صفحات

۱۳۸۹ فروردین ۲۹, یکشنبه

راز من

هیچ جز حسرت نباشد کار من
بخت بد بیگانه ای شد یار من
بی گنه زنجیر بر پایم زدند
وای از این زندان محنت بار من
وای از این چشمی که می کاود نهان
روز و شب در چشم من راز مرا
گوش بر در می نهد تا بشنود
شاید آن گمگشته آواز مرا
گاه می پرسد که اندوهت ز چیست
فکرت آخر از چه رو آشفته است
بی سبب پنهان مکن این راز را
درد گنگی در نگاهت خفته است
گاه می نالد به نزد دیگران
کو دگر آن دختر دیروز نیست
آه آن خندان لب شاداب من
این زن افسرده مرموز نیست


گاه میکوشد که با جادوی عشق
ره به قلبم برده افسونم کند
گاه می خواهد که با فریاد خشم
زین حصار راز بیرونم کند
گاه میگوید که : کو ‚ آخر چه شد
آن نگاه مست و افسونکار تو ؟
دیگر آن لبخند شادی بخش و گرم
نیست پیدا بر لب تبدار تو
من پریشان دیده می دوزم بر او
بی صدا نالم که : اینست آنچه هست
خود نمیدانم که اندوهم ز چیست
زیر لب گویم : چه خوش رفتم ز دست
همزبانی نیست تا برگویمش
راز این اندوه وحشتبار خویش

بیگمان هرگز کسی چون من نکرد
خویشتن را مایه آزار خویش
از منست این غم که بر جان منست
دیگر این خود کرده را تدبیر نیست
پای در زنجیر می نالم که هیچ
الفتم با حلقه زنجیر نیست
آه اینست آنچه می جستی به شوق
راز من راز نی دیوانه خو
راز موجودی که در فکرش نبود
ذره ای سودای نام و آبرو
راز موجودی که دیگر هیچ نیست
جز وجودی نفرت آور بهر تو
آه نیست آنچه رنجم میدهد
ورنه کی ترسم ز خشم و قهر تو
...ادامه مطلب

۱۳۸۸ اسفند ۸, شنبه

شايد بهار سبز ببارند

خون دل و گلوله و باروت
با آن سه رادمرد چه كردند
آن هر سه ايستاده آزاد
اينك اسير تربت سردند
مرد خدا و مصلح و استاد
هريك زبان مردم خاموش
رفتند و چون تعرض فرياد
ديگر به سينه باز نگردند
اي زادگاه پاك من اي خاك
ناگاه تخت سينه گشودي
در خون خود تپيده درونت
بسيار كودك و زن و مردند
اين جاهلان كه دست به كارند
گوش سخن نيوش ندارند
رنج است اين ! به سود چه راحت
باصلح پيشگان به نبودند

خودرو سوار و لوله افكن
با تندباد مرگ بتازد
چون باره گسيخته افسار
برمردمي كه راهنوردند
برگرد آبگير پر از اشك
با قامت خميده و لرزان
تمثيل لاله هاي سياهند
اين مادران كه دختر دردند
شايد بهار سبز ببارند
شايد گياه سبز بكارند
دلزندگان سبز كه بيزار
از اين خزان مرده زردند

...ادامه مطلب

۱۳۸۸ بهمن ۲۵, یکشنبه

قلم چرخید و فرمان را گرفتند

شعری بسیار زیبا از بانوی ادبیات و شعر ایران سیمین بهبهانی

قلم چرخیــد و فـرمان را گرفتنـد
ورق برگشت و ایران را گرفتند
به تیتر «شاه رفت ِ» اطلاعات
توجه کرده کیهان را گرفتن د
چپ و مذهب گره خوردند و شیخان
شبانه جای شاهان را گرفتند
همه ازحجره‌ها بیرون خزیدند
به سرعت سقف و ایوان را گرفتند
گرفتند و گرفتن کارشان شد
هرآنچه خواستند آن را گرفتند
به هر انگیزه و با هر بهانه
مسلمان نامسلمان را گرفتند
به جرم بدحجابی، بد لباسی
زنان را نیز، مردان را گرفتند

سراغ سفره ها، نفتی نیامد
ولیکن در عوض نان راگرفتند
یکی نان خواست بردندش به زندان
از آن بیچاره دندان را گرفتند
یکی آفتابه دزدی گشت افشاء
به دست آفتابه داشت آن را گرفتن د
یکی خان بود از حیث چپاول
دوتا مستخدم خان را گرفتند
فلان ملا مخالف داشت بسیار
مخالف‌های ایشان را گرفتند
بده مژده به دزدان خزانه
که شاکی‌های آنان را گرفتند
چو شد در آستان قدس دزدی
گداهای خراسان را گرفتند
به جرم اختلاس شرکت نفت
برادرهای دربان را گرفتند
نمیخواهند چون خر را بگیرند
محبت کرده پالان را گرفتند
غذا را آشپز چون شور میکرد
سر سفره نمکدان را گرفتند
چو آمد سقف مهمانخانه پائین
به حکم شرع مهمان را گرفتند
به قم از روی توضیح‌المسائل
همه اغلاط قرآن را گرفتند
به جرم ارتداد از دین اسلام
دوباره شیخ صنعان را گرفتند
به این گله دوتا گرگ خودی زد
خدائی شد که چوپان را گرفتند
به ما درد و مرض دادند بسیار
دلیلش اینکه درمان راگرفتند
مقام رهبری هم شعر میگفت
ز دستش بند تنبان را گرفتند
همه این‌ها جهنم، این خلایق
ز مردم دین و ایمان را گرفتند
...ادامه مطلب

قلم چرخید و فرمان را گرفتند

قلم چرخیــد و فـرمان را گرفتنـد ورق بـرگشت و ایـران را گـرفتنـد بـه تیتـر « شـاه رفـت ِ» اطـلاعات توجـه کـرده کیهـان را گـرفتنــد چپ و مذهب، گره خوردند و شیخان شبـانه جـای شـاهان را گـرفتنـد همـه ازحجـره ها بیـرون خـزیدند به سـرعت سقف و ایوان را گرفتنـد گـرفتنـد و گـرفتن کـارشـان شد هـرآنچه خـواستند آن را گرفتنـد بـه هـر انگیــزه و با هـر بهــانـه مسلمـان، نامسلـمان را گـرفتنــد به جــرم بدحجـابی، بـد لباســی زنـان را نیـز، مـردان را گـرفتنــد سـراغ سفـره هـا، نفتــی نیــامد ولیکـن در عـوض نـان را گـرفتنـد یکی نان خواست، بردندش به زندان از آن بـیچـاره دنـدان را گـرفتند یکـی آفتـابه دزدی گشت افـــشا به دست، آفتابه داشت آن را گرفتند یکـی خـان بـود از حیـث چپـاول دوتـا مستخـدمِ خـان را گـرفتنـد فـلان مُـلا، مخـالف داشت بسیـار مخـالـفهـای ایشـان را گـرفتنـد بـده مــژده بـه دزدان خـزانـــه کـه شـاکـیهـای آنـان را گـرفتند چـو شـد در آستـان قـدس، دزدی گــداهـای خـراسـان را گـرفتنـد بـه جــرم اختـلاس شـرکـت نفت بــرادرهـای دربــان را گـرفتنــد نمیخـواهنـد چـون خـر را بگیرند محبـت کـرده پـالان را گـرفتنــد غـذا را آشپـز چـون شـور میکـرد سـر سفــره نمکـدان را گـرفتنـد چـو آمـد سقـف مهمانخـانه پايین بـه حکـم شـرع، مهمـان را گرفتند بـه قـم از روی تـوضیـح المسـايـل همـه اغــلاط قـرآن را گـرفتنــد بـه جـرم ارتـداد از دیــن اســلام دوبـاره شیـخ صنعـان را گـرفتنـد بـه این گله، دوتا گـرگ خــودی زد خـدايی شـد که چـوپان را گرفتند بـه مـا درد و مـرض دادنـد بسیـار دلیلـش اینکـه درمـان را گـرفتند مقـام رهبـری هـم شعـر مـیگفت ز دستـش بنـد تنبـان را گـرفتنـد همـه ایـنها جهنـم، ایـن خـلایق ز مـردم دیـن و ایمـان را گـرفتنـد
...ادامه مطلب

۱۳۸۸ بهمن ۲۳, جمعه

بر پشت بامهای تهران

جوایز "world press phot  " مهمترین جوایز عکاسی خبری جهان است




عکاس آزاد ایتالیایی، پیترو ماستورزو، با عکسی از روز سوم تیر ۸۸ در ایران، برنده جایزه اول عکس خبری سال ۲۰۰۹ شد.
این عکس، زنی را در غروب بر پشت بام خانه ای در تهران نشان می دهد که در اعتراض به نتایج انتخابات ریاست جمهوری ایران در حال شعار دادن است.
داوران درباره این عکس گفته اند عکس پیترو ماستورزو "تنش و هیجان در لحظه را به خوبی ثبت کرده است."

در بخش "مجموعه عکس های خبری" اولویه لبان ماتئی، عکاس فرانسوی، برای عکس هایش از اعتراضات خیابانی بعد از انتخابات ریاست جمهوری ایران، برنده جایزه دوم شد و محمد عابد هم رتبه سوم را برای عکس هایی از از حمله اسرائیل به غزه در ژانویه سال ۲۰۰۹ دریافت کرد.

تقدیر ویژه از فریمی از یک تصویر ویدیویی
داوران در اقدامی استثنایی، از یک فریم انتخاب شده از تصاویر ویدیویی صحنه مرگ ندا آقا سلطان در ایران هم تقدیر ویژه کردند

۱۳۸۸ بهمن ۹, جمعه

اى خشمِ به جان تاخته

اى خشمِ به جان تاخته، توفانِ شرر شو
اى بغضِ گل انداخته، فريادِ خطر شو

اى روىِ برافروخته, خود پرچمِ ره باش
اى مشتِ برافراخته, افراخته ترشو

اى حافظِ جانِ وطن، از خانه برون آى
از خانه برون چيست كه از خويش به در شو

گر شعله فرو ريزد، بشتاب و مينديش
ور تيغ فرو بارد، اى سينه سپر شو

خاكِ پدران است كه دستِ دگران است
هان اى پسرم، خانه نگهدارِ پدر شو

ديوارِ مصيبت كده ىِ حوصله بشكن
شرم آيدم از اين همه صبرِ تو، ظفر شو

تا خود جگرِ روبهكان را بدرانى
چون شير درين بيشه سراپاى،جگر شو

مسپار وطن را به قضا و قدر اى دوست
خود بر سرِ آن، تن به قضا داده، قدر شو

فرياد به فرياد بيفزاى، كه وقت است
در يك نفسِ تازه اثرهاست، اثر شو

ايرانىِ آزاده! جهان چشم به راه است
ايران ِكهن در خطر افتاده، خبر شو

مشتى خس و خارند، به يك شعله بسوزان
بر ظلمتِ اين شامِ سيه فام، سحر شو
...ادامه مطلب

۱۳۸۸ بهمن ۸, پنجشنبه

برای روزنبرگ ها



خبر کوتاه بود :
- " اعدام شان کردند "
خروش ِ دخترک برخاست
لبش لرزید
دو چشم ِ خسته اش از اشک پر شد
گریه را سر داد ...
و من با کوششی پر درد اشکم را نهان کردم
- چرا اعدامشان کردند ؟
می پرسد ز من با چشم ِ اشک آلود
چرا اعدام شان کردند ؟
- عزیزم دخترم !
آنجا ، شگفت انگیز دنیای ست : دروغ و دشمتی فرمانروایی می کند آنجا
طلا ، این کیمیای خون ِ انسان ها
خدایی می کند آنجا

شگفت انگیزدنیایی که همچون قرن های دور
هنوز از ننگ ِ آزار ِ سیاهان دامن آلوده ست
در آنجا حق و انسان حرف هایی پوچ و بیوده ست
در آنجا رهزنی ، آدمکشی ، خونریزی آزاد است
و دست و پای آزادی ست در زنجیر
عزیزم دخترم !
آنان
برای دشمنی با من
برای دشمنی با تو
برای دشمنی با راستی
اعدام شان کردند
و هنگامی که یاران
با سرود ِ زندگی بر لب
به سوی مرگ می رفتند
امیدی آشنا می زد چو گل در چشم شان لبخند
به شوق ِ زندگی آواز می خواندند
و تا پایان به راه ِ روشن ِ خود با وفا ماندند
عزیزم !
پاک کن از چهره اشکت را ز جا برخیز !
تو در من زنده ای ، من در تو ، ما هرگز نمی میریم
من و تو با هزاران ِ دیگر
این راه را دنبال می گیریم
از آن ِ ماست پیروزی
از آن ِ ماست فردا با همه شادی و بهروزی
عزیزم !
کار ِ دنیا رو به آبادی ست
و هر لاله که از خون ِشهیدان می دمد امروز
نوید ِ روز ِ آزادی ست
...ادامه مطلب

۱۳۸۸ بهمن ۴, یکشنبه

دگر صبح است

دگر صبح است و پایان شب تار است
دگر صبح است و بیداری سزاوار است
دگر خورشید از پشت بلندی ها نمودار است
دگر صبح است


دگر از سوز و سرمای شب تاریک ، تن هامان نمی لرزد
دگر افسرده طفل پابرهنه ، از زبان ما در شب ها نمی ترسد
دگر شمع امید ما چو خورشیدی نمایان است
دگر صبح است


کنون شب زنده داران صبح گردیده
نخوابید ، جنگ در پیش است
کنون ای رهروان حق ، شب تاریک معدوم است
سفیدی حاکم و در دادگاهش هر سیاهی خرد و محکوم است
کنون باید که برخیزیم و خون دشمنان تا پای جان ریزیم
دگر وقت قیام است و قیامی بر علیه دشمنان است
سزای حق کشان در چوبه ی دار است

و ما باید که برخیزیم
دگر صبح است


چنان کاوه درفش کاویانی را به روی دوش اندازیم
جهان ظلم را از ریشه سوزانده ، جهان دیگری سازیم
دگر صبح است
دگر صبح است و مردم را کنون برخاستن شاید
نهال دشمنان را تیغ ها باید
که از بن بشکند ، نابودشان سازد
اگر گرگی نظر دارد که میشی را بیازارد
قوی چوپان بباید نیش او ببندد
اگر غفلت کند او خود گنه کار است
دگر صبح است


دگر هر شخص بیکاری در این دنیای ما خوار است
و این افسردگی ، ناراحتی ، عار است
دگر صبح است و ما باید برافروزیم آتش را
بسوزانیم دشمن را
که شاید همره دودش رود بر آسمان شیطان
و یا همراه بادی او شود دور از زمین ها
دگر صبح است
دگر روز تبه کاران به مثل نیمه شب تار است

۱۳۸۸ دی ۱۸, جمعه

محارب

جواب دندان شکن سبزها به محارب خواندن معترضين

منم سبز و منم سبزو منم سبز
بشد ایران دوباره از دمم سبز
تو گفتی من خسی باشم زجهلت
شدم خاشاک اندر عقل و وهم ات
تو دیدی قدرت خاشاک و خس را
به خاک و خون کشیدی این وطن را
کنون گفتی محارب باشم اکنون
ندانی معنی اش راباز، ملعمون؟
محارب با خدا در جنگ باشد
و گفتارش پر از نیرنگ باشد
همانی که بریزد خون انسان
ز وهم خود ندارد دین و ایمان
بگفتم معنی اش تا تو بدانی
که اوصاف خودت در آن بیابی
منم دشمن به تو،تو ضد الله
تو رفتی ناکجا آباد، گمراه
نباشد بازگشتی در ره ننگ
چرا با عاشقان داری سر جنگ؟
بگویم آخرین پندم به تو باز
که درمانده شوی،این نیست یک راز
همه سبزیم و سبزی پیشه ما
رهائی گشتن ز تو اندیشه ما

۱۳۸۸ دی ۸, سه‌شنبه

خون بهاء

تصنیف این شعر را می توانید از اینجا دانلود ویا گوش نمایید

قسم به بوسه آخر، قسم به تير خلاص
قسم به خون شقايق، نشسته بر تن داس

قسم به آتش پنهان به زير خاكستر
قسم به ناله مادر، قسم به بغض پدر

قسم به مشت برادر، قسم به خشم رفيق
قسم به شعله كبريت و قسم به خواب حريق

قسم به بال پرتو، به عطر فروردين
قسم به نبض ترانه، قسم به خاك زمين

كه خون‌بهاي تو خون سياه جلاد است
سكوت دامنه در انتظار فرياد است

كه خون‌بهاي تو اتمام اين زمستان است
طنين نام تو در ذهن هر خيابان است

به لحظه لحظه این روزهای سرخ قسم
که بوی سبزترین فصل سال می‌آید