| ره میخانه و مسجد کدام است | که هر دو بر من مسکین حرام است | |
| نه در مسجد گذارندم که رند است | نه در میخانه کین خمار خام است | |
| میان مسجد و میخانه راهی است | بجوئید ای عزیزان کین کدام است | |
| به میخانه امامی مست خفته است | نمیدانم که آن بت را چه نام است | |
| مرا کعبه خرابات است امروز | حریفم قاضی و ساقی امام است | |
| برو عطار کو خود میشناسد | که سرور کیست سرگردان کدام است |
۱۳۹۳ بهمن ۴, شنبه
ره میخانه و مسجد کدام است
Labels:
ادبیات ایران,
شعر ایران,
شعر قدیم,
عطار نیشابوری,
غزل
۱۳۹۳ مهر ۱۶, چهارشنبه
مرغ دریا
آن که مست آمد و دستی به دل ما زد و رفت
در این خانه ندانم به چه سودا زد و رفت
تنه ای بر در این خانه ی تنها زد و رفت
قدمی چند به آهنگ تماشا زد و رفت
گشت و فریاد کشان بال به دریا زد و رفت
پشت پا بر هوس دولت دنیا زد و رفت
قلم نسخ برین خط چلیپا زد و رفت
چون شفق بال به بام شب یلدا زد و رفت
ناله ای در غم مرغان هم آوا زد و رفت
تنه ای بر در این خانه ی تنها زد و رفت
قدمی چند به آهنگ تماشا زد و رفت
گشت و فریاد کشان بال به دریا زد و رفت
پشت پا بر هوس دولت دنیا زد و رفت
قلم نسخ برین خط چلیپا زد و رفت
چون شفق بال به بام شب یلدا زد و رفت
ناله ای در غم مرغان هم آوا زد و رفت
خواست تنهایی ما را به رخ ما بکشد
دل تنگش سر گل چیدن ازین باغ نداشت
مرغ دریا خبر از یک شب توفانی داشت
چه هوایی به سرش بود که با دست تهی
بس که اوضاع جهان در هم و ناموزون دید
دل خورشیدی اش از ظلمت ما گشت ملول
همنوای دل من بود به هنگام قفس
دل تنگش سر گل چیدن ازین باغ نداشت
مرغ دریا خبر از یک شب توفانی داشت
چه هوایی به سرش بود که با دست تهی
بس که اوضاع جهان در هم و ناموزون دید
دل خورشیدی اش از ظلمت ما گشت ملول
همنوای دل من بود به هنگام قفس
Labels:
ادبیات ایران,
ادبیات معاصر,
شعر ایران,
شعر معاصر,
هوشنگ ابتهاج(سایه)
۱۳۹۳ اردیبهشت ۲۰, شنبه
نگران با من استاده سحر--صبح میخواهد از من
میتراود مهتاب
میدرخشد شبتاب،
نیست یکدم شکند خواب به چشم کس و لیک
غم این خفته چند
خواب در چشم ترم میشکند.
نگران با من استاده سحر
صبح میخواهد از من
کز مبارک دم او آورم این قوم بجان باخته را بلکه خبر
در جگر لیکن خاری
از ره این سفرم میشکند .
نازک آرای تن ساق گلی
که به جانش کشتم
و به جان دادمش آب
ای دریغا! به برم میشکند
دستها میسایم
تا دری بگشایم
بر عبث میپایم
که به در کس آید
در ودیوار بهم ریختهشان
بر سرم میشکند.
Labels:
ادبیات معاصر,
شعر معاصر,
نیما یوشیج
۱۳۹۳ فروردین ۲۸, پنجشنبه
خبرت هست ؟ که از خویش خبر نیست مرا
خبرت هست ؟ که از خویش خبر نیست مرا
گذری کن که زغم راه گذر نیست مرا
گر سرم در سر سو دات رود نیست عجب
سرسوای تو دارم غم سرنیست مرا
بیرخت اشک همی بارم و گل میکارم
غیر ازین کار کنون کار دگر نیست مرا
Labels:
ادبیات ایران,
امیر خسرو دهلوی,
شعر قدیم,
غزل
۱۳۹۳ فروردین ۲۴, یکشنبه
امشب به قصّهی دل من گـوش میکنی
امشب به قصّهی دل من گـوش میکنی
فـردا مـرا چو قصـّه فـرامـوش میکـنـی
دستم نمیرسـد که در آغـوش گـیـرمـت
ای مـاه ! بـا کـه دست در آغـوش میکنی ؟!
در سـاغر تـو چیـست که بـا جـُرعـهی نـُخـُست
هـُشـیـار و مـست را همه مـدهـوش میکنی ؟!
مـی جوش میزنـد بـه دل خـُم ، بـیـا بـبـیـن !
یـادی اگـر ز خـون سـیـاووش میکـنـی
گـر گـوش میکنی سخنی خـوش بـگـو یـمـت
بـهـتـر ز گـوهـری که تـو در گـوش میکـنــی
جـام جـهـان ز خون دل عـاشـقـان پـر است
حـُرمت نـگـاه دار ! اگـر نـوش میکـنـی
سـایـه چـو شـمـع شـعـلـه در افـکـنـدهای به جمع
زیــن داسـتـان کـه از لـب خـامـوش میکـنــی
Labels:
ادبیات معاصر,
شعر معاصر,
غزل,
هوشنگ ابتهاج(سایه)
۱۳۹۳ فروردین ۹, شنبه
نه هر که چهره برافروخت دلبری داند
نه هر که چهره برافروخت دلبری داند
نه هر که آینه سازد سکندری داند
نه هر که طرف کله کج نهاد و تند نشست
کلاه داری و آیین سروری داند
تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن
که دوست خود روش بنده پروری داند
غلام همت آن رند عافیت سوزم
که در گداصفتی کیمیاگری داند
وفا و عهد نکو باشد ار بیاموزی
وگرنه هر که تو بینی ستمگری داند
بباختم دل دیوانه و ندانستم
که آدمی بچهای شیوه پری داند
هزار نکته باریکتر ز مو این جاست
نه هر که سر بتراشد قلندری داند
مدار نقطه بینش ز خال توست مرا
که قدر گوهر یک دانه جوهری داند
به قد و چهره هر آن کس که شاه خوبان شد
جهان بگیرد اگر دادگستری داند
ز شعر دلکش حافظ کسی بود آگاه
که لطف طبع و سخن گفتن دری داند
Labels:
ادبیات ایران,
حافظ,
شعر قدیم,
غزل
۱۳۹۲ اسفند ۲۱, چهارشنبه
که این جهان خراب بر آن سر است که از خاک ما بسازد خشت
کنون که میدمد از بوستان نسیم بهشت
من و شراب فرح بخش و یار حورسرشت
گدا چرا نزند لاف سلطنت امروز
که خیمه سایه ابر است و بزمگه لب کشت
چمن حکایت اردیبهشت میگوید
نه عاقل است که نسیه خرید و نقد بهشت
به می عمارت دل کن که این جهان خراب
بر آن سر است که از خاک ما بسازد خشت
وفا مجوی ز دشمن که پرتوی ندهد
چو شمع صومعه افروزی از چراغ کنشت
مکن به نامه سیاهی ملامت من مست
که آگه است که تقدیر بر سرش چه نوشت
قدم دریغ مدار از جنازه حافظ
که گر چه غرق گناه است میرود به بهشت
من و شراب فرح بخش و یار حورسرشت
گدا چرا نزند لاف سلطنت امروز
که خیمه سایه ابر است و بزمگه لب کشت
چمن حکایت اردیبهشت میگوید
نه عاقل است که نسیه خرید و نقد بهشت
به می عمارت دل کن که این جهان خراب
بر آن سر است که از خاک ما بسازد خشت
وفا مجوی ز دشمن که پرتوی ندهد
چو شمع صومعه افروزی از چراغ کنشت
مکن به نامه سیاهی ملامت من مست
که آگه است که تقدیر بر سرش چه نوشت
قدم دریغ مدار از جنازه حافظ
که گر چه غرق گناه است میرود به بهشت
Labels:
ادبیات ایران,
حافظ,
شعر,
شعر قدیم
۱۳۹۲ بهمن ۳۰, چهارشنبه
بر کدام جنازه زار میزند این ساز؟
بر کدام جنازه زار میزند این ساز؟
بر کدام مُردهی پنهان میگرید
این سازِ بیزمان؟
در کدام غار
بر کدام تاریخ میموید این سیم و زِه، این پنجهی نادان؟
بگذار برخیزد مردمِ بیلبخند
بگذار برخیزد
زاری در باغچه بس تلخ است
زاری بر چشمهی صافی
زاری بر لقاحِ شکوفه بس تلخ است
زاری بر شراعِ بلندِ نسیم
زاری بر سپیدارِ سبزبالا بس تلخ است.
بر برکهی لاجوردینِ ماهی و باد چه میکند این مدیحهگوی تباهی؟
مطربِ گورخانه به شهر اندر چه میکند
زیرِ دریچههای بیگناهی؟
بگذار برخیزد مردمِ بیلبخند
بگذار برخیزد
شهریورِ ۱۳۷۲
Labels:
ادبیات ایران,
شاملو,
شعر,
شعر معاصر
۱۳۹۲ آبان ۱۱, شنبه
مشنو ای دوست که غیر از تو مرا یاری هست
مشنو ای دوست که غیر از تو مرا یاری هست
یا شب و روز بجز فکر توام کاری هست
به کمند سر زلفت نه من افتادم و بس
که به هر حلقه موییت گرفتاری هست
گر بگویم که مرا با تو سر و کاری نیست
در و دیوار گواهی بدهد کاری هست
هر که عیبم کند از عشق و ملامت گوید
تا ندیدست تو را بر منش انکاری هست
صبر بر جور رقیبت چه کنم گر نکنم
همه دانند که در صحبت گل خاری هست
نه من خام طمع عشق تو میورزم و بس
که چو من سوخته در خیل تو بسیاری هست
باد خاکی ز مقام تو بیاورد و ببرد
آب هر طیب که در کلبه عطاری هست
من چه در پای تو ریزم که پسند تو بود
جان و سر را نتوان گفت که مقداری هست
من از این دلق مرقع به درآیم روزی
تا همه خلق بدانند که زناری هست
همه را هست همین داغ محبت که مراست
که نه مستم من و در دور تو هشیاری هست
عشق سعدی نه حدیثیست که پنهان ماند
داستانیست که بر هر سر بازاری هست
Labels:
ادبیات ایران,
سعدي,
شعر قدیم,
غزل
۱۳۹۲ مهر ۱۴, یکشنبه
ناز ابرویتان کـــه با اخمش ، می کنـد با نگــاه من بازی
ناز ابرویتان کـــه با اخمش ، می کنـد با نگــاه من بازی
اخم، یعنی که عاشقی امّا ...ظاهراً دلخوریّ و ناراضی
مثل هر پنجشنبه آمده ام تا به خواجه تفألی بزنم
نیمکت هــای حافظیه مرا ، میبَرَد تا خیال پردازی:
صورتت روی شانه ام انگار، حسّ سرلشگری به من داده
ماه ، جای ستاره می بندد ، شانه های ِ لباس ِ سربازی
گرچه سرباز ساده ای هستم، با تو اسکندرم، نمی بینی؟!!
حکـم کن تا دوباره در تاریـــخ ، تخت جمشید را براندازی
دست روی سرم بکش بانـــو!! ...نمره ی دو به من نمـی آید!!!
باز در گوش من بخوان: "یک روز قول دادی که مرد میسازی"!
حوضِ ماهی سعدیه این بار ، قدر یک سکّه کوچکم کرده
تا تـــو برگردی و مرا از پشت ، توی عکس خودت بیندازی
خواجه!!! شاخه نبات یعنی این، امتحان کن ببین چه شیرین است!!
طعــم ِ لب هــای ِ دختـری بعد از صرفِ فالــوده های ِ شیــرازی
رنگ پیراهن ِ مرا در باد ... قدّ و بالای سبزتان می بُرد
راست قامت بمانی ای شیراز!!! تا به این سرو ناز مینازی
اخم، یعنی که عاشقی امّا ...ظاهراً دلخوریّ و ناراضی
مثل هر پنجشنبه آمده ام تا به خواجه تفألی بزنم
نیمکت هــای حافظیه مرا ، میبَرَد تا خیال پردازی:
صورتت روی شانه ام انگار، حسّ سرلشگری به من داده
ماه ، جای ستاره می بندد ، شانه های ِ لباس ِ سربازی
گرچه سرباز ساده ای هستم، با تو اسکندرم، نمی بینی؟!!
حکـم کن تا دوباره در تاریـــخ ، تخت جمشید را براندازی
دست روی سرم بکش بانـــو!! ...نمره ی دو به من نمـی آید!!!
باز در گوش من بخوان: "یک روز قول دادی که مرد میسازی"!
حوضِ ماهی سعدیه این بار ، قدر یک سکّه کوچکم کرده
تا تـــو برگردی و مرا از پشت ، توی عکس خودت بیندازی
خواجه!!! شاخه نبات یعنی این، امتحان کن ببین چه شیرین است!!
طعــم ِ لب هــای ِ دختـری بعد از صرفِ فالــوده های ِ شیــرازی
رنگ پیراهن ِ مرا در باد ... قدّ و بالای سبزتان می بُرد
راست قامت بمانی ای شیراز!!! تا به این سرو ناز مینازی
Labels:
ادبیات ایران,
ادبیات معاصر,
رضا سیرجانی
اشتراک در:
پستها (Atom)
