ بر سفره ی خود كرد نگاه

گفت : ‹‹ خوانی كه چنین الوان ست

لایق محضر این مهمان ست

می كنم شكر كه درویش نیم

خجل از ما حضر خویش نیم ››

گفت و بشنود و بخورد از آن گند

تا بیاموزد از او مهمان پند


عمر در اوج فلك بر ده به سر

دم زده در نفس باد سحر

ابر را دیده به زیر پر خویش

حیوان را همه فرمانبر خویش

بارها آمده شادان ز سفر

به رهش بسته فلك طاق ظفر

سینه ی كبك و تذرو و تیهو

تازه و گرم شده طعمه ی او

اینك افتاده بر این لاشه و گند

باید از زاغ بیاموزد پند

بوی گندش دل و جان تافته بود

حال بیماری دق یافته بود

دلش از نفرت و بیزاری ، ریش

گیج شد ، بست دمی دیده ی خویش

یادش آمد كه بر آن اوج سپهر

هست پیروزی و زیبایی و مهر

فر و آزادی و فتح و ظفرست

نفس خرم باد سحرست

دیده بگشود به هر سو نگریست

دید گردش اثری زین ها نیست

آن چه بود از همه سو خواری بود

وحشت و نفرب و بیزاری بود

بال بر هم زد و بر جست از جا

گفت : كه ‹‹ ای یار ببخشای مرا

سال ها باش و بدین عیش بناز

تو و مردار تو و عمر دراز

من نیم در خور این مهمانی

گند و مردار تو را ارزانی

گر در اوج فلكم باید مرد

عمر در گند به سر نتوان برد ››


شهپر شاه هوا ، اوج گرفت

زاغ را دیده بر او مانده شگفت

سوی بالا شد و بالاتر شد

راست با مهر فلك ، همسر شد

لحظه‎ یی چند بر این لوح كبود

نقطه ‎یی بود و سپس هیچ نبود

...ادامه مطلب