صفحات

۱۳۸۹ تیر ۱۷, پنجشنبه

می شوداما نمیدانم چرا ؟

می شودباخودشبی تنها نشست؟
بی خبراز یاربی همتا نشست؟
می شودباغصه ها بیگانه شد؟
بی خیال ازخانه ای ویرانه شد؟
می شود اما نمیدانم چرا
دردمن هرگز ندارد انتها
می شودشادی کنی باردگر؟
گل نگرددهمچویک خاردگر؟
غافل ازهرشمع بی پروانه شد؟
با سیاهی لحظه ای بیگانه شد؟
می شود اما نمیدانم چرا
روشنی ازمن دگر گشته رها
می شودبا واژه ها هم راز بود؟
جای غم اندیشه ات پرواز بود؟
می شودیکبارهم دیوانه شد؟
یا اسیرمستیِ و میخانه شد؟
می شود اما نمیدانم چرا
مستی ام دیگر نمی گیرد مرا
می شودصبروشکیبائی نمود؟
دردوغم ازچهرات خالی نمود؟
می شودخلوت نشینی شادشد؟
یا ازاین دل بستگی آزادشد؟
می شوداما نمیدانم چرا
غم نمی خواهدرودازاین سرا

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۴, جمعه

چشمان من


شب در چشمان من است
به سیاهی چشمهایم نگاه کن
روز در چشمان من است
به سفیدی چشمهایم نگاه کن
شب و روز در چشمان من است
به چشمهای من نگاه کن
چشم اگر فرو بندم
جهانی در ظلمات فرو خواهد رفت !

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۳, پنجشنبه

یکی نه، پنج تن بودند

بگو چگونه بنویسم یکی نه، پنج تن بودند
نه پنج، بلکه پنجاهان به خاطرات من بودند

بگو چگونه بنویسم که دار از درخت آمد
درخت آن درختانی که خود تبر شکن بودند

بگو چگونه بنویسم که چوب دارها روزی
فشرده پای آزادی به فرق هر چمن بودند

نسیم در درختستان به شاخه ها چو می پیوست
پیام هاش دست افشان به سوی مرد و زن بودند

کنون سری به هر داری شکسته گردنی دارد
که روز و روزگارانی یلان تهمتن بودند

چه پای در هوا مانده چه لال و بی صدا مانده
معطل اند این سرها که دفتری سخن بودند

مگر ببارد از ابری بر این جنازه ها اشکی
که مادران جدا مانده ز پاره های تن بودند

ز داوران بی ایمان چه جای شکوه ام کاینان
نه خصم ظلم و ظلمت ها که خصم ذوالمنن بودند

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۰, دوشنبه

گفتند:" نمی خواهیم نمی خواهیم که بمیریم!

گفتند:" نمی خواهیم نمی خواهیم که بمیریم!

گفتند:دشمنید!دشمنید!خلقان را دشمنید!

چه ساده چه به سادگی گفتند و ایشان را چه ساده چه به سادگی کشتند!

و بر گرده ی ایشان مردانی با تیغ ها بر آهیخته.

و ایشان را تا در خود باز نگریستند جز باد هیچ به کف اندر نبود

جز باد و به جز خون خویشتن

چرا که نمی خواستند،نمی خواستند که بمیرند.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۶, پنجشنبه

چه خاموشی ای بانوی ایرانی

نخواه که شمعی باشی
در کنج خلوتی
نخواه که به عزم کسی برافروزی و به خشم کسی خاموش شوی
قناعت مکن
به سوختن راضی مباش...
به گریستن بر سرنوشت مختوم خویش
تو ای همزاد خورشید
که یک تاریخ در شب زیسته ای

سیاهی
خود خواه است و سلطه جو
محو می شوی
زمانی اگر نتابی
چنان که خود میخواهی
آنجا که خود میخواهی
زیستن در بی اثری
در سکوت و تحریم خویشتن خویش
پنهان در زاویه های رسوم و
خجل از نگاه گستاخ جهان
کشتن سعادت خویش است
از پیش
مردن در نابرابریست


من آنم
که نمی توانم سکوت کنم
وقتی که می بینم
تو چه گمنام از این جهان میگذری
چه سر بزیر و چه مطیع به سرنوشت خود پشت میکنی

من آنم
که نمی توانم نگرم
وقتی که می بینم
اشکی که تو میریزی
آینه ایست
که من در آن می نگرم
...ادامه مطلب

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۴, سه‌شنبه

به نام شادی


طفلی به نام شادی
دیری است گم شده است
با چشمهای آبی براق
با گیسویی بلند به بالای آرزو
هر کس ازو نشانی دارد
ما را کند خبر
این هم نشان ما
یک سو خلیج فارس
سوی دگر خزر

۱۳۸۹ فروردین ۲۹, یکشنبه

راز من

هیچ جز حسرت نباشد کار من
بخت بد بیگانه ای شد یار من
بی گنه زنجیر بر پایم زدند
وای از این زندان محنت بار من
وای از این چشمی که می کاود نهان
روز و شب در چشم من راز مرا
گوش بر در می نهد تا بشنود
شاید آن گمگشته آواز مرا
گاه می پرسد که اندوهت ز چیست
فکرت آخر از چه رو آشفته است
بی سبب پنهان مکن این راز را
درد گنگی در نگاهت خفته است
گاه می نالد به نزد دیگران
کو دگر آن دختر دیروز نیست
آه آن خندان لب شاداب من
این زن افسرده مرموز نیست


گاه میکوشد که با جادوی عشق
ره به قلبم برده افسونم کند
گاه می خواهد که با فریاد خشم
زین حصار راز بیرونم کند
گاه میگوید که : کو ‚ آخر چه شد
آن نگاه مست و افسونکار تو ؟
دیگر آن لبخند شادی بخش و گرم
نیست پیدا بر لب تبدار تو
من پریشان دیده می دوزم بر او
بی صدا نالم که : اینست آنچه هست
خود نمیدانم که اندوهم ز چیست
زیر لب گویم : چه خوش رفتم ز دست
همزبانی نیست تا برگویمش
راز این اندوه وحشتبار خویش

بیگمان هرگز کسی چون من نکرد
خویشتن را مایه آزار خویش
از منست این غم که بر جان منست
دیگر این خود کرده را تدبیر نیست
پای در زنجیر می نالم که هیچ
الفتم با حلقه زنجیر نیست
آه اینست آنچه می جستی به شوق
راز من راز نی دیوانه خو
راز موجودی که در فکرش نبود
ذره ای سودای نام و آبرو
راز موجودی که دیگر هیچ نیست
جز وجودی نفرت آور بهر تو
آه نیست آنچه رنجم میدهد
ورنه کی ترسم ز خشم و قهر تو
...ادامه مطلب

۱۳۸۸ اسفند ۸, شنبه

شايد بهار سبز ببارند

خون دل و گلوله و باروت
با آن سه رادمرد چه كردند
آن هر سه ايستاده آزاد
اينك اسير تربت سردند
مرد خدا و مصلح و استاد
هريك زبان مردم خاموش
رفتند و چون تعرض فرياد
ديگر به سينه باز نگردند
اي زادگاه پاك من اي خاك
ناگاه تخت سينه گشودي
در خون خود تپيده درونت
بسيار كودك و زن و مردند
اين جاهلان كه دست به كارند
گوش سخن نيوش ندارند
رنج است اين ! به سود چه راحت
باصلح پيشگان به نبودند

خودرو سوار و لوله افكن
با تندباد مرگ بتازد
چون باره گسيخته افسار
برمردمي كه راهنوردند
برگرد آبگير پر از اشك
با قامت خميده و لرزان
تمثيل لاله هاي سياهند
اين مادران كه دختر دردند
شايد بهار سبز ببارند
شايد گياه سبز بكارند
دلزندگان سبز كه بيزار
از اين خزان مرده زردند

...ادامه مطلب

۱۳۸۸ بهمن ۲۵, یکشنبه

قلم چرخید و فرمان را گرفتند

شعری بسیار زیبا از بانوی ادبیات و شعر ایران سیمین بهبهانی

قلم چرخیــد و فـرمان را گرفتنـد
ورق برگشت و ایران را گرفتند
به تیتر «شاه رفت ِ» اطلاعات
توجه کرده کیهان را گرفتن د
چپ و مذهب گره خوردند و شیخان
شبانه جای شاهان را گرفتند
همه ازحجره‌ها بیرون خزیدند
به سرعت سقف و ایوان را گرفتند
گرفتند و گرفتن کارشان شد
هرآنچه خواستند آن را گرفتند
به هر انگیزه و با هر بهانه
مسلمان نامسلمان را گرفتند
به جرم بدحجابی، بد لباسی
زنان را نیز، مردان را گرفتند

سراغ سفره ها، نفتی نیامد
ولیکن در عوض نان راگرفتند
یکی نان خواست بردندش به زندان
از آن بیچاره دندان را گرفتند
یکی آفتابه دزدی گشت افشاء
به دست آفتابه داشت آن را گرفتن د
یکی خان بود از حیث چپاول
دوتا مستخدم خان را گرفتند
فلان ملا مخالف داشت بسیار
مخالف‌های ایشان را گرفتند
بده مژده به دزدان خزانه
که شاکی‌های آنان را گرفتند
چو شد در آستان قدس دزدی
گداهای خراسان را گرفتند
به جرم اختلاس شرکت نفت
برادرهای دربان را گرفتند
نمیخواهند چون خر را بگیرند
محبت کرده پالان را گرفتند
غذا را آشپز چون شور میکرد
سر سفره نمکدان را گرفتند
چو آمد سقف مهمانخانه پائین
به حکم شرع مهمان را گرفتند
به قم از روی توضیح‌المسائل
همه اغلاط قرآن را گرفتند
به جرم ارتداد از دین اسلام
دوباره شیخ صنعان را گرفتند
به این گله دوتا گرگ خودی زد
خدائی شد که چوپان را گرفتند
به ما درد و مرض دادند بسیار
دلیلش اینکه درمان راگرفتند
مقام رهبری هم شعر میگفت
ز دستش بند تنبان را گرفتند
همه این‌ها جهنم، این خلایق
ز مردم دین و ایمان را گرفتند
...ادامه مطلب

قلم چرخید و فرمان را گرفتند

قلم چرخیــد و فـرمان را گرفتنـد ورق بـرگشت و ایـران را گـرفتنـد بـه تیتـر « شـاه رفـت ِ» اطـلاعات توجـه کـرده کیهـان را گـرفتنــد چپ و مذهب، گره خوردند و شیخان شبـانه جـای شـاهان را گـرفتنـد همـه ازحجـره ها بیـرون خـزیدند به سـرعت سقف و ایوان را گرفتنـد گـرفتنـد و گـرفتن کـارشـان شد هـرآنچه خـواستند آن را گرفتنـد بـه هـر انگیــزه و با هـر بهــانـه مسلمـان، نامسلـمان را گـرفتنــد به جــرم بدحجـابی، بـد لباســی زنـان را نیـز، مـردان را گـرفتنــد سـراغ سفـره هـا، نفتــی نیــامد ولیکـن در عـوض نـان را گـرفتنـد یکی نان خواست، بردندش به زندان از آن بـیچـاره دنـدان را گـرفتند یکـی آفتـابه دزدی گشت افـــشا به دست، آفتابه داشت آن را گرفتند یکـی خـان بـود از حیـث چپـاول دوتـا مستخـدمِ خـان را گـرفتنـد فـلان مُـلا، مخـالف داشت بسیـار مخـالـفهـای ایشـان را گـرفتنـد بـده مــژده بـه دزدان خـزانـــه کـه شـاکـیهـای آنـان را گـرفتند چـو شـد در آستـان قـدس، دزدی گــداهـای خـراسـان را گـرفتنـد بـه جــرم اختـلاس شـرکـت نفت بــرادرهـای دربــان را گـرفتنــد نمیخـواهنـد چـون خـر را بگیرند محبـت کـرده پـالان را گـرفتنــد غـذا را آشپـز چـون شـور میکـرد سـر سفــره نمکـدان را گـرفتنـد چـو آمـد سقـف مهمانخـانه پايین بـه حکـم شـرع، مهمـان را گرفتند بـه قـم از روی تـوضیـح المسـايـل همـه اغــلاط قـرآن را گـرفتنــد بـه جـرم ارتـداد از دیــن اســلام دوبـاره شیـخ صنعـان را گـرفتنـد بـه این گله، دوتا گـرگ خــودی زد خـدايی شـد که چـوپان را گرفتند بـه مـا درد و مـرض دادنـد بسیـار دلیلـش اینکـه درمـان را گـرفتند مقـام رهبـری هـم شعـر مـیگفت ز دستـش بنـد تنبـان را گـرفتنـد همـه ایـنها جهنـم، ایـن خـلایق ز مـردم دیـن و ایمـان را گـرفتنـد
...ادامه مطلب